تبليغاتX
همه زندگی من و زنم ‘من و شوهرم
خاطرات روزانه زندگی مشترک ما
مادر عزیزم

امروز دوباره بهانه ای شد که بگم دوستت دارم و هرگز و هرگز عاشقانه های تو رو نسبت به خودم فراموش نمی کنم.

زن بودن کار مشکلیست مجبوری مانند یک خانم رفتار کنی شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و همتای یک بانوی مسن فکر کنی

مادم کوری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:3  توسط غزل و شاهو  | 

لابد خوشی زده زیر دلم که هوس کردم الان بنویسم

همه چیز خوبه مردی که با هم زندگی می کنیم حالش خوبه امروز خونه بود و از اینجا رفت جلسه صبح ها با نوازشهاش از خواب بیدار میشم منو ماساژ میده گاهی اوقات که خیلی لوسم میگم ابسم منو سوار کن ببر دستشویی اونم مثل ابسا(اسبا) میشه و من سوار میشم وکلی میخندم به مقصد که میرسم میگم برو صبحونه رو آماده کن و من تا بیام چایی رو گذاشته و منم بساط صبحونه رو می چینم یه بسته نون سنگگ از فریزر بیرون میارم و میذارم تو تستر خامه و عسل و پنیر و کره  گردو.. تلویزیون رو روشن می کنیم و حتما یه موزیک گوش میدیم و بعد صبحونه یه سیگار می کشیم و با عشق تو کاناپه ولو میشیم بعد من احتمالا یه خرده بی حوصله میشم کمی غر می زنم اونم با صبوری منو تحمل می کنه و اون آروم میشه ومن شروع می کنم به بوسیدنش که تو بهترین مرد دنیایی توی دلم غوغایی میشه در دلم فریاد می زنم دائم لپهاش رو می کشم دیگه داره آویزون میشه چندتا تلفن داره جواب میده , لاکم رو ترمیم می کنم یه چیزی میگم کمی میرنجه میرم رو تخت دراز می کشم اون تو سالنه و من تو اتاق خواب بهش اس ام اس میدم دیگه حوصله من نداری و من میدونم چرا این حرف رو زدم بلافاصله میاد کنارم همین رو میخوام میگم سفت بغلم کن اون طور که بشکنم ناخن هام رو نشونش میدم میگم خیلی س ک س ی ه نه ؟ بانگاهش میفههم که داره میگه آره با لبهام اذیتش می کنم و دیگه نمی فههم چی میشه بی هوش میشیم صدای شرشر آب میگه که داره دوش میگیره تلفنش زنگ میخوره منشی شرکت آقای ه سلام آقای مهندس قرارتون ساعت 1که تشریف میارید  تا یک ربع دیگه اونجام بهش کمک می کنم زود آماده بشه کت شلوار کراوات عطر چقدر زیبا وخوشبو میشه میگم عزیزم مراقب خودت باش کیفت جا نمون ه و د رو براش باز می کنم تا دم آساسنسور واسم بوس می فرسته و من در رو میبندم و میام کمی غذا گرم میکنم و میخورم باید یه دوش بگیرم و برم پیاده روی نمی دونم چرا کمی بی حوصله م انگار باید برم سفر خوبه که تعطیلات سفر بودم دیشب ب خونمون بود میگم سری بعدی که بری د ب ی من باهات میام اونم میگه باشه تو دلش هم نمیگه آخه چطور شوهرش میذاره اخلاق شاهو رو میدونند به همسرم میگم من هروقت خواستم میتونم باهاش برم اونم منعم نمیکنه با یه آقای دوست ولی غریبه میگم تو میای میگه اگه بخوای بیای میام اگه هم تنها خوش میگذره تنها برو برای بار هزارم که این جواب ها رو بشنوم سرم گیج میره پسر ررر ر ر ر

همین که دارم می نویسم تلفنم زنگ میخوره خودشه از اون ور خط یک سره صداش میاد

عشق عشق عشق عشق من میگم قربونت بشم م مم م جلسه تموم شد ؟ اونم میگه آره دارم میام چیزی نمیخوای ؟ نه

و من این مطلب رو میذارم برم یه سیگار بکشم

برم ببینم کجای دنیا ایستادم

انرژی های پراثر اطراف من رو گرفتند و من در عشق و امید غوطه ورم مم م مم م م

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:11  توسط غزل و شاهو  | 

یک سلام اردیبهشتی ویژه به همه ی اونایی که روشن و خاموش میایند اینجا رو می خونند

آمین که تعطیلات خوبی رو گذرونده باشین و با انرژی مضاعفی برگشته باشین و الانم با عشق و امیدواری مشغول زندگی باشید

من که دقیقا یک روز مونده به عید رفتم آرایشگاه وخودم رو مستفیذ کردم (ازاونجایی که من گریزانم در این مبحث) و ناخن هم کاشتم که  ازشر لاک زدن و سوهان کشیدن در امان باشم ..و اومدم خونه و از درد ناخن داشتم میمردم پارسالم که اینکارو کردم همین طور بود و کلی همسری مهربون برای من کمپرس یخ آماده کردند و... شب هم سفره هفت سین رو چیدم , ترجیح میدم هرسال روز تحویل رو تو خونه خودمون و کنار هم باشیم و اینو بگم من ماهی در سفره م ندارم به اون جهت که دلم نمیخواد وقتی من دارم از بهار و زیبایی هاش لذت میبرم اون ماهی نازنازی رو تو قفس کنم, سبزه هم که بلد نبودم بکارم و(ازبیرون خریدم) ..سال دیگه حتما میکارم و با یک چیدمان زیبا و رنگی و بلور زیبا شده بود

صبح از خواب بیدارم شدیم و ..کنار سفره نشستیم و با کلی عشق سال جدید رو آغازکردیم و همین که سال تحویل شد همیدگه رو بوسیدیم و شروع کردیم به رقصیدن یه اس ام اس از دوستم اومد سال نو مبارک می دونستی که هرکاری لحظه سال تحویل بکنی تا7سال مشغول همون کاری گفتم به به کارمون دراومد, و تماس گرفتیم با خانواده ها و بهشون تبریک گفتیم و شب سال تحویل بلیط داشتیم و رفتیم سفر و خیلی خوش گذشت من شاهو دائم در حال لاو ترکوندن بودیم حسابی آب و هوا عوض کردیم و چند روز آخر تعطیلات هم برگشتیم

تو همون روزای آخر عروسی دختر خاله جان(بعدکلی تغیییر تایم جشن) بود و کلی خوش گذشت ,همسرش رو هم که اولین بار بود میدیدم به طرز شگفت انگیزی شبیه دوست پسر قدیمی من بود واقعا عجیب بود کلی من و همسری خوش تیپ رقصیدیدم و حال کردیم و همه احتمالا چپ چپ به کارهای ما نگاه میکردند در عین دیسیپلین توام باعشق بودیم. به جرات میگم یکی از خوش وقد و بالاترین عروس هایی بود که تا حالا دیدم دختر خاله من بسیار خوش اندام و قد بلند و زیبا وبااینکه آرایشش ساده اروپایی بود ولی خیلی ناز شده بود وای خیلی خوش اندام بود.. شب هم عروس داماد رو راهی خونشون کردیم وباپرویی رفتیم دقایقی درخونش دید زدیم که ببینیم چی به چیه همه چی خوب بود یه خونه نمکی 2خوابه و با کلی وسایل نو عروس دومادی..

و برگشتنی همه خواستیم خونه خاله باشیم به همراه خاله ها و دایی.. مامی ناراحت بود از اینکه چرا دایی کوچیکه اینقدر رانندگی پرخطر کرده پشت ماشین عروس داماد,که دایی چیزی گفت و منم قاطی کردم و گند زدم به حالش بعدم اون خاله مجرد پاپیش کشید و اونم له کردم و خلاصه الان بنده از دولت عمه ها و خاله ها در امانم و با هیچ کدوم دیگه ارتباطی ندارم

(حالا یه سری جریانات خصوصی تر هست که 1سالی ه بین ماست والان خودش رو نشون داد)

13 بدر رو هم با تله کابین رفتیم بالا تو کوه های برفی البرز توچال کلی برف بازی کردیم و خواهرمم همرا ما اومد و اون همسری خودشون رو خفه کردند و ناهار هم تو رستوران بالا خوردیم و پایین هم بستنی سال سال خوردیم و دسرش رو ..

ناگفته نماند من در تعطیلات شاید بیشتر بخاطر تغییر آب وهوا داشتم از معده درد میمردم و همش در حال خورن بودم و دائم ضعف میکردم و باید بگم به طرز وحشتاکی اضافه وزن یهویی پیداکرد 8کیلوووووو, معمولا هرروز میرم پیاده روی وقتی هم که پام رسید خونه رفتم یه دکتر فوق تخصص نزدیک خونمون و یه سری قرص داد که درحال مصرف هستم و کلی تاکید کرد ترشی تندی دراگ درینک تعطیل بشه س ی گ.. رو خیلی کم کردم و حالم خوبه و فکر کنید اینقدر بهت زده م از وزنم که تو مهمونی ها لباس تیره یا گشاد می پوشم(درحالی که دیگران میگند نه چاق نشدی ولی همش رفته تو ران و مقادیری شکم و واقعا خجالت می کشم)

تو این چند وقته هم مهمون بازی داشتیم یکی از دوستام که از ق ب ر س برگشته بود و به همراه 2تادوست دیگه که 7سال بود ندیده بودمشون اومدند خونمون اینقدر خندیدیم و خوش گذشت که حتی نمی تونم شرح بدم خیلی خیلی خندیدیدم و همسری هم کلی حال داد و هی تا یه جایی منو تنها میدید میگفت: خوشحالم که اینقدر خوشحال و خندونی و تا صبح که هواروشن شد بیدار بودیم و من پیش دوستام خوابیدم (فکرکنید چقدر خوش بودم) صبح هم شوشو کارداشت رفت و ما هم ساعت 11 صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون و کلی و ل گ ر د ی  شیطونی و دوستم من رو رسوند خونه چون با ماشین س ی.. رفتیم بیرون اومدم یه کم استراحت کردم و شب خونه یکی از دوستامون ر ص دعوت بودیم

و من در حال چرت زدن ولی خوب بود بینوا سرطان گرفته و همش در حال رفت و آمد به ان گ ل ی س برای درمان و یه خانم هم اونجا بودند الف به همراه همسرشون انرژی خوبی داشت کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم و کلا فکم داره پاره میشه از خنده هی به من می گفت اینجا نمون برو از مملکت حیفه تو هنرمندی بااینکه خودش خانواده ش ا م ر ی ک ا هستند ولی اینجان و یکی از بزرگترین شرکت های ساختمونی رو دارند کلا دختر نازی بود...و البته دایی همسرش که از بازیگرای سرشناسن اونجا بود که از دوستای صمیمی خود منه و خواهرزداه ش یعنی شوهر الف بسیار شبیه دایی ه بود(فهمیدید چی شد؟)

احتمالا با گروهمون یه سفر کاری بریم به خ ا ر ج و باید منتظر جواب موند.

همسری عزیزم در شروع سال جدید 1391 سخت مشغول کارهستندو امسال رو میخواد بترکونه عزیزم مهربون زیبای من امیدوارم سال 91 سالی باشه که تو سلامت تر باشی و با عشق فراوان به آروزهات برسی و من تورو تاابد کنار خودم داشته باشم

امیدورام همه ی شما دوستان نازنینم در هر کجای دنیا که هستین خوش باشین و عشق و برکت به زندگی هاتون روز افزون باشه

سعی کنیم گذشت داشته باشیم  مهربون باشیم ودر انجام کارهامون از خودآگاهمون استفاده کنیم و نیک اندیش باشیم

سعی می کنم زود زود بیام

همتون رو دوست دارم  و مشتاق دیدار خیلی هاتون هستم

سعی کردم مختصرو مفید بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:43  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه دوستای مهربون و دوست داشتنی خودم

یه شب قبل چهارشنبه سوری دوستمون  ن تماس گرفت و گفت بچه ها برنامتون چیه میاین خونه ما یا.. ماهم گفتیم شما بیاین و من هم تند تند به کمک همسر عزیزم و خواهری که خونمون بود سالاد و بورانی اسفناج و یه خوراک و کراکت درست کردم و ..اومدند ولی ظاهرا شام رو بیرون خورده بودند وکمی با ما خوردند البته بگم ساعت 10 شب بود که اومدند و همون موقع ها بود که تماس گرفته بودند... کلی حرف زدیم و این دوستمون که قبلا هم گفته بودم از گوینده های خوب رادیو و تلو.. و هم چند تا ساز رو خوب میزنه و بحث رفت به سمت اینکه من هم به طور جدی برم و یک ساز رو یاد بگیرم و کلی منو تشویق کرد که تو ریتم رو خوب میشناسی و صدات خوبه و خوب می رقصی و باید ساز ت رو انتخاب کنی و قول داده در صورت انتخاب س ت ا ر منو معرفی کنه پیش یکی از اساتید برجسته که اوندفعه رفتیم کنسرتش.. و کلی گپ دیگه و خنده خوش گذشت و در آخر که داشتند می رفتند بخاطر اینکه از بابت دعوت ما به کنسرتش تشکر کرده باشیم و هم معرف من سر برنامه اخیرtv بود یه کادو بهش دادم البته وجه نقد بود فکر کردم این بیشتر به دردش میخوره تا یه چیزی میخریدم که نمیدونم به کارش می اومد یا نه..(ساعت 3:30 هم رفتند)

فرداش که  صبح زود همسری کار داشت و باید میرفت خیلی خسته بود ساعت 4 و خرده ای خوابیدیم و ساعت 8 هم داشت میرفت.. صدای انفجارها هم هی داشت بیشتر و بیشتر میشد..منم گرفتم خوابیدم تا لنگ ظهر بعد بیدار شدم و یه خرده خونه رو مرتب کردم و ... امروز قرار بود با همون دوستمون ن بریم جشن چهارشنبه سوری که دوستان زردتشی مارو دعوت کرده بودند ولی چون بیرون از شهر بود  ودور و با این اوضاع که دوستمون هم سر ظبط بود فکر کردیم نمی رسیم و ترجیح دادیم تو برج خودمون باشیم که خیلی هم باحاله و اونا رو دعوت کردیم خونمون... خواهرم هم خودش رو رسوند و شوهری هم همین طور فضای امنیتی عجیبی تو مجموعه برقرار بود یه ماشین هم, تو محوطه پارک نبود پلیس دائم دور  دور میکرد هوا هم نیمه ابری خیلی اون فضا رو دوست داشتم همسری هم رفت خرید شیرینی تازه ومیوه و آجیل... و من که ترجیح دادم خودم شام درست کنم یه خوراک خوشمزه مرغ  و... تو فر درست کردم و مخلفاتش و همه چیز رو آماده چیدم شاهو به شدت خوابش می اومد و ترجیح دادم یه خرده استراحت کنه که مهمانها اومدند سرحال باشه و گفتم من با خواهری دارم میرم تو محوظه و اون هم خواب آلود okداد و ما رفتیم پایین اول از ترسم تو لابی بودم و با هر صدایی وحشت میکردم از اونجایی که خواهر من خیلی نترس و کله شقه گفت: بیا بریم بین مردم خلاصه آروم آروم ترسم کمتر شد و رفتیم جلوی بلوک روبرویی وای ی ی نمیدونین چی بود ..بیشتر بالن هوا میکردند و منور و فشفشه همش آسمون روشن بود از این منورا ..دیدین که گاهی به مناسبتهای مختلف تو برج میلاد هوا می کنند با همون صدای مهیب و نورهای رنگی زیبا شاید یه کم ضعیف تر بود شاید (به نظرم ارزون هم نیستند) و کلی کلی خوش گذشت منم همش دستام تو گوشم بود اونقدری که دستام خسته شده بود کمی هم فیلم گرفتم یه پسره هم صدای ظبط ماشین رو برده بود بالا و پسر دخترا شروع کردن رقصیدن منم یواش یواش داشت خوشم می اومد که برم که پلیس اومد و ملت براشون هوووو می کشیدند البته پلیسا کاری نداشتند ولی مثلا از همه فیلم می گرفتند مسخره بود واقعا, هرچی هم تماس گرفتم با عشقم جواب نمیداد گوشیش رو سکوت بود فهمیدم خواب 7پادشاه رو داره میبینه ولی حسابی جاش خالی بود و فکر نمیکردم امشب بدون اون باشم (خیلی خیلی خوب بود) بعد که نزدیکای ساعت 10 دوستامون تماس گرفتند که نمیزاردند ماشینی غیر از اهالی مجموعه بیایند داخل و اونا هم بیرون پارک کردند و خودشون رو هم از بس میایند(چهرشون آشنا بود) اینجاها راه دادند غریبه ها رو راه نمی دادند

اومدندو صرف شام و خوشی ,که مهندس هم بعد از مهمونی اولش اومد اینجا ساعت 12 بود 2تا دختر هم که من نمیشناختم اومدند(از طرف مهندس) بعد هم رفتند و بعد دوست دختر مهند.. هم اومد و و همون پسره که12ساز میزنه.. و برادر زن ن و تا ساعت 3 صبح خوندیم و رقصیدم و خوش گذرونیم (گیتار تار)و ...حالا بماند سیگنالهای منفی دوست دختر م حالم رو بهم میزد اما کلا خوش گذشت وبعد خوابیدیم

فرداش هم که شوشو خونه بود و کارهای خونه و غروب هم کاری پیش اومد که رفت و زودم برگشت درگیر کارای خودم بودم کمی پفک خوردم حالت تهوع شدید بهم دست داد و از اونجایی که بنده معده درست درمون ندارم داشتم میمردم یعنی اگه من دیگه پفک خوردم بزنید تو پـــــــــــــــرم هر دفعه حالم رو بد میکنه

شب هم یه چیزی شاهو درست کرد و خوردیم و من در عوالم مجازی بودم که اونم خوابش می اومد کنار تختمون کارام رو انجام دادم حوصله م سر رفته بود و حس بیرون رو هم نداشتم ساعت 1 شب من غرغرم گرفت و از اونجایی که من یه مقوله دارم بنام "اشکدون" و هرازگاهی باید تخلیه بشه معده دردم رو بهونه کردم و شروع کردم اشک ریختن ..و همسری بیدار شد و با اینکه خسته بود شروع کرد به نازم رو کشیدن و قربون صدقه و سریع رفت واسم لقمه نون پنیر آماده کرد(معده دردم تموم شده بود عشق واسه من معجزه میکنه) و با هم خوردیم و خوش بودیم ورفتیم خوابیدیم(ازت سپاسگذارم که هستی مهربونترین من)

امروزم صبح منو بوسید و باید میرفت دفترخونه برای ثبت "ک ب " و ظاهرا موفقیت آمیز هم بود و کلی خوشحال شدم واز اون ورم کارگردانم به من اس ام اس داد و خبر خوب کاری رو برای سال پیشاپیش بهم داد هورااااااا و همون دوستم آقای س ر د ار تماس گرفت و سال نو رو پیشاپیش تبریک گفت و قراره بعد عید یه سری بیاد خونمون خیلی خوب میشه تا اینجا که همه چیز عالیه بعد از این هم خواهد بود سال 91 به نظرم سال بسیار عالی خواهد بود از همین الان معلومه

امیدوارم برای همه شما هم سال بی نظیری باشه

بازم قبل سال نو میام و می نویسم

بیایم از همین لحظه علاوه بر اونی که اینهمه به زحمت می افتیم و خونه تکونی می کنیم با کمترین زحمت ممکن بیایم و یه تغیییرات اساسی رو در روح و روان و منش و بینشمون نسبت به زندگیمون تغییر بدیم و اون رو به سمتی ببریم که یاد بگیریم

خوب فکر کنیم خوب سخن بگیم و خوب تر عمل کنیم

اما شاه کلید برای من اینه که به بهترین ها فکر کنم چون همون ها برای من عملی خواهند شد

دوست دارم متوجه بشین اینا خود واقعیتی هستن که من تو زندگی دارم باهاش زندگی میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 19:9  توسط غزل و شاهو  | 

من عاشق بارونم اما امسال از بس زیاد برف بارید یواش یواش از برف هم داره خوشم میاد

در حالی که یه لیوان خیلی بزرگ آب هویج و سیب و پرتقال داشتم میخوردم (چندوقته آبمیوه میکس میخورم) و فکر کردم الان دیگه داره هوا آروم آروم گرم میشه و کلی ذوق کرده بودم وهمسری هم تماس گرفت که اگه ناهار نخوردی منتظر باش منم دارم میام که یهو پرده اتاق رو زدم کنار به به

مثل ابر بهار که میگند داره برف می باره چه برف آروم و بی صدایی حتی رو زمین هم نشسته و گاهی صدای ترقه ها این سکوت رو می شکنه

چهارشنبه سوری حسابی بهتون خوش بگذره

در این لحظه که بارش برف رو دارم میبینم انرژی می فرستم هر دونه ش جواب خاست های قلبی همتون باشه

(واقعا انگار وسط زمستونه)

عشق من اومد برم ناهارررررررررر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 16:11  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به روی ماه تک تکتون

امید دارم تو این روزهای آخر سال بیشتر از اونی که ایکاش بگید که کاش این کار رو میکردم و اون کار از خودتون راضی باشید و کسی از شما رنجیده حال نباشه و پیش خود واقعیتون وجدانتون سرافراز باشید و سعی کنیم تمام نفرت ها رو از روحمون دور کنیم و بیاموزیم که زیباترین ها میتونه برای سرشت پاک ما انسانها باشه بخشش و گذشت داشته باشیم تا برکات مادی و معنوی به زندگی هامون سرازیر بشه یادمون باشه گاهی یه مبلغ خیلی کوچیک تو زندگی ما اصلا نقشی نداره ولی با بخشش اون به درمانده ای می تونیم اون رو شادمان و راضی کنیم .

این چند وقت اصلا به هیچ وبلاگی سر نزدم حتی مال خودم یه کم حس میکردم باید به کارای دیگه برسم

از آخرین پستم به بعد بگم: یه شب من و همسری و خواهرم و دوستمون مهندس به دعوت ن رفتیم کنسرت موسیقی که ایشون هم ساز میزد و من شوشو واقعا لذت بردیم اما دوستمون از اونجایی که بیشتر از زمان خاصی نمی تونه یه جا بند شه هی میگفت : بچه ها بلند بشید بریم بسه من گشنمه (البته برنامه کمی با تاخیر شروع شده بود اما نه اونقدر)و منم از اونجایی که اصلا از این اخلاق ها ندارم و حتی اگه اجرایی رو به هردلیلی خوشم نیاد یا ضعیف باشه بازم تا آخر میمونم (بماند این اجرای یکی از اساتید سنتی ایران بود) به اجبار 1ساعت از برنامه گذشته به اتفاق بلند شدیم و من از شرمندگی داشتم میمردم اما چاره ای نبود وبعدا بابت اون شب کلی از دوستمون که دعوتمون کرده بود عذر خواهی کردم وتوضیح دادم...دربه در دنبال یه رستوران اما چون ساعت نزدیکای 11:30 یا 12 بود همه جا رو به تعطیلی بود و ما هم همه رفتیم خونه مهندس و شام رو انجا بودیم و کمی خوش گذروندیم و اومدیم خونه.

بعد از اون ماجرا هم یکی دوبار ما رفتیم خونه ن واونا هم اومدند منزل ما و بسی خوش بودیم و سازی و خوندیم و حال کردیم.

همسری مهربان و نازنین هم سخت درگیر کارهای آخر سالشه و چندین بار بهش استرس شدید کاری وارد اومد ولی ظاهرا رفع شد خیلی غمگین و البته مسرور میشم وقتی میبینم بخاطر ساختن یه زندگی ایده آل چقدر تلاش و ریسک میکنه حتی به قیمت استرس های فراوان عزیزم طبیعت به تو برکت بده.

سالهاست هی میگم خیلی دم عید خرید نکنم اما گاهی ناچارا خریدهای مختصری می کنم امسالم خواهرم آویزون من شده بود که حداقل همراهم باش و همین همراهی بس بود تا منم دم به تله بدم... اولین روز که به یه شو لباس رفتیم همین نزدیکی خونمون وای ی ی بعضی با خودشون چی فکر کردند ملت رو سرکیسه میکنند مهم نیست که اونجا هرکسی برای خرید نمیره اما این دلیل نمیشه که آدم رو بتیغند کمترین قیمتش طرح مانتوی بهاره که یه پارچه ساده و خنک وال هندی بود و بسیار دوخت ساده ای داشت 180هزار بود و دیگه همین طور می رفت بالا و مثلا یه طرح کلاژ پارچه ساده رنگی داشت 240 هزار واقعا حس کردم خ ر فرض شدم و با اینکه میخواستم 2تا که خوشم اومده بود رو بخرم خواهرم من رو منصرف کرد و گفت: این طرح ها که ساده است پارچه ش رو بگیر و بده واست بدوزند راست هم می گفت..از اونجایی که من در این مسائل رودروایسی دارم فقط یه کیف مجلس شب با طراحی دستی و یه سنجاق بامزه خریدم که شد 87هزار بد نبود بعد هم همون نزدیک یه ظرف فروشی بود که من 60هزار خرید کردم از اونا بیشتر راضی بودم.

فرداش رفتیم شو لباس یکی از دوستام که خودش طراح لباس سینماست و انصافا طراحی زیبا و قیمت مناسب از انجا 2تا بلوز بسیار شیک طرح یونانی یه پانچوی بهاره طراحی میکس مکزیکی سنتی خردیم وچقدر هم زیبا و خوشرنگ کلا باهم 200تا شد تصور کنید... بعد با خواهری رفتیم خرید در طی چند روز همون اوایل اسفند که هنوز شلوغ هم نبود 3تا لباس مهمونی بیشتر اسپرت ..کفش دوتا شلوار پاکستانی خوشکل و خوشرنگ 4تا پارچه مانتویی که بدم همون طرح ها رو دربیارند دوتا شال لباس ورزشی رنگ جیق ..چندتا تیشرت البته خیلی به نظرم خرید عید تلقی نمیشد نمی دونم چرا؟

یه شب هم با شوهری عزیزم رفتیم همین مغازه نزدیک خونمون و چند قلم وسیله آرایش خریدم دقیقا 5قلم 100هزار هرکدومشون به باره یه مبلغی رو ش رفته بود.

یه سری هم با خواهرم و داداشم رفتیم خرید که شاهو 4 پیراهن خرید 2تا رسمی و 2تا اسپرت و بهاره و کلی هم لباسهای ز ی ر

بنده خدا فعلا فقط همین ها هی میگه من دارم ..احتمالا یه کت شلوار  هم بگیره برای عروسی دختر خاله م که احتمالا بریم.

اما این دختر خاله مشنگم رو بگم یعنی نامردی نکرده و همه خریدهاش رو گرون انجام داده من که حسود نیستم ولی ازروی دلسوزی بهش گفتم دختر شوهر تو کارمند بانکه درامدتون مشخصه اینقدر ولخرجی نکن ..کلی از این حرفا بعد میگه راستش رو بخوای من از لباس عروس تو خیلی خوشم نیومد گفتم عزیزم من نمی گم خوشت بیاد ولی سعی کن با درایت انتخاب کنی(درحالی که همه از لباس من تعریف میکردند چقدر طرح زیبا ساده و ویژه ای داره) مثلا من لباسم رو دوختم ولی اون چند برابر پول دوخت لباس من رو داره واسه اجاره میده دیگه تصور کنید از سالن و آتلیه و تالار ...فقط برند براش مهمه بهش گفتم عزیزم یه کاری بکن فردا رو ت بشه تو صورت همسرت نگاه کنی بچه است و احتمالا فکر می کنه ما اراجیف میگیم.

از اواخر ماه گذشته تا همین الانم یک سره (بعدازظهرها..) صدای انفجارهایی میاد که خبر از چهارشنبه سوری ه وای به حال خود اون شب این برج هم که یکی ا زبهترین چهارشنبه سوری ها رو داره غریبه و پلیس نمیاد داخل و همه مشغول خوش گذرونی اند طبق آمار سالهای پیش

این چند وقته هم که باران و برف های فراون اومد وهمین امروز هم یه نمه برف که سریع تموم شد هوا واقعا عالیه از اینجا میشه کوه رو به وضوح دید و لذت برد و برفهایی که چند وقته طولانی رو اون نشسته..

پریروز هم با مامان بابای شوشو حرف میزدم حالشون خوبه و درگیر پروژه شون هستند کلی دلم برا باباجون تنگ شده از پشت گوشی کلی براش لاو ترکوندم و اولین اس ام اس تبریک پیاپیش عید رو هم واسم فرستاد.. بابا جون تو واقعا بی نظیر ترین انسانی هستی که من دیدم با شعور مهربان و زیبا همیشه سلامت باشی و همین طور مامان جونی.

از نو رسیده برادر شوشو هم خبر میرسه که بزرگ شده و پوستش طبق انتظار سفید برفی چون مامان باباش خیلی سفیدند پسر سفید نچسبه نه؟

اگه مرتب کردن یه خرده با دقت تر خونه اسمش خونه تکونی باشه ما هم به این امر مبادرت ورزیدم وکلی شستنی رو دادیم خشکشویی و به مرتب کردن کمدها و وسایل پرداختیم.

چند شب پیش هم خونه دوستمون مهندس دعوت بودیم که بیشتر جنبه آشنایی آقای همسری با آقایی که منزل ایشون بود و از آقایون در راس بود(برای بیزنسن) و البته چند تا خانم هم بودند و یه آقایی که 12 تا ساز رو میزد و البته آموزش, هم بود و همسری در گوشه ای مشغول صحبت با  طرف که با ریش و پشم و..آشناست واسه خیلی ها و ما این ور کم وبیش مشغول رقص و خوشی کلی از ایده های اقتصادی همسری خوشش اومده بود وکسی که بانی این جلسه بود آقایی بنام م هم دوباره خدمت همسری عرض ارادت کرد و به من گفت: به خوب داریم یه خوبتر همسر شما خوب تره قدرش رو بدون و را به را از شوشو تعریف میکردند ولطف داشتند البته انصافا انرژی کم نظیر همسری مثبته و برگشتنی هم پولی رو برای خیرات کنار گذاشتم و ..

دیروزم خاله پری تشریف ماهیانه ش رو اورد و من از شدت درد داشتم میمردم و حس میکردم امکان نداره زنده بمونم حالت تهوع ضعف سیاهی رفتن چشم کمر درد لرزش دستام همه با هم .. بعدازظهر که همسری اومد کلی ناراحت شد که چرا بهش نگفتم و در تمام مدت نازم رو هزار برابر کشید و لوسم کرد ساعت 10:30 شب هم ویار جوجه کردم و زنگ زد برام آوردند جدیدا دوباره اینطوری شدم و هی هوس بی وقت می کنم .

همسر مهربونم واقعا تو نمونه یه انسان مهربان و شریف و روشنفکری تو همیشه با من مثل یه شاهزاده برخورد می کنی و جایی خونده بودم مرداهایی که با زن هاشون مثل شاهزاده برخورد می کنند در دامن یک ملکه بزرگ شدندو به حق تو توی دامن ملکه مادر و مادربزرگ نازنینت بزرگ شدی .. که هر جا که هستیم با انرژی و نوع ادب و رفتارت همه رو به سمت خودت جذب می کنی قدر تو رو میدونم و از انرژی کائنات برای با تو بودن سپاسگذارم و بازم میگم تو بهترین مردی بودی که باید می اومد تو زندگی من چون من هرگز تصور نمی کردم که بعد از اینکه سالها پدرم با عشق و احترام با من رفتار کرده بود مثلا مردی تو زندگیم باشه که اونطور نباشه دوستت دارم و بهت افتخار می کنم.. این دومین سال نو رسمی هست که میخوایم کنار هم باشیم.

پولم رو هم از برنامه ای که برای تلویزیون نوشته بودم دریافت کردم, مطالعه هم دارم از شبکه ifilm یه سری سریال هم میبینم حس خوبی داره.. همسری هم  بازی های جدید رو کشف می کنه و من تو گوشیم بازی میکنم و البته گاهی اعتیاد آوره.

چند شب پیش دوستم ز با دوست پسرش اومدند منزل ما شام از بیرون گرفتیم دوستش به شدت نچسب و دهاتیه به من که اصلا نچسبید ولی خب بخاطر دوستم نباید عکس العمل خاصی میداشتم باهم رفتیم این مغازه نزدیک خونه و من یه رژ و یه رژگونه خریدم 40تا..خواهرم یه ادکلن برای بابا180تا به عنوان عیدی(اگه قیمت هارو میگم که یادم بمونه چون اینجا یه نوع دفترچه یادداشت هم هست واسه من)

اسکار اصغر فرهادی هم ستودنی بود و بازم دلم میخواست که با یه ادبیات دیگه جایزه ش رو دریافت کنه اما خب بنا به موقعیت بازم سکوت کرد و من دوست نداشتم این حرکت رو.

چندتا از دوستامون به ما مجدا پیشنهاد دادند که بچه دنیا بیارید من نمیدونم چرا ماها به راحتی درمورد شرایط دیگران تصمیم و قضاوت می کنیم ..وقتی میرم وبلاگم رو مرور می کنم که ما خواستیم 91 یا 92 بچه داشته باشیم خندم میگره اصلا همچین امکانی نیست مگه شوخیه تازه ما برنامه داریم یه ملیت دیگه هم داشته باشه و شوشو که رسما دوست نداره منم هیچ حسی ندارم به این قضیه , تازه کلی خوشی مونده که دوتایی هنوز انجام ندادیم.

در ضمن اتاق خودمون و اون یکی اتاق رو یه تغییر دکوراسیون دادیم و طی این مرتب کردن کمدها من یه ست لیوان کوچیک کوبایی داشتم بسیار زیبا و هیجان انگیز که اون رو پیدا کردیم در حالی که من تصور کرده بودم دیگه هیچ وقت پیدا نمیشه.

الان خیلی گشنم شد و خسته شدم فکر میکنم چیزهایی که یادم اومد رو نوشتم حتما قبل سال نو میام و می نویسم.

تو این چند وقت که من نمی اومدم برای خوندن وبلاگ دوستام چه اتفاقی افتاده لیمویی که اونطوری که هنوزم نمیدونم ماجرا چیه؟ ریما که فعلا تعطیله سارا افسرده است مژگان عزیز(المان) ناراحت از یه هموطن .. دوستان یاد بگیریم بهم احترام بذاریم.

من برم شوشو اومد با آش داغ رشته و شلقلمکار عجب بویی .. برم

بوس س س س

دوستتون دارم

سالی پر از مهربانی برکت و سلامتی داشته باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:39  توسط غزل و شاهو  | 

با سلام بی پایان به همه دوستای نازنینم

که گرچه تو این چند وقته فرصت نوشتنم نداشتم ولی کماکان بهشون سر زدم و جویای احوالاتشون بودم

اصلا یادم نمی یاد که از کجا به بعد ننوشتم ولی همینو بگم که به شدت درگیر تمرین و در نهایت اجرادر جشنواره فجر بودم

من وقتی تمریناتم شروع میشه دیگه میرم تو عوالم خودم(البته ناگفته نماند این فیس بوک عزیز هم تقصیر کاره) خلاصه تمرینات بخوبی پیش رفت و در جشنواره هم اجرا رفتیم فضای امسال خیلی عالی نبود فضایی مسموم به نظر می اومد

تو همون دوران تمرینات از نزدیک ترین همکارم شنیدم که یکی از دوستان هنری رو بردند به ج ر م س ی ا س ی و بعد چند روز که  ا ز ا د ش کردند صورتش کبود دستی شکسته از نظر روحی داغون خلاصه اصلا نمی تونم بگم چی تازه گفته بودند صداش هم درنیاد همینم شد... اوضاع خیلی مضحکیه

این چند وقته هم که کلی با بارون و برف حال کردیم و در یکی از همین برفهای اخیر کلی با خواهرجون تو محوطه خونمون برف بازی کردیم و عکس انداختیم (یادگاری برف 90)

شوهری هم که چند روزی سفر بود و من از شدت دلتنگی داشتم منفجر می شدم و کلی گریه و زاری(جدیدا بهش میگم عزیزم وقتی نیستی : خونه سوت و کوره.. کلی با این جمله حال می کنه  وبغلم میکنه و میگه :قربون این جمله ت بشم..بچم احساسیه)

چند وقت پیش خونه دوستمون آقای ن و خانمش دعوت بودیم من و شوشو و آقای ک مهمون اصفهانی که منزل مابودند رفتیم اونجا آقای ب هم بود و برادر خانم ن خیلی خیلی بهمون خوش گذشت کمی ساز زد و منم خوندم وکلی گپ زدیم بعد یکی از کارهای در حال پخش ن رو از tvدیدیم تا ساعت 3 اونجا بودیم یه کادو ویه شیرینی نسکافه ای و یه بسته کراکت هم بردیم ,خونشون فضایی هنری و بامزه داشت(با اینکه نوع پذیراییشون بسیار ساده و دانشجویی بود ولی کلی خوش گذشت) و فهمیدم خداییش من در مهمانی های حتی کوچک سنگ تمام میذارم چند بار بعد هم اونا اومدند منزل ما به صرف شام و دور همی و یک بار هم س   و   ب  و  ن و ح .. هم مهمان ما بودند خوش گذشت

تو روز اختتامیه فجر هم من و شوهری اونجا حضور داشتیم و همزمان دو جا دعوت بودیم اولی که خونه دوست وهمکارم که داره برای همیشه از ایران میره و خانم الف و شوهرش  و و دستمون م که از طریق من باهاشون آشنا شدند هم بودند من اصلا حس اینها رو دیگه ندارم از بس فقط درگیر شکمشون هستند آدم از مهمونی هیچی نمی فهمه خلاصه بعد کلی پیچوندن ساعت تقریبا 9 رسیدیم(براش آجیل و پسته گرفتیم) اونجا و شام نخورده و با بهانه زیاد 10:30 بلند شدیم و رفتیم خونه دوستمون مهندس اونجا بیشتر به من خوش میگذره..

یه درینک براش خریدیم و رفتیم خونه ش تو برج خودمونه.. دوتا دختر هم بودند که یکیشون به علت د ر ا گ فراوان هذیان می گفت, سعی کردم آرومش کنم ,آقای ن هم بود که داشت برنامه ش رو ازtv نشون میداد کمی مشغول برنامه اون و بعد رقص و شام و .. امشب سیگنالهایی که از مهندس گرفتم بسیار مشوش بود به خودش هم گفتم و در پاسخ گفت: خسته شدم,یه سری ها هم خبر اوردند کمی حواسم بیشتر جمع باشه(از آدمهای ثروتمند,خوش گذرون,اهل مهمونی,و آدمهای زیادی از اقشار مختلف باهاش در تماسند) منم کمی نگران شدم فکر کن تمام بارش رو جمع و جور کرده بود, میز بازی ش رو ورداشته بود یه اوضاعی واقعا م م ل ک ت ی داریم..اولین باری بود که تو خونشون احساس ناامنی داشتم البته اینقدر آدمای کله کنده دورش هستند ولی با این حال, شاید نگرانی م از بابت این بود که ما هم با بعضی از اون آدمها در ارتباطیم

دیروز هم که والنتاین بود و همسری نازنیم از سفر برگشت و ما شب به این مناسبت یه دور همی با دوستان داشتیم آقای دکتر ح و دوست دخترش و آقای م(موزیسین) با کسی که میگم

شاهو گفت:شام از بیرون می گیریم  خودت رو خسته نکن ولی با این حال بخاطر اینکه هم پیاده روی کرده باشیم هم با هم باشیم رفتیم این مرکز خرید نزدیک خونمون و کلی خرت و پرت خریدیم(خدا به داد اقشار بیچاره این کشور برسه) یه زمانی مثلا با 300 هزار می شد کلی زندگی کرد الان دقیقا چهارتا خرت و پرت برای استفاده یه شب میشه(شوشو میگه تو لوکس خرید می کنی) ولی باور کنید خیلی هم اینطوری نیست اصلا 100 لوکس بقیه که قارچ و پنیر و نوشیدنی و این چیزا بود واقعا اسفناکه و در تمام مدت به آدمهای صعیف فکر می کنم گرچه از طریق خیریه بهشون سعی در کمک دارم ولی آخه تا که چندتا

دوستان واقعا هوای مستمندان رو داشته باشید باور کنید حس عجیبیه

خلاصه من داشتم برای پیش غذا چاینا فود درست می کردم که مهمونا هم اومدند و بعد اون تا دیگه, در همین حین خواهرم تماس گرفت و گفت نگران نشی منو گ ر ف ت ن د .. داشتم سکته میزدم آخه چرا ظاهرا تو خیابون بوده و از پیش استاد زبانش داشته می اومده که لباس ش خ ص ی ها می ندازنش تو ون... حالا من حالم بد و مهمونا هم ریلکس که ناراحت نشو آز ا د میشه

شوشو هم به س زنگ زد اون خودش تو ماموریت این قضایا بود و اسم دقیق خواست و گفت احتمالا می برند فلان جا..بعد دقایقی یکی از دوستای خواهرم آقای ی از بچه ن ه ا د ر ی ا س... ج تماس گرفت و گفت دارم میرم پی گیری کنم کلی تشکر کردم و گفتم که من درگیر مهمانها هستم اصلا چیزی نفهمیدم از شبم همش به این فکر میکردم که اگه خواهرم به جای من بود زمین و زمان رو برای من بهم می ریخت خلاصه..همون آقای م که گفتم با یه دختر خانم بسیار جوان آمده بودند 20 ساله که کمتر هم میزد و خوش 45 سال که 30 ساله میزنه وبعد فهمیدم دخترشه وکلا شوک شدم کلا شوک پشت شوک خواهرم این پدر و دختر بامزه این شب کذایی (میگه که بهتون نمیباد تازه ازدواج کرده باشین همه طوره کاملین).. اینا 12 رفتند و من وهمسری هم سریع گازش رو گرفتیم و رفتیم تو راه بودیم که اون آقا تماس گرفت که خواهرت اومد بیرون شما نیاید ما داریم میایم ما هم خوشحال  فکر کن ساعت12:30شب این یه تیکه خونه ما بازم ترافیک و چند تا ماشین شخصی با ب ی س ی م  و ماشین پ ل  ی س هم تو محوطه خونمون بود البته ربطی به خواهرم نداشت احیانا کلا مجتمع شدید امنیتیه و یهو دلم گرفت به شوشو گفتم حس می  کنم اینجا کاملا و بیشتر از اونی که ما فکرش رو می کنیم تحت مراقبته به خاطر آدمهای خ ا ص اینجا ... وقتی رسیدیم دیدیم اینا تو لابی نشستند خواهر خسته و کلافه کلی دوستش رو تعارف کردیم و با اصرار اومد بالا و کلی ازش تشکر کردیم و شام خورد و چون بی ماشین بود به حساب خودمون براش آژانس گرفتیم و رفت و گفت : حساسیت امروز برای این بوده که در ف ر  د  و س ی یه ب م ب کار گذاشته بودند که شناسایی و خنثی شده بود.. خواهرم هم می گفت:بی دلیل مارو گرفتند و کلی هم زن سن بالا و حتی چادری هم بوده وبیشترشون بی گناه بخاطر این با یه تعهد گذاشتند بیاد بیرون واقعا شانس اورد.. و اونم تصمیش قوی تر شده برای رفتن از ایران

ما هم که تو این چند وقته یهو تصمیمون جدی شد وداشتیم برای یکی از کشورهای آسیای شرقی اقدام میکردیم برای شرایط ما عالی بود ولی شاهو میگه ترجیح میدم از طریق سرمایه گذاری بریم کانادا... واقعا برام محیط اینجا سخت و فرسایشی شده از یه طرف هم وطنمه و دوستش دارم ,, ترجیح میدیم فعلا پولای خوبی رو به دست بیاریم بعد لامصب هیچ جا هم مثل اینجا خوراک پول دراوردن نیست (البته با ریسک بالا و هوش و ذکاوت)

الانم که دارم می نویسم به شدت هوا ابری و دوست داشتنیه و امشب هم همراه همکارام شام بیرون دعوتیم خیلی حس رفتن ندارم و تازه یکی از دوستام تماس گرفته که جمعه بریم جمعه بازار خرید کنیم شنیده چیزای بامزه داره فکر کن من برم...

تو این چند وقته من به شدت کمبود خواب داشتم  روزا سر تمرین و شبها تا دم صبح مشغول نوشتن برنامه م که  از ش ب ک ه  2 پخش شد نمی تونستم بگم چون بالاخره نمی خوام شناخته بشم

دختر خاله م که نامزده باهام تماس گرفته تو اواخر ایام عید جشن عروسیشه کم سنه فکر کنم 22 یا 23 سال و خیلی خوشکل و خوش هیکله انصافا و منم کلی قرو قمیش اومدم که اگه سفر نبودم اونم بیچاره کلی التماس که نه باید باشی و حالا هی اصرار که خانواده همسریت هم باشند (برو بابا ..دلش خوشه که چی؟ اخه)

با مامان بابای همسری عزیزم هم در ازتباط تلفنی هستم خوبند وبسیار بنده رو تحویل می گیرند و منم کماکان بهشون احترام میذارم و باباجونی پروژه اقتصادی ش که درموردش گفته بودم به نتیجه رسیده و تا پاییز به بهره برداری می رسه و همش هم تاکید می کنه این واسه آینده شماست بنده خدا دروغ نمی گه والبته تمام اسناد این پروژه بنام شرکته همسریه

چندوقت پیشا هم بابای خودم برای مامانم یه ماشین هدیه گرفت و بنامشون کرد مبارکش باشه

همسری خستگی ناپذیرم هم در حال کامل کردن یه سری از پروژه های کاری آخر سالشه که هر چه زودتر بتونه به نتیجه برسه و قولش رو عملی کنه و برای من ماشین بگیره(البته چون گیر من رو ماشین خارجیه وگرنه غیر از این بود که تاحالا...) البته بارها می خواست این کارو بکنه که من شرافتمندانه ترجیح دادم بزنه به کارهاش..

دیروز هم, ک, دوست اصفهانی تماس گرفته و کلی درد دل که با خانمش حرفش شده و (عذر میخوام) کتک کاری.. خیلی ناراحت بود کلی سعی در آروم کردنش داشتیم ولی..میگه اگه بخاطر بچه هام نبود می رفتم پیش بابام امریکا خواستم بگم وقتی در طفولیت ازدواج می کنی همین میشه عزیزمن

تو این چند وقته هم بالا پایین های دلار مارو حسابی کلافه کرده بود و من در حالت افسردگی بودم کلا جو خیلی بدی بود و هنوز هم کم و بیش هست

اون س ر د ار بنده خدایی هم که چند وقت پیش کلی بهش بی احترامی کردند از دوستان خوب من هستند از دورانی که من تو اونجای د و ل  ت ی کار میکردم و وقتی موضوع رو شنیدم تماس گرفتم و بعد چند روز خودشون با من تماس گرفتند و مثل همیشه با یه خونسردی و مهربونی و زیرکی خاص خودش با من حرف زد که پیش میاد

دیگه واقعا دستم خسته شد کمی خوابم میاد و منتظر همسری عزیزم هستم که شاید ناهار رو باهم باشیم و شام هم دعوت دوستانم بیرون

داریم به آخر سال می رسیم

آمین که دلهاتون پر از عشق بخشش باشه

لبهاتون خندون

روزی تون پر برکت تر از همیشه و آرامش در زندگیتون موج بزنه

آمین که سرزمین مادری مون در صلح باشه

دوستتون دارم و برام قابل احترام هستید

و روز عشق که بهانه ای برای عشق ورزیدن مجدد رو بهتون تبریک میگم

همسری مهربون و نازنینم دوستت دارم و لحظه به لحظه با تو بودن رو غنیمت می دونم چرا که از تو مهربونی  بخشش گذشت و تلاش رو یاد می گیرم تو بهترین کسی هستی که باید تو زندگی من مرد زندگی من می بود قدر ت رو می دونم و می دونم که روزی تو از سرشناس ترین ها میشی ایمان دارم

عاشق تو دوستت و همسرت

بوس

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 15:57  توسط غزل و شاهو  | 

وقتی اون حرفها رو در مورد صلح گفتی دلم اتیش گرفت حرفای خوبی بود ولی میتونستم بفهمم که با زبون بی زبونی میگی ما صلح طلبیم تقصیر ما چیه که یه مشت دیوانه ارباب شدند و تو بوق کرنا کردند که ج ن گ و بیچارگی

بهت تبریک میگم اصغر فرهادی مهربان و به همسر عزیزت پریسای نازنین

من ایرانی ام و بهش افتخار می کنم با جایزه و بی جایزه

( داشتین چطور م د و ن ا روی سن چطور جیم مجری رو منفجر کرد در کمال آرامش و با یه پاسخ کوبنده خوشمان آمد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 1:12  توسط غزل و شاهو  | 

دوستان و یاران مهربان و نازنینم سلام و آروزی عشق برای شما

نمی دونم از کجا بگم که مثلا ترتیب خوبی داشته باشه , چون احتمالا دقیق یادم نیست که چکارا کردم

اگه فکر کردین که اعتیاد بنده نسبت به این بازی زامبی ها کم شده در اشتباهید همچنان مشغول مشغول

دیروز با یکی از دوستان دوران دانشکده حرف می زدم بعد از مدتها چون توی بهاری که گذشت قرار بود همدیگه رو ببینیم که برنامه هامون ست نمی شد آخرم بنده خدا مجبور شد تو فیس بوس به قول خودم برام کامنت بذاره که باباجون کجایی تو.. خلاصه دیروز من و ایشون که دختری با استعداد زیبا و با احساس و بسیار مبادی اداب هستند و هروقت میبینمش ناخواسته یاد شاعر نازنین فروغ فرخزاد می افتم حرف زدم.. چند سال پیش کتاب شعرش رو چاپ کرد و کلی به من اصرار کرد که تو هم کتابت رو چاپ کن ولی احتمالا بدونید انجام این دسته کارها نیازبه "آن" داره وباید در کسی اتفاق بیفته تا انجام داده بشه با اینکه همسری وخیلی ها اشعار من خوندند و اعتقاددارند منحصر به فرده ولی.... دوستم جدیدا رمانش هم چاپ شده و کلی ازاین موضوع خوشحال شدم و قراره دست نوشته های رمانش رو هم بخونم و البته ایشون در حال ترجمه یه سری آثار ادبی بزرگ دنیا هم هستند.کلی با هم حرف زدیم و قراره فردا توی کافه همدیگر رو ببینیم و گفت ترجیح میدم با همسرم به منزل شما بیاییم والبته همسرشون هم بسیار ادم محترم و از مدیرای نفتی هستند یعنی ما می شینیم شعر میگیم اونها هم بیزنس می کنند..قراره با هم صحبت کنیم که طرحی بنویسم و کارش بکنیم.

از اونجایی که بنده از رفتن به آرایشگاه بیزار هستم و این در من انگار غریزیه دیروز مراسم اپلاسیون رو در منزل برگزار کردیم با حضور استاد همسری که یک سال و اندی میشه دانشجو این رشته هستند و از درد فراوان من ایشون تمام فحش های عالم رو پذیرا شدند در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود(الهی قربون مهربونی هات بشم) بعد هم بدلیل ضعف مضاعف زنگ زدیم دوتا پیتزا آوردند به همسر جان میگم من خیلی گشنمه دوتا رو میخورم(فکر کن اونم من) میگه باشه گلم و رفته مشغول درست کردن نیمرو شده یعنی منو کشته با این فداکاری های عاشقانه ش بعد هم با هم پیتزا رو زدیم بر بدن (به قول سپی) و.. شب کمی استراحت و بفرمایید شام و من نشستم یه سری وبلاگ خوندم کاش نمی خوندم

مژی بانوی شوش

که بازم از همین طریق بهش اندوه باد میگم  و امید دارم دلش سرشار از صبوری بشه که فهمیدم طی حادثه جمعی از عزیزهاش رو از دست داده کلی گریان و ناراحت شدم و فقط میگم صبور باش و قانع به اتفاقات.

و وبلاگ سورملینای عزیزم که نقطه نظرات جذاب اقتصادی داره و ارامش خاصی توی ادبیاتشه.

هر شب زودتر از 2 نمی تونم بخوابم .

امروز صبح شاعت 9:30 همسر گرانمایه داشتند می رفتند لقمه ای حلال دربیارند که مامانش به گوشی من زنگ زد

مادرخانمی:الو سلام خوبی عزیز خواب بودی؟

من:نه بیدارم مامان جون

مادر:پس شاهو هم خوابه(واااااااا من که بیدار باشم آخه اون خوابه جز محالاته)

من:نه اون رفته شرکت(در حالی که داشت می رفت)

مادر:امروز م (جاری فراخگول) تماس گرفته میگه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار میگه چرا تلفنهای من رو جواب نمی دی( می خواد بگه من بیشتر تورو دوست دارم..واون که فکر می کنی خیلی مهمه ببین من جوابش رو کمتر میدم2:در حالی که پدرشوهری جون خودش می گفت این از بس خسیسه به ما میس میندازه که ما تماس بگیریم خواستم بگم بله ه ه ه ه)

من:مامان جون ما همچین هم نو نو نیستیم دیگه داره میشه 2 سال

مادر:عزیز(اون به من میگه عزیز)چرا با من قهری (من سکوت) من که دوستت دارم فقط مشکلم اینه که نمی تونم خوب حرفم رو به طرف تفهیم کنم اون شب که گفتم زود بیایین منظور بدی نداشتم ببخشید من اشتباه کردم بخشیدی؟

من: مامان جان مسئله من فقط اون شب نیست که چرا تو بیمارستان بی دلیل سهگرمه هاتون تو هم بود و اون شب هم که با پسوبزرگتون اومدید اینجا قاطی بودین من که بی احترامی نکردم پسرتون فکر نمی کنه شاید بی احترامی کرده باشم؟ خب خوب نیست

مادر: نه عزیزم (کلی حرفای تکراری) اشتباه کردم تازه من دوست ندارم به من بگی مادر شوهر من مامانم ملکه فرشته(وااااا یعنی خود شیفته شد یهو خندم گرفته بود و به سختی کنترل می کردم) من اهل دخالت کردن نیستم اگه بامن قهر کنی رابطه م رو قطع می کنم مثل عروس بزرگه که پسرم رو بیچاره کرده

من:بله من همیشه به شما احترام گذاشتم تشخیص خودم این بوده و هست ضمن اینکه همیشه مامان بابام هم به من تاکید می کنند(وسط حرف کلی به ستایش اخلاق خانواده م پرداخته) شما دلیلی برای دخالت ندارید چون ما مستقل هستیم و هیچ وقت هم کاری نکردیم که کسی به خودش اجازه دخالت بده در ضمن اگه فکر می کنید باید رابطه رو قطع کنید شک نکن این کار رو بکن ولی زمانی که ایمان داشته باشی به کارت  بعد هم لطفا من رو با عروسای دیگتون مقایسه نکنید من یه آدم تحصیل کرده با سطح فکری بالا و از یه خانواده متشخص و شریف(خود شیفتگی) در ضمن من که اون عروستون رو ندیدم ولی گمان میکنم مشکل اساسی از خود پسر شماست و تازه اونها که همدیگر رو دوست دارند و سیستم زندگیشون اونطوریه شاید مورد پسند شما نیست من شما رو دوست دارم و همیشه هم به شاهو میگم هواتون رو داشته باشه و تازه یه هدیه خریده بودم که بدون خداحافظی رفتید دیگه بهتون ندادم

مادر:عزیزم منو ببخش من غ ل ط کردم(دور از جون ) من تورو دوست دارم هرجا میرم ازت تعریف می کنم تو همه کس منی دختر منی پدر و مادر منی(همیشه اینو میگه و حس می کنم قلبیه)

این خلاصه دیالوگ ها بود چی بگم (این مادرخانومی از دسته بانوانی ه که از روی کینه حرف نمی زنه از روی نادانی میگه و زود هم پشیمون میشه ویکی از عوامل پشیمونی تشر زدن های بابا جونه که من عاشقشم به غایت با شعور مهربون و خداییش زیبا

دیگه اینکه این روزها چقدر خبر مرگ می شنوم امروز دوست خانوادگیمون الف تماس گرفته ویکی از دوستان, دختر جوان بعد 8 سال زندگی مشترک و در حالی که همه وسابل خونه رو هم عوض کرده بودند که آماده بچه داری بشند شوهرش با سکته مغزی مرده خدا بهشون صبر بده.

از صبح دست به سیاه سفید نزدم(فقط به رنگی هاش) حالا برم یه خرده اینجا رو مرتب بکنم این طور پیش بره آبروریزی میشه ببینم چی میتونم درست کنم

دوستتون دارم

آمــــــــــــــــــــــین که شادمان باشید و صبور

آمـــــــــــــــــــــین که شیدا باشید و پویا و نترس

آمـــــــــــــــــــــین که مثبت اندیش باشید و رستگار

آمــــــــــــــــــــین که سایه عزیزهاتون بالا سرتون تاابد 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:48  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه نازنین دوستای خودم

بالاخره اینترنت پرسرعت ما هم راه اندازی شد و انصافا چقدر حال و هوای خونمون تغییر کرده من که عاشق مستندهایbbc هستم ولی به دلیل اینکه از توی ماهواره نمی تونستیم دریافتش کنیم(دیش مرکزی) حالا با خیال راحت از توی گوشیم این شبکه رو می بینم بدون اینکه  قطع بشه .. یک مگابایتی ایرانسل(ولی واقعا دستشون درد نکنه همش جند روز طول کشید از آغاز تا نصب)

فیسبوک هم که کلا 24 ساعته هستم و متاسفا نه متوجه شدم یکی از هم دانشگاهی های زیبا و عزیزم به علت سکته مغزی مرده و خیلی زیاد ناراحت شدم و نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و یکی از بازی هاش رو توی یه فیلم کوتاه دانلود کردم و با اونم اشک ریختم.

دیروز اینجا کمی برف  بارید و به ظهر نکشیده آب شد دلم بارون می خواد.

هنوز  بعد از اون تعطیلات چند وقت پیشا تمرینم شروع نشده و مشغول مطالعه و کار کردن روی پروژهه م هستم.

چند بار رفتیم خونه مهندس و مثل همیشه خوش گذشت ویکی از این شبا یه بجث بیزنسی بود بین اون و یکی از دوستای صمیمیمون.. و منم از آب گل آلود ماهی گرفتم و به یکی از طرفین گفتم اگه من طرف رو راضی کنم که اینطور پیش بره سهم ما چی میشه اونم خیلی جدی استقبال کرد و با تمام صداقت گفت اگه این کار پیش بره گرون ترین مدل ماشینی که مد نظرته رو برات میخرم .(اونقدری داره) کار شدنیه ولی اون طرف که امریکاست داره دندون گردی میکنه  با اینکه انجام این کار از بیرون مثل محاله ولی با قدرت ونفوذه که کار میشه انجام بشه.. امیدوارم درست بشه چند ماه وقت می بره.

چند شب پیشا هم دوتا از دوستامون اینجا بودند و یکیشون که رفته مو کاشته قیافه ش دیدنی بود البته فقط کمی جلوی موهاش ریخته بود ولی با این حال این کارو رو کرده بود و هنوز وضعیت عمومی ش عالی نبود.

حتما در جریان هم هستید که دلار چقدر گرون شده و یه خرده بازار بهم ریخته شده البته کلا فقط د و ل ت داره سود میکنه موندم با این گرونی دلار چطور ایام عید بهمون خوش بگذره احتمالا تا دوهزار هم بره .

کلی از خرت و پرت های خوردنی خونه تموم شده و همش کم کم از سوپر میارند اما باید بریم خرید مفصل معمولا هایپر استار به ویژه پنیر های فوق العاده ش.

برادر بزرگ همسری چند وقت پیش تماس گرفت ولی شوشو چون اصولا شماره های ناشناس رو جواب نمیده..اونم تماس گرفته بود به اون یکی داداش که بگو منم, جواب بده و این داداش کوچیکه گفت که آره ح دلش برات تنگ شده ولی من گفتم عزیزم عمرا همین هم شد تماس گرفت و پیشنهاد کاری داده که بیا با من کار کن دیوانه است اهدافش1:تو هر چقدر تو کارات موفق باشی بازم می تونی کارمند من باشی(یعنی خودخواهی محض و بی ادبی) 2:اینا سالها پیش باهم شرکت داشتند اما به دلیل ریس یازی های ایشون همه چیز به هم ریخته بود و دوباره هوس ریاست کرده...منم به همسری عزیز گفتم لطفا بهش بگو تو به زندگیت بچسب نمی خواد برای ما دلسوزی کنی(واقعا تجاوز به حریم رو کاملا حس کردم).

دیروز غروب شوهری یه جا جلسه داشت و همون موقع ها کلی دلشوره بودم وقتی اومد دیدم وای عزیزم همچین که خواسته از دفتر بیاد بیرون خورده بود به جدول و زانوش کلی خونی شده بود الهی بمیرم براش حتی شلوارش هم خونی شده بود این بچه چشم خورش ملسه کسی اونجا بوده که قبلا اومده اینجا و دست به چشمش خوبه(چشم خرافات نیست و نیروی نامرئی که از چشم ساطع میشه ودربعضی ها قوی ه).

این ماه تولد یه سری از دوستای خوبمه که بهشون تبریک گفتم و یه دوست قدیمی که تو قبرسه و خیلی هم زیباست.

البته شب یلدا که سالگرد ازدواج مامان بابام بود و فرداش هم تولد پدر مهربون صمیمی و روشنفکرم که قلبش اقیانوسه.

سالگرد ازدواج یکی از دوستهامون هم بود و کیک گرفتیم و رفتیم خونشون به صرف شام دنس و درینک خوب بود خیلی شلوغ نبود خداروشکر.

اینم بگم که بنده شدیدا به این بازیpvz زامبی ها معتاد شدم و روزی نمیشه که بازی نکنم خیلی هیجان انگیزه.

دیروز با یکی از همکلاسی هام که برای دکترا انگلیسه حرف می زدم به من میگه تو هم بیا .. خیلی دلم خواسته این روزا گاهی باشوشو حرف می زنم که دلم میخواد برم اونور قبلا خیلی اصراری نداشتم ولی الان همه اطرفیانم یا اون ورند یا دارند میرند دلم میخواد یه خرده کارامون سرعت بگیره که بلکه تکون هایی بخوریم خاک بر س ر ا ن این کشور اگه می ذاشتند روند عادیش رو طی میکرد اینجا وگاسی بود برا خودش.

دیگه خبر ویژه ای ندارم

و یک نکته : یه سری از آدم های بیکار هی میاند اینجا و چشماشون رو می بندد و دهنشون رو باز می کنند شما که وقت داری برو کارهای بهتر انجام بده من اگه برام مهم باشه کی هستم که هی میام میگم خانواده م فلانند خونم فلانه سفر کجا رفتم ...من که مثل تو مشکل روانی ندارم اینجا بیشتر برای ثبت خاطراتمه وگپ زدن با یه سری دوستان و اوقات فراغت (جالب اینجاست که یه پست هم از دستت در نمیره خوشم میاد از پشت کارت همین طور ادامه بده بعد اینقدر احمقی که فکر می کنی اسامی رو درست گفتم که تو حالا بیای تحلیل هم بکنی) برو برو بچه خدا روزیت رو جای دیگه بده اگه دیدی روزیت اینجاست با ادب باش پات رو جمع کن ( اینهم یه حال دادن به تو مزاحم)

آمین که روزهاتون سرشار از شور و شعور باشه تنتون سلامت دلهاتون وسیع چشمهاتون پاک زبونتون در کنترل و اندوه از خونتون کوچ کرده برای همیشه

دوستتون دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 15:1  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه دوستای عزیزم

امیدوارم خوش و سلامت باشید

شب یلداتون (با تاخیر) با برکت و سال نو میلادی 2012 هم مبارک

الان که دارم می نویسم خونه هستم همسر  نازنین هم در چند فرسخی من سخت مشغول مطالعه است و هر از گاهی میگه به این نکته توجه کن و داره بیشتر و بیشتر اصول مذاکره و تنظیم قرداد رو به من متذکر میشه.. چرا؟ میگم....

تو این چند وقته خبرایی هم بوده خب طبیعیه  دیگه

از سفر که برگشتیم یادتون هست که پدر و مادر شوشو اومدند دنبالمون و بعد هم یه چند روزی دوباره اینجا بودند و یکی از این شبها که دور هم نشسته بودیم و اونها مشتاقانه داشتند سریالهای مورد علاقشون رو از جیم کلاسیک می دیدند و البته که من اصلا دوست ندارم... تو همین حین دوباره کلی از من تعریف و تمجید کردند و من هم تحت همین جو کذایی زبان به شوهر ستایی بازکردم که ایشون خوبند مهربونند اصلا بهترین پسر شماست...دیری نگذشت که مادر همسرجان فکر کرد باید فخری بفروشه(چه خوش جنبه) من و شاهو تصمیم گرفتیم بریم بیرون هوایی بخوریم (درواقع یه س ی گ ..بزنیم) که یهو مادرجان فرمودند زود بیایید چندبار هم تکرار کرد و منم کلی بهم برخورد یعنی چی؟؟؟؟ مگه ما بچه ایم و یا صاحب اختیار داریم همین شد که من لباسهام رو دراوردم و نرفتم به نشان اعتراض و خیلی ناراحت خوابیدم ساعت 11و نیم شب بود فردا صبح همه رفتند و من و مامان جان تنها بودیم ایشان هم خوش خواب ...بعد شوشو تماس گرفت که زن دایی ش تماس گرفته و شماره خونه رو بهش داده و الان تماس میگیره که مامانو دعوت کنه خونشون منم کلی توپیدم مگه همراه مامانو نداره و ... زن دایی تماس گرفت و من مثل برج زهرمار

سلام و احوال پرسی و می گفت  دیگه نمی یایین خونه ما منم گفتم ما کلا که یه بار اومدیم خونتون (دیگه نمی یان چیه)

و کلی ابراز گربه گی بعد هم گوشی رو دادم به مادر و فهمید من یه جوری ام سریع اومد به ابراز عشق و دلداگی(کلا اخلاق های ضدو نقیض بسیار)بعد منم کلی سوسه اومدم که اگر نمی ریم بخاطر اینکه ما پاگشا نشدیم و ما رو چه بهم(حالامن خیلی هم درگیرم این سنت هام جون دلم والله)

همون روز من با عمه م که عاشقشم یا نه یهتره بگم بودم... تلفنی در مورد جریانی حرف زدیم اون در لحظاتی قضاوت بد کرد و آخرش هم حرف نیش داری زد (بماند) منم کلی بهش توپیدم و خلاصه ...و قطع کردم و تصمیم گرفتم عمه ای که اینهمه عاشقش بودم و بهش میرسیدم اونو بو می کشیدم دیگه هرگز نبینمش سخته ولی شدنی بعد تماس گرفتم با بابا کلی دعوا و قاطی که حق نداری با این جماعت در ارتباط باشی سالها مامانم از دستشون می نالید و من بی خیال بودم ولی الان دیگه تموم شد..

گفته بودم که فعلا تمرین ندارم ولی تو همون روزایی که کلاس هام(زبان) داشت شروع میشد با یه تماسه انتحاری فهمیدم باید برم سر تمرین و رفتم و البته چقدر خوب شد بدون فعالیت من مردم تو یکی از همین روزها که همه منتظر زاییدن جاری بودند بله... برادر شوشو تماس گرفتند که خانم رو بردند بیمارستان و منم بعد تمرین شیک و پیک با شوشو رفتیم بیمارستان و مامی شوشو هم در منزل ما چشم انتظار که باباجون بره دنبالش خلاصه در 5:20 بعد از ظهر آذر ماه پسر 3کیلو و 800گرمی با یک هفته تاخیر به دنیا اومدند و بعد چند ساعت انتطار تشریف اوردند  در اتاق VIP  که براشون محیا شده بود به جون خودم اغراق نمی کنم ایشون حتی آرایششون هم تکون نخورده بود یعنی نه جیغی گریه ای دادی هواری اصلا؟؟؟؟؟؟ نه دیگه تازه طبیعی چی بود که همسر مهربان بنده با بی تجربه گیشون این مسئله رو اذعان کردند که ای ش چقدر سرحاله ..همون لحظات پدرو مامان شوشو هم آمده و نمی دونم چرا اینقدر مادرجان ناراحت و کلافه حس کردم با من یه جوری بود که به شوشو هم گفتم وگفت نه ناراحته که چرا دیر اومده اینجا 1درصد فکر کن اینطور باشه (وااااااا اینقدر حرصم میگیره از این دمدمه مزاج ها) منم که خدای تو پرزدن این آدما مامان جاری هم بود و هی می گفت شما هم بچه دار بشید وااااا به شما چه بعد جاری نصیحت کردند که بچه خیلی شیرینه شما هم دست به کار بشید منم گفتم فعلا حال کنید نگران مزه زندگی ما نباشید یه عمر وقت داریم

رسما حالم از این پیشنهاد های مذبذب به هم میخوره ـآخه به کسی چه (ولش کن ملت دیونه اند)

تمرین ها هم فعلا در مرحله جواب بازبینی هستیم

تو این چندوقته هم تا دلتون بخواد وقت و بی قت یا مهمونی رفتیم یا مهمون اومده

شب یلدا همون دوست نازنینمون مهندس رفته بود ت ر ک ی ه و ما رسما برنامه هامون به هم ریخت اون خدای این برنامه هاست و ما گفتیم شاید بریم یه رستوران که چندجا تماس گرفتیم و فقط برنامه غذا بود و موسیقی غیرزنده(مرده) در نهایت تماس گرفتیم با آقای و و خانمش الف .. گفتیم برنامتون چیه یعنی خواستیم تلپ شیم که اونا گفتند پس ما میایم اه ه ه  نقشمون نگرفت.. بنده هم به خودم زحمت ندادم و فقط یه لوبیا پلو گذاشتم و ماست و دو نوع سالاد و طبق رسوم یلدا آجیل و انار و هندونه انصافا عجب هندونه و اناری بود امسال.. اینا خونشون تو غربه تهرانه 7غروب حرکت کردندو ساعت 9و 36 دقیقه اینجا بودند وقتی رسیدند خونمون خسته و کوفته بودند از بس ترافیک بود و خونه ما هم البته بد ترافیکه..خلاصه یلدا رو با درینک و احوالاتش گذروندیم و اینها رفتند..خواهر جانمان هم بود..چند شب پیش هم ما برای سالگرد ازدواجشون خونشون بودیم.

چند شب بعد هم تماس گرفتیم با آقای ب و خانمش ه و اومدند وشام هم از بیرون گرفتیم خانم ه به من پیشنهاد داد که یه مهمونی بالماسکه ای بگیریم منم از نظرش خوشم اومد احتمالا اون ور سال چون خیلی تدارکات میخواد

مهندس هم که از سفر اومد تماس گرفت و ما رفتیم خونشون چه شیرینی های خوشمزه ای به به .. و یه دراگ عالی و خوش گذرونی جدیدا بیشتر از گذشته دلبسته ما شده و ما هم که خیلی دوستش داریم صد البته خیلی ماهه

و دیگه اینکه چند روز پیش هم طبق عادت تماس گرفتم با یه سری از دوستام که خیلی وقته ازشون خبر ندارم  وبعضی هاشون بسیار مشعوف شدند

من یه دوستی دارم(آقا) که ایرانی امریکاییه و چند سالی هست ایران زندگی می کنه ..تماس گرفت و گفت که اتفاقاتی براش افتاده خونشون نزدیکه گفتیم بیا اینجا تعریف کن و اونم سریع اومد و کلی از اینجا خوشش اومده بود برای بار اول بود که می اومد اینجا بعد شروع کرد به تعریف قبلش بگم این آدم به غایت عاشقه هیجانه .. گفت با خانمی جوان آشنا شده  و البته این نگفته بود که بلده فارسی صحبت کنه(براش هیجان داره که مثلا چون فارسی  بلد نیست در موردش چی می گند..ایده خاصی ندارم) و خانمه بعد چند جلسه خواهش می کنه که زبان اینو قوی کنه و میره خونه دوست ما و گفت که دختره با کسی درتماس بوده و می گفته هردو دقیقه یه بار زنگ واحد رو بزن واینم چون شک کرده در و قفل می کنه ولی ظاهرا می فهمه کلید رو کجا میذاره و بعد چند دقیقه ایشون بر اثر خوردن دوغ که بعدا معلوم شد توش والیوم بوده بی هوش میشه وکلی خونریزی کرده بود ماجرا ظاهرا اینطور بوده که دختره با دوست پسرش دست به یکی کرده و بعد دوتا نوت بوک و مقادیری پول و گوشی و سیستم صوتی و دفترچه حساب حدود 10 میلیون سرقت می کنند و البته در کمال انسانیت  با پلیس تماس گرفته بودند که همچین آدمی براش اتفاقی افتاده و دوست ما همچنان بی هوش خوبی ماجرا این بود که ایشون بسیار سالم و ورزشکارند مگه نه احتمال مرگش بوده خلاصه کار به پلیس بازی کشیده... بعد چند روز دوستم تماس گرفته با دختره در حضور پلیس و اونم جواب داده که بله شما که خوابتون برده و منم مامانم حالش بد شده و رفتم و اینم بهش میگه پس لب تاپم کو و این میشه که قطع می کنه و خاموش می کنه... داشته باشین دزده ناشی بوده و تازه پلیس های نازنین برای حل مشکل تفاضای پ و ل کردند باور کنید... و فعلا ماجرا در دست بررسی ه

دیشب هم که سال نو بود که امیدوارم سالی پر از برکت وصلح و عشق باشه و تمام این آینده نگری ها در مورد این سال بیهوده گویی بوده باشه ما هم که دیشب چند تا برنامه داشتیم که یکی پس از دیگری کنسل شد و در نهایت با حضور مهندس جان و دوست دخترشون مراسم سال نو رو برگزار کردیم و اونا هم زحمت کشیدندو برای ما هدیه اوردند و ما هم هدیه بازی کردیم  و بسی بسیار خوش گذشت

و برای جاری جان هم چند وقت پیشا هدیه گرفتیم و در منزلشون تقدیم کردیم

آها یادم  نره... شب قبل یلدا پدر و مادر شوشو خودسرانه پسر بزرگشون رو دعوت کردند و اومدند اینجا یعنی ما چند ساعت قبل خبردار شدیم که من بسیار اعترض کردم به همسری البته بهم حق داد که من باید تایید رو میدادم نه اینکه ما داریم میایم (درگیریم به خدا ) ما هم اسباب پذیرایی رو آماد کردیم و ایشون اومدند فکر کنم بار سوم هست که دیدمش و اولین بار در منزل ما(ارتباطشون کمه) آدم بسیار با سواد ولی مدعی و اولش کلی جلوی من گارد گرفته بود  ومن انگار در یه مناظره خبری بودم اون گفت من می گفتم تهش هم که به هیچ نتیجه دلخواهی نرسید گفت: لپ کلام بچه های من زن عمو می خواند واااااااا منم گفتم:ببخشید زن عمو چه ویژگی خاصی داره که مثلا من در حقشون زن عمویی کنم مثلا اگر می گفتی خواهری کن پدری یه بجثه ولی آخه حرفتون با منطق جور نیست.. می گفت پیچیده ش نکنید دوباره گفت نصیحت برادرانه که زندگیتون رو فدای کارتون نکنید منم گفتم این دوتا با هم عجین شدند و هرکدوم بدون اون یکی نابوده (اگه بودین میمردین از خنده در عین جدیت...آخه جون من این چه حرفایی که تو جلسه اول به طرف بگی..حالا خوب بود حمایت های آقای همسر رو هم داشتم) شب هم موندند اینجا و مادر جان بسیار افسرده حال و ناراحت مینمود انگار دوست داشت بیشتر باشه و همراه باباجون برنگرده و آخرشم بدون خداحافظی یا تشکر رفت خوابید و صبح زود که ما خواب بودیم رفتند..خوبه که دوریم وگرنه بساط داشتیم برعکس باباجون که بسیار مهربان با شعور فهمیده عشق منه خلاصه

و به قول دکتر ک پ ی درااا درااااااام خبر مهم این که تو این چند وقته بنده طی مذاکراتی با یکی از نهاد های د و ل ت ی دارم موفق میشم که تا چند روز آینده یه قرارداد دم کلفت رو بگیرم ارزش کلی ش یک میلیون دلاره(سود من شامل این عدده) وتا چند جلسه بعد معلوم میشه که من چقدر کاسبم خیلی خوشحالم چون اولین باره خودم می خوام قرداد به این گنده گی ببندم و البته پروسه کاریش حداقل بین 6ماه تا یک سال وقت میبره و همسر عزیزم مثل یه مشاور واقعی داره حمایتم می کنه که بتونم خیلی مستقل این مذاکرات رو جلو ببرم بدون اون خیلی کند میشم شوشو میگه هیچ جای دنیا مثل ا ی ر ان جای پول دراوردن نیست فقط باید خم شی پولو ورداری...دارم کم کم حرفش رو درک می کنم برام انرژی بفرستید البته مدنظرمه یه بخشش رو ببخشم

شوشو هم که تو این چند وقته کارهاش رو تو خونه انجام میده به لطف تلفن و کارمنداش و فکس تو خونه... و منم خوشحالم که بیشتر پیش همییم

امروز هم که ساعت 12 صبحونه خوردیم هوا هم بارونی بود رفتیم پیاده روی و دیدیم یه سری از ملک های تازه ساز تجاری اینجا رو پیش فروش کردند ماهم در کمال اعتماد به نفس محض رفتیم آمار قیمت گرفتیم(پولش رو الان نداریم ولی وقتی قیمت  می گیریم پس پولش میاد این یعنی انرژی) متری چند به نظرتون؟؟؟؟؟؟؟؟ بله 27 میلیون ناقابل (یعنی ما پرروییم)

بعد هم رفتیم همون اطراف خونه که یه فدراسیونه ورزشهای رزمیه و تو رستورانی که بچه های تیم ملی داشتند ناهار میخوردند از جمله یکی از آقایونی که من دوستش دارم ..اون رستوران به بیرون غذا هم میده و ناهار رو اونجا سفارش دادیم اوردند منزل و جاتون خالی ماهی خوردیم..

کلاس زبان حتی یه جلسه هم نرفتم نشد و تصمیم قطعی گرفتم برم کلاس زبان اسپانیایی برام بیشترجذاب تره و سیر اولیه ش رو از اینترنت شروع کردم.. اینترنت خونه رو هم همون یه مگابایت از ایرانسل داریم می گیریم ظاهرا بهتره

وای دستم خسته شد یاد باشه زود به زود بیام بنویسم اینطوری خسته شدم و شما هم همین طور

هر چی یادم بود ظاهرا نوشتم

خیلی مواظب خودتون باشید دوستتون دارم

انرژی می فرستم ردای سلامت به تنتون باشه.. عشق حقیقی همدمتون... شایستگی همراهتون ..از بدی ها و بلا ها بدور باشید هر روز خبرای بی نظیر عالی بشنوید

من گاهی تو وبلاگم خاله زنکی می نویسم ولی این به اون معنا نیست قلبم تیره شده اون فقط روزمره است بگذاریم قلب ما جایگاه خوش رنگ ترین رنگ های دنیا باشه

آمــــــــــــــــــــــــین 

همین الان تماس گرفتند و فردا تولد یکی از همکارام دعوتم بیرونه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:44  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به دوستای گلم

خب تعجب نکنید که تندی اومدم که پست جدید بذارم پیش میاد دیگه

به دلایل مشکلاتی که گروه کاریمون  داره فعلا خبری از تمرین و اجرا نیست و من فقط در خونه یا کتاب میخونم یا مطالبی رو به سفارش رادیو یا تلویزیون می نویسم ولی چون اساسا به کارهای عملی و تحرکی بیشتر عادت دارم یه خرده که این حالت  طولانی میشه واقعا آزرده خاطر میشم...و دیروز هم یکی از این روزا بود که خیلی کلافه بودم و همه دوستای منم که دو دره بازند و بد قول و برای دیدنشون باید 6ماه وقت بذاری به جون خودم اغراق نمی کنم شاهکار بدقولی اند به عنوان مثال وقتی باهاشون قرار میذارم از قبل تاکید می کنم حتی اگه امر ضروری پیش اومد مریض شدی تصادف کردی تلفات دادی خبر مهمی رسید..... بازم بیا .. بازم می بینی می گردند ببینم چه رو نگفتم میرند همونو بهونه می کنند

همین که واقعا گاهی حس تنهایی بدی میکنم و فقط می تونم سر همسری صبورم غر بزنم منم کسی نیستم که بخوام برم دنبال مثلا شغلی که کارمندی باشه.

 یا تو رشته خودم یا شرکت همسرم که اونم دیگه حسش رو ندارم وفقط مشاوره های ویژه بهش میدم

شوشو بنده خدا هم آدمیه که هر نظری بدم نه نمی گه مثلا اگه بکم فردا می خوام برم سفر حتی اگه ایران نباشه نمی گه با کی چرا تا که میگه اگه بهت خوش میگذره ومیتونی این دوری رو تحمل کنی حتما عزیزم قطعا بهت خوش میگذره ولی با این حرفاش خودم بیشتر بهش دلبسته شدم..خدا بیامرزه استیو جابز رو یه خرده هم با بازی گوشی اون سرگرمم

خلاصه وقتی دیروز غروب رسید خونه با قیافه عبوس و در هم کشیده و بی حوصله من مواجه شد هنوز لباسهاش رو درنیاورده شروع کرد به قربون صدقه اساسی و بوسیدن من از سر تا پا و می گفت: همش تقصیر منه و تو نباید اینطور خونه نشین بشی و ..(حالا داشته باشین عذاب وجدان هم داشتم که شام چیزی درست نکردم مثل بیشتر روزای دیگه) و گفتم شام چیزی درست نکردم نه فعالیت اجتماعی دارم نه تو خونه خونه داری درست حسابی میکنم اونم شروع به فدات شوم و عیبی نداره و تند گوشی رو اورده که بگو شام چی میخوای سفارش بدم و اصلا من دوست ندارم تو آشپزی کنی(جلل الخالق) و خونه داری کنی اصلا میگم یه کارگر میگیرم هم کارا رو بکنه هم غذا واسه یه هفته درست کنه(وقتی مردا بیش از حد مهربونند ادم دلش یه مرد قل چماق چماق به دست می خواد نه )

خلاصه از بیرون شام رسید و واسه ما لقمه گرفت و میز و جمع کرد و بوس و ناز ومن چونان همیشه داشتم از شرمندگی می مردم مثل اینکه با چوب بزنی طرف رو ناکار بکنی اونم بگه دستت درد نکنه زحمت کشیدید دوباره لطفا) تو دلم خدا رو شکر میکردم نمونه یه انسان مهربان واقعی روبروم نشسته....

بعد مثل دفعات گذشته بهم گفت خب یه کلاسی چیزی ثبت نام کن منم از فرصت سو استفاده کردم و گفتم تو که می دونی من میخوام زبانم رو قوی کنم خب ترتیبی بده من یه چند وقت برم انگلیس بعدم بر میگردم دیدم یه بغض خاموش تو تمام سیماش نهان شد و سرش رو تکون داد و گفت اگه بدونم واقعا به نفعته باشه اما یه فرصت بده با هم بریم من تحمل دوریت رو ندارم الهی بمیرم دلم داشت می ترکید تو دلم گفتم غلط کردم .......

بعد گفتم باشه ... اونم گفت فعلا اینجا ثبت نام کن تا بعد همین شد که صبــــــــــــــــــــــــــح

از خواب با ماساژ دادن های آقا بیدار شدم و پسرکم کارهاش رو با تلفن هماهنگ کرد و از طریق کارمندهاش روز کاری ش رو کنترل کرد و همراه من شد و ما رفتیم نزدیک ترین آموزشگاه زبان .. انگار می خواستم برم آمپول بزنم اه حوصله جوی که همش خانم ها باشند رو ندارم دیگه تصور کنید چی میشه... خلاصه بنده دوره فشرده رو ثبت نام کردم و از اول دی کلاسم شروع میشه تا ببینیم چی میشه

بعد چند تا کار بانکی و رفتیم شرکتی که میخواد بهمون اینترنت بده و کمی هم خرید (چندتا قاشق های مخصوص ماست و سالاد و خورشت... فکر کردم قشنگن پس زدم اندر گوشش) بعد به اتفاق رفتیم ناهار و جاتون خالی یه ساندویچ واقعی خوردیم حالم بد شده از غذا های کبابی و گریل ...هوس ساندویچ داشتم بعد هم کلی از طرف تشکر کردم که واقعا خوشمزه بود و ... طرف با خودش فکر کرد این بیچاره هرروز چی میخورند که الان برای یه ساندویچ یه ساعته دارند تشکر می کنند و اومدیم خونه

یه کم استراحت و تماس گرفتیم با چند تا از دوستامون چون چند روزه که می گند ..که؟ هستین بیایم و ما دیدیم امشب خوبه

شام خور حرفه ای نیستند ولی .. بالاخره اردوی چیزی می خواند قسمت سخت مهمونی اینه اونم در شرایطی که دلم می خواد فقط بهم خوش بگدره

تورو خدا یه آدم امین وارد به این کارها می شناسید بهم معرفی کنید اون آدم قدیمی مریضه و البته پر حرف..

همسری عزیزم از انرژی بزرگ می خوام همیشه تو رو سلامت نگه داره و بهت برکت بده

سپاسگذارم بخاطر مهربونی هات همراهیت

نمی تونم بی سپاس بگذرم از لحظه هایی که تو شدیدا خوابت میاد ولی نمی ری تو تختت بخوابی و روی کاناپه نیمه خواب می مونی که من برنامه م رو ببینم که مباد تو سالن تنها بنشینم و تنهایی آزارم بده

ممنونم که با وجود اینکه یه روز کامل خونه ام ولی وقتی بر میگردی  کارای خونه رو می کنی که حس خونه داری نکنم

ممنونم که هر روز بهم میگی تو همه کس منی و هر چی دارم از تو

ممونم که عاشقانه نوازشم می کنی و خواسته هام رو برآورده می کنی و اگه به هر دلیلی نتونی کلی عذر خواهی می کنی و می گی برات جبران می کنم

ممنونم بخاطر خصوصی ترین چیزها که گفتنش به نظر اغراق آمیز میاد و تو فقط برای حس عشق محض انجام میدی

تو بهترین مردی هستی که باید برای من می شد بهترین باور من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:18  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به روی ماه همه دوستای عزیزم که چند وقته کم وبیش ازشون بی خبر بودم ولی کماکان به یادشون بودم و هستم

از خالق مهربان می خوام که همتون سلامت و شاد باشید و به خواست های قلبیتون یکی پس از دیگری دست یازید.

توصیه می کنم خودم رو و شماها رو به مهربانی صداقت و شرافت و دور کردن انررژی پلید از خودتون(خ ط ب ه)

بابت این چند وقتی که نبودم عذرخواهی فراوان و تشکر ویژه از اونایی که منو تنها نذاشتند

این چند وقته خدارو شکر همه چیز خوب و خوشایند گذشته و بالا و پایین هاش هم بالاخره زیبایی های زندگیه

باورتون نمی شه یک شب درمیون یا ما مهمون بودیم یا مهمون داشتیم اونم اصولا مهمون های تکراری ولی دوست داشتنی

یکی از از دوستامون آقای س ص که از قضای روزگار یکی از عزیزایی هستند که در این ک ش و  ر دستی بر اتیش دارند هست و عاشق و واله ما هم شده هر شب به بهانه ای میاد خونه ما و ابراز علاقه می کنند البته من اینو ناشی از انرژی خوب همسری و ای... مهمون نوازی خودم می دونم(چه لوس) و یکی دیگه از دوستامون ب ص که اتفاقی هم شهرت هستند و ایشون هم کم آدمی نیستند واز گنده های  ه م ر ا ه ا و ل هستند اونم میاد اینجا به صرف گاهی شام گاهی ق ل ی و ن گاهی د ر ی ن ک...و خلاصه کلی خوش می گذرونیم و کمی هم دنس و..آقای مهند س هم که یه مدت امارات بود و واقعا نبودش حس میشد با این حال باهاش در ارتباط بودیم و بعد از بوقی تشریف اوردند و فردا شب به اتفاق دوستان مذکور شام اینجا بودند ما اکیپ هایی هستیم که منشامون همین مهندس عزیزه.. که امیدوارم میشه سلامت باشه واقعا بهمون خوش میگذره

چند وقت پیشم مربی سابق اسکیتم م گفت آقای س س مارو دعوت کردند برای ناهار بیرون از نطر مالی و اجتماعی آدم بسیار معمولی هستند و ما در منزل آقای و و خانم ا با اونها آشنا شدیم و خیلی هم باهاشون صمیمی نشدیم و علت هم این بود که خیلی مارو جذب نکردند و احساس کردیم بخاطر یه مسائل خاص می خواند با ما ارتباط داشته باشند که من اصولا این طور ابراز گربه گی رو دوست ندارم با این حا ل می خواستند ارتباط داشته باشند و مارو برای ناهار به اتفاق و الف  م و یه خانواده دیگه دعوت کردند پدیده شاندیز و اونها با ولع غذا خوردند و ما هم بدمون نیومد چون من غذاهای پلویی رو خیلی دوست ندارم بعد هم رفتیم لمکده صرف قلیون و چای بعد هم همگی رفتیم منزل و والف برای تولد م پسر خاله م و صرف شام نمی دونم چرا خسته و فس شده بودم و خیلی نرقصیدم و حال نکردم دلم برای جمع های خودمون تنگ شد حالا خوبه شب قبلش باهم بودیم..کادو رو دادیدم و شام و برگشتیم خونه  البته قبل ظهر که داشتیم می رفتیم ...قبلش کادو تهیه کردیم و البته من از یه پالتو یه چکمه و شال خوشم اومد و اونا رو خریدیم و مثل این بچه ها خوشم اومد و پوشیدم و با اونها رفتم مهمونی

دوباره چند وقت پیش به پیشنهاد همسری رفتیم خرید و دوباره یه خرید ..یه پالتوی فتر ایتالیایی یه چکمه چرم عسلی و 3تا شال  و 2شلوار کبریتی و 2شلوار جین ..یعنی من مفهوم کامل خونه خراب کنم و نباید بهم رو داد که خرید کنم والبته شوهری هم 3تا پلیور 3تا شلوار یه پالتو و یه نیم بوت به غایت شیک ...عزیزم از خریدهای زمستونه ممنونم خدا به تو برکت بده..

اگه ریا نباشه به چند تا خانواده درمانده هم کمک کردیم همیشه این کار رو می کنم و اگه الان میگم بخاطر اینکه بگم باور کنید شاید گاهی برای ما مثلا فلان مبلغ اصلا مهم نباشه ولی دقیقا واسه یه خانواده تحوله بیایم باهم به دیگران کمک کنیم حتی کم و ناچیز

یکی از پروژه های همسری مهربونم هم به سر انجام رسید و بقیه ش هم در راهه خدارو شکر

چند وقت پیش خواب دیدم مامانم میگه حامله ای و چه خوشکل شدی .. صبح وقتی بیدار شدم داشتم از افسردگی می مردم و خدا خدا میکردم فقط خواب باشه این افسردگی تا اونجایی ادامه داشت که حالم رو داشت خراب میکرد و همش حس کردم پ ماهیانه م هم داره به عقب می افته کار به ب ی ب ی چ ک هم کشید ولی خدا رو شکر خبری نبود و چند روز بعد هم پ تشریف اورد و من از زور خوشحالی دردی حس نکردم

اینترنت پر سرعت خونه ما هم ماجرایی شده ظاهرا  د ا ت ک بعد کلی تکاپو نتونست کاری کنه چون شرکت قبلی نیومده رانژیش رو جمع آوری کنه و باید از ش ا ت ل اینترنت بگیریم و اونم در حال ناز کردنه و چند نفر گفتند وایمکس خوب نیست مگه نه شوهری قرار بود تهیه کنه یه بخشی از به روز نکردنم هم همینه.

چند وقت پیشا رفتم آرایشگاه و موهام رو فر کردم مثلا فر ال نانسی و از این خزعبلات این ماده فر یه بوگند فاضلابی میداد که نگو داشتم گلاب به روتون و ...به نظر خودم زیاد فر نشده فقط انگار بافتی و بازشون کردی هر دفع هم باید کلی ژل و موس بزنی تا شاید ااااااااا ولی دیگران میگند خوب شده و یه کم هم از ابروهام کم کردم آخه من در امر اصلاح ابرو خسیسم و عاشق ابروی پهنم یه کم هم روشنش کردم خیلی بهم میاد کلا سالی چند بار آرایشگاه میرم هم تنبلم هم پایه ندارم هر کس پایه بشه خودم براش میمیرم.

بعد هم رفتیم  سفر کجا بماند ... ولی خیلی خوش گذشت و کلی دوش آفتاب گرفتم و کلا ایام محرم نبودیم و اونجا واقعا خوش گذشت  (حالا خوبه اینقدر سرپوشیده حرف میزنم بازم یه نفری میاد میگه فلان و بسار وای به حال اونی که بگم کجارفتم و چه کردم ...گرچه مهم نیست و من ثبت خاطرات می کنم .اهمیتی نداره که فکر کنند من راست گو هستم یا دورغگو مهم اینه که دوستای خوبی دارم و روزهام خوبه )

برگشتنی مامان و بابای همسری اومدند فرودگاه دنبال ما و با هم اومدیم خونمون و تا حالا اینجا نیومده بودند و کلی به نظرشون خونه زیبا بود خودشون ناهار تهیه کردند خوردیم کمی گپ زدیم و من عذر خواهی کردم که خوابم میاد و با همسری اومدیم تو اتاق و من از 2 تا 6 غروب خواب بودم بعد زنگ زدیم به داداش شوشو که فردا برای ناهار (جمعه دیروز) اینجا باشند.. من و شوشو هم رفتیم کلی خرید چون چند وقت نبودیم و منم کلی برنج خیس کردم و گوشت گذاشتم برای پخت و شام هم سبک زدیم نون پنیرو خیار و ماست... ودوباره من خمیازه کنان رفتم تو تختم هنوز خستگی تو تنم مونده بود فردا هم صرف صبحانه و دادشش زنگ زده که ببخشید ش خانمم باید استراحت کنه آخه روزای آخر بارداریشه خوبه این ملکه الیزابت نشد منم نامردی نکردم به مامان باباش گفتم  اون دفعه هم همین کار رو کردند و شام تو دهنشون بود که بلند شدند که برند و رفتارشون خیلی زشته و الان ساعت 11 نباید خبر بدند... و گفتم البته شاید هم علتش اینه که مامان ش خونشونه و اگه بیاین اینجا کلی برق از سرش می پره.. اونا هم بیشتر این موضوع رو تایید کردند و منم البته از اونجایی که خیلی عصبانی و ناراحت بودم کلی کرم ریختم مبتنی بر اینکه چقدر اینا بی عرضه و بی لیاقتند( خدا وکیلی شما بودین ناراحت نمی شدین اونم ساعت 11 که دیگه باید سر و کلشون پیدا میشد به خودم گفتم دیگه دعوتشون نمی کنم خاک بر سر ها...بعد همگی رفتیم پیاده روی و پرتقال آبگیری خریدیم)

ناهار هم قورمه سبزی خوردیم با کلی ترشی که مادرهمسری برامون اورده بود والبته کلی سوغاتی که دستش درد نکنه و مادرشوهری عاشق سریال ماهواره ای اونا رو دید و به اتفاق پدر همسری رفتند خونه دایی همسری گفتند شما هم بیایند ما هم کلی چشم و ابرو اومدیم ابدااااااااااااااا ما بی دعوت جایی نمی ریم مثل اون جاری فراخنگول...

بعد استراحت و کلی خونه رو مرتب کردیم و شام خوردیم و یه نخ  س ی گ ... در کمال آرامش و خوابیدیم

دم صبح خواب دیدم که همسری تصمیم گرفته دوتاییمون بریم یه مدت بالای کوه یا کوهستان زندگی کنیم و لحظه ای بعد انگار اونجا بودیم و من می ترسیدم از تنهایی و سرما و کسی که اونجا خونه رو برای چند ماه به ما اجاره داده بود می گفت صندلی و میز های اتاق ظاهرش چرمه  ولی یه لایه طلا زیرش هست  که بیشتر گرم می کنه انگار باز کرد و دیدیم نمی دونم یعنی چی و وقتی بیدار شدم بدون اینکه من خوابم رو تعریف کنم شوشو هم خواب تقریبا مشابهی دیده بود (انرژی عجیبی بینمون رد و بدل شده بود)

دیگه امروز تصمیم گرفتم که براتون بنویسم و همزمان چیزی خوردم هایپ که بهش ا ع ت ی اد  پیدا کردم اصلا آبی رنگش رو نخرید مزه شربت سینه میده عوضش صورتی ش عالیه و بزرگ هاش رو تهیه کنید به صرفه تره واین پفک چی توز که مزه روغن موتور میده...

انرژی می فرستم هممون به سمت بهترین ها و نیکی ها هدایت بشیم و حس یاری به دیگران برای ما جاودانه بشه و عشق ورزیدن و دوری از نفرت برای ما اخلاق بشه

انرژی می فرستم تمام سلولهای جسم و روحمون در سلامت باشه

و آمین که مشکلات همه به زودی زود به پایان برسه و سپیده عزیزم که تازه متوجه شدم زندگی مشترکش به دلیل مشکلات دیرینه ش به پایان اومد آغازی جدید پر از عشقی رو با جفت واقعی ش در هر جای دنیا شروع کنه

آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 17:11  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه نازنین دوستای مهربونم

آمـــــــــــین که سلامت و شادمان باشید و هر چی از زندگی می خوایید به بهترین و سریع ترین راه ممکن برای شما فراهم بشه

آمین

این روزا که هوا ابری و بارونی وبرفیه و من دارم از لذت منفجر میشم

وای چند روز پیش که برف بود دقیقا 7:30 صبح بود که از پشت پنجره دیدم به به چه برفی میاد و  نشسته البته شوهری بیشتر از من عاشق برفه و من دیونه بارونم

با این حال کلی ذوق کرد و گفت آره امروز باید زودتر برم شرکت در حالی که در حالت عادی 8:30 یا 9 می زنه بیرون ذوق زده بود دیگه اونقدر مثل بچه ها عجله کرد رفت و از محوطه نزده بیرون برگشت چیزی یادش رفته بود خوشحالم که اینقدر خوشحاله

تا شب و فردا همین طور برف می اومد همه جا سپید درختا و سبزه ها دیگه معلوم نبودند... حتی تا الانم آثاری از برف روی چمن های محوطه معلومه

همون شب ما اومدیم بریم برف بازی کنیم کلی هم خرسند لباس گرم پوشیدم  ولی بوت هام تو انباری بود گفتم شاهو جان کلید ت رو بیار چون کلید انباری به دسته کلید اون وصله و کلید من پشت دره.. اومدیم پشت در تازه آقا متوجه شد به ه ه ه کلید من پشت درموند و نمی شد در رو باز کرد وای یهو بهم ریختم تو خونه قبلی هم گاهی اینطور میشد رفتیم پیش لابی من و اون مارو راهنمایی کرد به تاسیسات رفتیم چند طبقه زیر زمین و آقایون تاسیسات رو با تشریفات راهی کردیم کاری از پیش نبردند و به ناچار به ما شماره قفل ساز رو دادند و ایشون هم لطف کردند در اون بوران اومدند وبا یه حرکت یک دقیقه ای در رو باز کردند و البته بخاطر همین 1دقیقه بدون اغراق 25هزار پیاده شدیم واااااااااااااا

بعد هم رفتیم برف بازی همسر عزیزتر از جان به یاد کودکی هاش که برف باز قهاری بودند گویا واسه من بهمن درست کرد یه گلوله رو محکم درست کرد و غلطش داد رو برفا خیلی با حال بود بعدم رفتیم آدم برفی که کسی درست کرده بود رو ترمیم و تغییر دادیم و در یه حرکت انتحاری یکی از این کسایی که مسئول بود جلوی برج رو برف روبی کنه رفتم و پارو ش رو گرفتم اینقده حال داد که منم برف روبی کردم همه با تعجب رد می شدند و نگاه می کردند که من خانم و البته بدون لباس فرم چرا برف روبی می کنم و منم به اجبار نیشم رو تا بنا گوش باز می کردم که بنده یک عدد انسان ذوق مرگ شده هستم و شما اصلا تعجب نکنید (نمی دونم چرا کسی مقوله کودک دورن رو توجه نمی کنه) حالا هی همسری می گفت عزیزم سرما میخوری کمرت درد می گیره منم که احتمالا از اونجایی که وقتی کاری رو شروع می کنم باید تموم کنم داشتم می رفتم که سر از در پایینی مجتمع دربیارم خیلی حال دادددددددددددد

یکشنبه هم تولد دعوت بودیم تولد خانم "ا" که همیشه حرفش هست دقیقا شبی که فردا روز قربان بود و کلی هم بارون می اومد ما هم رفتیم منم کلی به چشم خواهری شیک  و خوشتیپ کرده بودم و س ک س ی شده بودم ار اون تیپایی که خودم و همسری نیز بسیار می پسندید و اونجا هم بسی قر دادیم و هدیه هم یه عطر دی ان ج دادم از نظر سنی هم ژیگولی بودند مثلا 68 69ذ 70 خب من خیلی حال نکردم چون از اول تا آخرش باید می رقصیدی بر عکس مهمونی های خود من که براش فان میذارم مثلا رقص با موزیک یه بخش موسیقی زنده شاد و آرام هم خونی ترانه ها  تعریف کردن جک و ادای صدای یه سری رو دراوردن و.... خوش میگذره

بعد هم من نمی فهمم کسی که مثلا سی چهل تا مهمون داره چه انتظاری داره که حتی یه کارگر نمی گیره و همه رو به زحمت میندازه و دوستان به ترتیب باید برند تو آشپزخونه به نظرم کار چیپیه و بدتر اینکه البته به کسی بر نخوره نظر منه استفاده از ظرفای یه بار مصرفه که واقعا در شان مهمونی نیست من که حال نکردم والبته تقلید های صریحی دیدم از طرز پذیرایی و. غذا هم که الویه کشک بادمجون و ماکارونی با سس سوسیس بود و اردو هم ماست و چیبس و ژامبون و درینک هم که شوهر دوستم ا واسه ملت می ریخت دیگه داشتم قاطی میکردم ولی با این حال دستشون درد نکنه اینا هم یه جورند  و البته تو دنیای مجازی من نقد می کنم و در حالت عادی دل کسی رو نمی شکنم.

بعد فردا هم یکی از دوستای مشترک ما آقای ع تماس گرفته امشب بریم تولد ا گفتم دیشب بوده و بالاخره تصمیم این شد که بریم خونه ا البته به دعوت ایشون و چهارشنبه علی رغم میل من و شوهری و به اصرار ع رفتیم و من به کیک نسکافه ای که ا دوست داره گرفتیم و رفتیم دیدن آکادمی و صرف شام.. قورمه سبزی و عدس پلو که من عادت به شام سنگین ندارم والبته قورمه سبزی وحشتناک (حالا نگید داره ایراد میگیره چون قورمه های من عالیه ودلیلش سبزی های عالی و سرخ شدشه) بعدم ساعت 2:30 شب برگشتیم والبته گردن درد شدید فکر کنم به علت اون کلفتی داوطلبانه بنده بود

چند روز پیشم من و شوشو رفتیم قائم یه چرخی بزنیم که چرخ همانا  و کلی خرید همانا.... یه جفت کفش ساده و شیک مجلسی و کیف دستکش چرم و...

کلی ظرف با مزه چوب و نارگیلی و ظرف شیرینی

کلی هم میوه من سالهاست با میوه میونه معمولی دارم و اساسا همیشه چند نوع آبمیوه تو خونه دارم ولی به طرز معجزه آسایی میوه خور شدم و واقعا میوه های پاییزی یه چیز دیگه است شوشو عزیزم برای من یه دونه گلابی خرمالو کیوی موز و انار و لیمو شیرین قاچ می کنه و به خدمت بنده میاره  ومن به طرز باورنکردنی همه اونا رو می خورم عالیه ه ه ه ه 

دیگه این که من دوباره سیر مطالعاتی خودم رو شروع کردم و خیلی هم خوشحالم این هفته کتاب "افسانه قاجار" اثر آقای" حمزه سردادور" رو خوندم و الان هم مشغول مطالعه اتللو هستم البته بارها خوندم و هر دفعه با نگاهی جدید و نمی خوام مطالعه ام قطع بشه روزی 6تا 8 ساعت ایده اله

اگه بر حسب این نذاریم که انرژی ش نره باید بگم آمــــــــین که یکی از پروژه  کاری همسری به مرحله نیمه نهایی ش دراومده و این یعنی هورااااااااااااا

عزیزم برات دعا می کنم همیشه همین قدر صبور و پویا و موفق باشی و اون انرژی ویژه ای که تو نگاهته و یه بخشی از پیروزیت بخاطر اونه همیشه همراهت باشه

(الان که دارم می نویسم یهو بارون و تگرگ شد هورااااااااا)

دیشب رفتیم قدم بزنیم یه سبد گل اندازه قد 2 متر دیدم تو لابیه به چه زییایی و روش نوشته بود برای عرض تبریک پیوند شما آقای ا ب از طرف آقای خ خ

اینقدر زیبا و شیک بود که رفتم از نزدیک دیدمش .. پیرمرد لابی من که که خیلی مهربونه میگه این از طرف یکی از سهامدارای اینجاست برای آقا دوماد که از ادماییه که اسمش رو نبر خندم گرفت میگم س ی ا س ی میگه آره نازی ی ی ی

بله آقا زاده به اون کته کلفتی بایدم براش گل به این زیبایی بیارند به شوخی به شوشو میگم بریم بگیم آقای ب ببخشید ما دیر امدیم ولطفا بیا اینم هدیه ما و دوتامون می زنیم زیر خنده و البته من جدی هم بودم این یعنی ارتباط و ارتباط یعنی پیشرفت به همین سادگی  شوهری علاوه بر تلاش و لیاقتش داره نون ارتباطانش رو میخوره.

الان به شدت گشنمه و میخوام برم قورمه سبزی بیات ولی خوشمزه رو بخورم با نون چون من پلویی نیستم.(چهارشنبه درست کردم ظهر)

 

احتمال قوی اوایل آذر میرم سفر.. و بعد برگشتن اگه برنامه همسر مهربونم ست بشه منم برم همراش کجا آها اااااا دبی هوا هم خوب شده تا اون موقع .. حال میده حالا باید دید چه می شود

خیلی دوستتون دارم براتون بهترین ها رو می خوام و به بهترین فکر کنید که در یه قدمی  شما اند ولی با بی اعتنا کردنتون میرند سعی کنیم از زمان استفاده کنیم و البته چه بهتر کتاب بخونیم شاید در پست بعدی به سبک "ریموند کارور" نویسنده آمریکایی بیام و برش های زندگی در جریان رو براتون بنویسم

از اینجا هم دعوت می کنم هر کس دوست داره این کار رو بکنه اگه متوجه منظورم نشدید اجازه بدین من یه سری بنویسم تا شما هم بتونید بنویسید

دوستتون دارم

از خالق م برای همه داشته هام سپاسگذارم

سپاس که همسر مهربان و با اراده ای دارم

سپاس که خانواده نازنینی داره

سپاس که خانواده دانایی دارم

سپاس که شما دوستان رو دارم که هستید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:9  توسط غزل و شاهو  | 

پرده اتاق خوابمون رو به عادت هرروز یه خرده کنار می زنم قبلا تو دلم میگم کاش بارون باشه یا حداقل ابری باشه  تاریکی اتاق می شکنه هوا گرگ و میشه انگار ابریه

 تواین روشنایی کم چشمای عشقم رو می بینم که نیمه بازه منو به بغل می کشه و می بوسه بو می کنه هیچ حرفی نمی زنیم هی پرده رو میندازم و برمیدارم... کمی میخوابیم ..نمی دونم چی میشه که سرم میره جای پاهام اونم این شکلی میشه منو نوازش می کنه خوابم میبره میاد میگه صبجونه می خوری

من:نه می خوام بخوابم

میره واسه خودش آماده می کنه در حالی که من نیمه خوابم میگه اینطوری حال نمی ده من در عالم خودم دارم فکر می کنم اگه من بودم کلاف ش کرده بودم و خوابم میبره, چشمام نیمه باز ه که میاد منو می بوسه میگه من برم مواظب خودت باش سعی کن بهت خوش بگذره و من دوباره خوابم میبره ساعت 11 و خرده ای بیدار میشم ماملنم طبق عادت هرروز بهم زنگ می زنه و احوال منو همسری رو می پرسه نمی دونم چرا کلافه بودم در عرض چند ثانیه باحرف من ناراحت شد قطع شد تماس گرفتم که چرا ناراحت شدی گفت نه سو تفاهم شد بعد تماس میگرم باخواهرم و تولدش رو بهش تبریک میگم  بعد دوش میگیرم.

من شیر سرد رو سالهاست نمی تونم بخورم مگه اینکه کم لاکتوز باشه یه لیوان ازاونم میذارم تو مایکرو فر و حواسم بهش هست سر نره بعد اونو تلید می کنم و میخورم زنک می زنم مامی گوشیش خاموشه فکر کنم باهام قهره... یه کم تی وی می بینم من وتو تی وی پرشین پی ام سی یورو نیوز می شف خسته میشم یه سیگار می کشم کمی آجیل می خورم حالم بد میشه ساعت 1 با همسری تماس می گیرم درگیره کارهاشه میگم میشه امروز زود بیای من حوصلم سر رفته میگه عزیزم کاش زودتر می گفتی برای غروب جلسه مهمی دارم ولی سعی می کنم زود بیام قطع می کنم حوصله مطالعه ندارم سفارش هام رو حس ندارم بنویسم هوا رو به سرما که میره حس بیرون رفتنم ندارم دلم می خواد از پشت پنجره بیرون رو ببینم آدمها رو بچه مدرسه هایی که با سرویس می یاند خونه یا با ماشین های آخر سیستم مامانشون میرند مدرسه به آدم های پیر و جوونی که خدماتی اینجاند و دائم حواسشون هست مبادا اینجا زباله ای بریزه گلی پژمرده بشه ..میام پای نت مثل همیشه اول سری به وبلاگم می زنم نظراتم رو تایید می کنم بعد میرم سری به سپیده می زنم و می خونمش حالم از اون عفی وحشی بهم میخوره دلم میخواد خفش کنم خرزنه چیز جدیدی ننوشته و لیمویی حتی ..سارا جونم که از اون حسام شیطونش نوشته و من میمیرم از خنده سری به بانو و میرزا می زنم سری به شوکول و مسعودش و.... میگم هر کس زندگی خودش رو داره هر کی دغدغه خودش رو یکی احساس خوشبختی یکی بدبختی هر کس یه جوری یکی آدم عمیقیه یکی سطحی مهم اینه که همه زنده اند تو همین احوالتم که آقای ب ص تماس میگیره کمی خش وبش می کنیم و می خندیم میگم کاش می اومدی یه قدم بزنیم میگه تماس گرفتم شاید فردا اومدم پیشتون خوشحال میشم و بعد خداحافظی میکنیم. دلم می خواد چیزی بخورم غذا یه غذای با دستپخت مامانم اما ناگذیر میرم سروقت یخچالم اونم فریزش یه تیکه مرغ کنتاکی و یه دونه پیراشکی گوشت که از شب تولد مونده بر میدارم و میذارم تو مایکروفر(می ترسم آخرش سرطان بگیرم) اونا رو گرم می کنم لیوان رو میذارم زیر جا یخی و چند تکه یخ می افته تو لیوان یه کم نوشابه میرزم توش سس هاینز و تبسکو رو هم ور میدارم و همزمان با خوردن مطالب غذام رو هم میخورم پی ام سی آهنگ مهران مدیری رو پخش می کنه تا حالا ندیده بودم حالا هوام یه جوری میشه دلم می خواد غذام تموم بشه ولی این آهنگ تموم نشه و من برسم یه سیگار بکشم دلم می خواست می رفتم در خونشون و می گفتم میشه بیام تو یه نخ سیگار بکشم اما یادم می افته مدتی میشه خونشون از همسایگی ما رفته میرم رو کاناپه دراز می کشم  و سیگاری روشن می کنم و مشغول نوشتن میشم همیناااااااااا خواهرم نماس می گیره و شماره فکس شرکت شاهو رو می خواد به من میگه خوابی ؟؟؟؟ از بس حرف نمی زنم و تنهام صدام خواب آلوده به نظر میاد..

هوا کم کم تاریک میشه  و یه روز دیگه هم اینجوری گذشت حس می کنم روزهای اخیرم داره به بطالت میگذره دیروز به خواهرم زنگ زدم و گفتم پرواز رو کنسل کن من فعلا آمادگی سفر رو ندارم نمی دونم چرا اینطوری شدم البته می دونم آثار سردی هواست خوبه که من تو قطب دنیا نیومدم مگه نه میمیردم..

و به این ترتیب امروز تا الان اینجوری گذشت.

می خوام لباس بپوشم برم تو محوطه  قدم بزنم و سیگاری بکشم آره من میرم بی حوصلگی نمی کنم

اگه خیلی سرد نباشه اونقدری می مونم که شوهری برگرده دلم برای بغلش برای بوی تنش تنگ شده دلم برای مامانم هم تنگ شده برای وقتی که مثل بچه کوچولو میرم و لای سینه هاش گم میشم. 

میرم بیرون که از انرژی آسمان کمی به زندگیم تزریق کنم میرم شاید کودکی رو دیدم و باهاش دوست شدم میرم شاید یه گربه دیدم و کمی نوازش کردم میرم شاید پیر آدمی کمک خواست میرم شاید چیزی پیدا کردم و برگردونم به صاحبش میرم شاید پیشنهاد خوبی بهم شد پیشنهاد دوستی پیشنهاد خوردن  قهوه یا هر چیزی که امروزم رو روز کنه.

دوستتون دارم

بیایید برای صلح و سلامت و پیروزی انرژی بفرستیم

هوراااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:56  توسط غزل و شاهو  | 


پاییز زیبا با بارون چه زیباتر میشه اگه به من بگند از پدیده های طبیعی به کدوم عاشق تری میگم بــــــــــــــــــــارون   بارون  هرچی بباره بازم خسته نمی شم این چند روز به محضی که من و شوشوی نازنیم وقت کردیم رفتیم زیر بارون قدم زدیم و خوش گذروندبم بی نظیره, امبدوارم به همه خوش گذشته باشه امروز که مه هم بود و کوهی که از اینجا ظاهرا خیلی نزدیک به نظر میر سه رو ش برف دیده میشد..

اما این چند وقت از آخر به اول هر چی یادم بیاد و میگم

سوم آبان تولد  من بود هورااااااااااااااااااااا چند ساله شدم؟

از قبل همسر گرانمایه برنامه ریزی کرده بودند که واسه من جشن تولد بگیرند و همین طورم شد..تصمیم گرفتم خودم آشپزی کنم.. رفتیم هایپر استار و خرید مفصل کردیم و از یکی دو روز قبل مشغول شدم و مهمون ها رو دعوت کردم

پنج شنبه 5آبان تولد گرفتم همه مهمونا, بجز دو سه تاش که دوستای خودم بودند اومدند از ساعت 8 شروع شد البته بخاطر اینکه به خودم خوش بگذره و من نمی تونم از پس این  همه مهمون بربیام گفته بودم کارگر یکی از دوستام بیاد اینجا

( کارگر بنده خدا  خانم  س .. سرطان خون داره و بار دومه که شیمی درمانی میشه و زن شیک و قوی به نظر بیاد و فکر کردم با این حالش داره با بیماریش می جنگه)

برای مزه یا پیش غدا ماست بورانی بادمجان,بورانی اسفناج,ماست و خیار,و لبو وانار ...بال سرخ کرده و سوسیس کوچولو گوجه استامبولی(گیلاسی) زیتون حلقه ای سیاه و سبز به سیخ زدم و سیب زمینی سرخ کرده سالاد کاهو چینی و فرانسه,الویه,قارچ کنتاکی, نون سیر از سحر,نوشیدنی و انواع درینک, بود همزمان با پذیرایی می رقصیدیم وخنده کلی خوش گذرونی..بعد یه(فضا نوردی مختصر) و آقای ن و ک به نواختن سنتور تار و دف و ماهم همراشون می خوندیم و می رقصیدیم  بعد شام که مرغ کنتاکی پیراشکی گوشت خوراک لوبیا و قارچ,اسپاگتی همرا یه عالمه پنیر گودا و مادسامر طبخ در فر,سالاد مفصل  همه همه به چه چه و دوباره رقص و موزیک زنده و صرف کیک تولد (من سالهاست شمعی فوت نمی کنم و دلیلش رو هم درجمع اعلام کردم که به قول مهندس ایرج حسابی فرزند پروفسور که در جمع دوستانه ای بودیم و حرف جالبی زد که وقتی کسی متولد میشه روشنایی به دنیا داده میشه و باید براش چراغی شمعی روشن کرد اون که نمرده که بخوان شمع وجود رو فو ت کرد) و من با خاموش نکردن شمع براشون جذابیت جدیدی ایجاد کردم عوضش فشفشه یازی کردیم و برای همه آرزوی خوبی ها رو کردم و از همسرم مهربونم تشکر کردم و کیک رو بریدم بعد صرف کیک همین دوستمون آقای  ن که از بچه های رادیو تلویزیونه  وشما هم صداش رو احتمالا می شناسید کلی جک و تقلید صدا و کلی خندیدیم مهمونا 1 به یعد آروم آروم  رفتند و خانم س هم کارها رو کرد و رفت.

نکات مهمونی:

 

1-مهمونای ما اصولا آدمهای ویژه ای بودند و خیلی برای جشن من رقصیدند و به من حال دادند یادم باشه منم تو مهمونی هاشون جبران کنم.

2-دوست دختر آقای خ..که بازیگره.. بسیار آدم داغونی بود و انرژی خوبی نداشت و مثل این... دوریبن رو درآورده و عکس می گرفت که اصلا کار جالبی نبود یاد بگیریم هرگز از این کاررو نکنیم هردفعه هم هی به من میگفت قدر شوهرت رو بدون تو این زمونه کمتر کسی اینطوریه.. فضول

3-مربی اسکیتم م و خانم ا و شوهرش و و برادرش ا .. دچار شوک شده بودند هم از منج کردن مهمنی هم پذیرایی  هم مهمونا ... من در حالت عادی ازش تعریف می کنم که تو خیلی کدبانویی و..... کلا کف بر شده بود و نمی دونید چطوری خودشون رو به مهونای دیگه می چسبوندند.. یه خرده سطحشون از اون مهمونا پایین تره و ادبیاتشون .... تصمیم گرفتیم یه تجدید نظری بکنیم

4-من به 2 دلیل کادو ها رو باز نمی کنم 1- اینکه شاید کسی با عجله اومده یا فکر کرده این کادو واسه من بهتره و به نظر کسی دیگه نه و در بدبیناترین حالت شاید پولش زیاد نبوده و نباید جلوی کسی دیگه خراب بشه یا الکی بره بالا2- اینکه وقتی باز نکنم اعتبار من در نزد همه همون طوری میمونه که تو ذهنشون هست

5- فردای مهمونی خانم ا زنگ  زده که تشکر کنه و میگه کادوهای ما اینا بوده و بعد میگه به نظر من باز نکردن کادو یه جور بی احترامیه خواستم بگم برو بابا و دلیل اول بالا رو براش توضیح دادم

6-خلاصه کلی به من خوش گذشت و از شاهوی عشقم سپاسگذارم که اینهمه به من حال داد و باعث شد خوش بگذره

امروز دقیقا دومین سالگرد عموی جوان و زییای منه که ناباورانه و ناجوانمردانه به قتل رسید امیدورام هر کجا که هست آرام و ابدی باشه آمــــــین

چند وقت پیشا به پیشنهاد دوستای سرخوشمون خانم ا و آقای و و م و چند نفر دیگه قرار شد بریم بیرون یه جوجه کبابی بزنیم همینم شد و به پیشنهاد اونا غروب رفتیم آبشار تهران یه جای تازه تاسیس در غرب تهرون که واقعا برهوت بود و حالا حالاها مونده جا بیفته و سرد بود و باد شدید می وزید و مجبور شدیم کباب درست نکرده برگردیم و بریم خونه الف و و ... صرف درینک و رقص و آخر شب هم کباب بالای پشت بوم..بد نبود ولی خیلی باهاشون حال نمی کنم مخصوصا که یه دوست خزشون هم اومده بود دختره 65بود و پسرش پیش دبستانی.. پیشنهاد دادند که عید بریم ترکیه ... چه دل خوشی دارند منم رک گفتم سفر شمال که نیست دو روزه سر و تهش رو هم اورد ما شما رو نمی شناسیم و تازه با بچه اونم ترکیه درضمن ما احتمالا برای عید اگه برنامه ریزی هامون درست دربیاد می خوایم بریم چین.. واااااا  خدا منو ببخشه ملت چه پرواند یه کباب باهوشون می خوری فکر می کنند چه خبره

چند هفته پیش به پیشنهاد من به همسری گفتم زنگ بزنه به داداشش با خانمش که حامله است به صرف شام بیایند اینجا  منم خونه رو مرتب کردم و سالاد و ماست و خیار درست کردم و منتظر این عزیزان شدیم ساعت 9 تازه رسیدند و عذر خواهی که ماما بودند و همزمان شام از بیرون رسید احتمالا بهشون برخورده بود که چرا یه زحمتی به خودم ندادم شام درست کنم از نگاهشون معلوم بود جاری ش حدودا  هفت ونیم ماه بود خیلی لاغر شده یود همین که شام خوردند گفتند ما بریم وااااااااا من یه طوری برنلمه ریزی کرده بودم که فرداش تعطیل باشند و اینجا بمونند بهشون خوش بگذره ولی شبیه این برق گرفته ها بودند احتمالا دیدن اینجا حالشون رو خراب کرده بود منم بدون رودروایسی گفتم شما که میگید دلمون می خواد ارتباطمون بیشتر باشه ولی الان شام از گلوتون پایین نرفته دارید می رید واقعا داشتند می رفتند بدون هیچ اغراقی... خیلی به ما واقعا واقعا لطف کردند رفتیم پیاده روی میگم ش جان پیاده روی که برات ضرر نداره میگه زیاد خوب نیست خیلی کم منم گفتم به نظرم روزی نیم ساعت ضروریه... خنگ می زنه بعدم اومدیم خونه و یه دسر توت فرنگی درست کرده بودم و خوردیم البته ش نخورد و بعدم رفتند شوشو میگه عزیزم خودت رو ناراحت نکن داداشم با این ازدواجش کلا گند زده مگه نه اینطوری نبود مهم نیست من احترامی که باید میذاشتم رو گذاشتم .. بی خیال

 

اگه اینترنت پر سرعتمون بیاد احتمال قوی طبق یه قول قدیمی عکس خونه رو میذارم ببخشید از بد قولی من

مامان همسری دیشب دارم تلفنی باهاش حرف می زنم داره واسه من خوابش رو تعریف می کنه که صاحب دختر شده بودم و.... کلی با شوشو خندیدم میگم شاهو این مامانی هم آرزوهاش و خواسته هاش رو در قالب خواب برام بازگو می کنه اونم می خنده

شوهری گلم جدیدا دوباره می نویسه افکار و عقایدش  درباره طبیعت کائنات انسان در قالب علمی و فلسفه ذهنی خودش و خوب هم شده و منم کلی تشویقش می کنم این روزها هم سخت درگیر کارهاشه و وقتی برمیگرده و می دونم خسته است ولی با انرژی محض مهربونی می کنه و با اینکه من از صبح خونه بودم  بلند میشه کاری یاشه می کنه دسر میاره گاهی غدا درست می کنه و میگه بریم بیرون میگم عزیزم تو اینقدر خوب و ماهی که اگه من اینا رو مثلا تووبلاگم بنویسم بعضی ها میگند این رویاهای تو که به شکل نوشته در میاری.. میگه عزیزم این حسادت ها برات مهم نباشه عشق بین ما ناگسستنیه هرروز که میگذره بیشتر قدرش رو می دونم مخصوصا که همه همیشه به من میگند شاهو مرد خاصیه

امیدوارم همیشه سلامت سرزنده و پیروز باشه

دوستم زی زی هم از راه دور اومد تولد من همراه دوست پسرش و امروز رفتند شمال گفت برم همراهشون شوشو هم گفت برو ولی بدون عشقم حالش رو نداشتم احتمالا چند روز دیگه با هم میریم سفر.

کادو هم چیزهایی که اوردند.. گل لباس مجلسی کفش مجلسی عطر وسابل آرایش تاپ و پول سرویس بدل سرویس تزینی دکوری ...... کلا 25 نفر مهمون می شدند.

فکر کنم چیزای مهمی که یادم اومد همینه از سفر که برگردم احتمالا برم باشگاه و کلاس موسیقی ... الان مشغول نوشیدن یه لیموناد خوشمزه هستم در حالی که روی کاناپه ولو شدم و لب ناپم روی پامه و هوای بیرون عالیه

دعا می کنم و انرژی می فرستم که همه آدمهای دنیا مشکلاتشون حل بشه و بهترین ها براشون رخ بده به چیزهایی که دوست دارید فکر کنید ایمان داشته باشید اونها دست یافتنی هستند.. از انرژی کائنات و هستی سپاسگذارم که بهترینها برای منه

دوستان این به این معنی نیست که من در رفاه و آرامش مطلقم فقط یاد گرفتم که بهترین ها رو ببینم

به قول کوروش دانشمند که دیروز سالروز اون بود

هفت راز خوشبختی

متنفر نباش

عصبانی نشو

ساده زندگی کن

کم توقع باش

همیشه لبخند بزن

زیاد ببخش

یک دوست خوب داشته باش

پـــــــــــــــــــــــیروز و سلامت باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 16:13  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به نازنینای خودم

امید دارم در آغازین روزهای پاییز شاد باشید

من که عاشق فصل پاییزم نه فقط بخاطر اینکه آبان تولدمه بلکه حس نوستالژی دوران کودکی رو برام به همراه داره

اینقدر دیر به دیر میام اینجا که وقتی میخوام بنویسم هی میگم نکنه تکراری باشه

26شهریور تولد عمرم بود شوهری مهربون و با شعورم

اما از اونجایی که مثل سال گذشته در جریان اسباب کشی بودیم و من سر اجرا بودم موفق نشدم خیلی مفصل براش برگزار کنم بنابراین با یه هماهنگی قبلی با خواهرم از اجرا که برگشتم رفتیم این شیرینی فروشی نزدیک خونمون که اگه تهران باشید حتما از اونجا شیرینی خریدین یا تعریفش رو شنیدنین و یه کیک بستنی و یه سری تارت هلو و انجیر خریدیم و خواهرم یه دست لباس ورزشی شیک و مارک دار برای شوشو خریده بود و من به طرز احمقانه ای دست خالی ..رسیدیم خونه شوهری روی مبل دراز کشیده بود البته داداشم هم اومده بود خونمون و از صبح باهاش ست کرده بودم که خونه رو مرتب کن و بذار وقتی می رسیم مارو نبینه داداشی هم به شوشو میگه خودت رو بزن به خواب و ما به محض ورود فشفشه ها رو روشن کردیم و شروع به جیغ و فریاد و تولد بازی و کلی عشقم خوشحال شد با اینکه من کادو نگرفته بودم... بعد هم رفتیم تو محوطه برج قدم زدیم و به این ترتیب عشق 32ساله شد.امیدوارم اونقدری زنده باشی که خودت از زنده بودنت لذت ببری.بوس س س

دیگه اینکه برادر شوهری گرامی همون که داره پدر میشه به علت اینکه خونه ش از محل کارش خیلی دور بود و اونم اداری و سر زمان مشخص باید سرکار باشه و الانم که همسرش بارداره تصمیم گرفته بود خونش بره تقریبا نزدیک محل کارش ولی همیشه غرغر این رو می کرد که اونجاها هواش به خوبی اینجا نمیشه..ولی با این حال خونه گرفتند و من شوشو رفتیم کمکشون با اینکه از دست خانمش دلخور بودم که احوالی از مامانم نپرسید ولی فقط بخاطر گل روی شوشو و بعد برادرش که لطف کرد و اومد بیمارستان ...خانمش مونده بود خونه قبلی خودشون و من شوشو و برادرش خونه جدید منم کلی وسایل شیشه ایی ..رو چیدم گفتم گناه داره با این اوضاع جسمی اش...بعد تو این هیرو ویر بودیم که پرسید شما که جابه جا میشید؟

 (البته از قبل با شاهو هماهنگ بودم) که ما گقتیم ما 1هفته ای هست جابه جا شدیم گفتیم نگیم که شما هم تو دردسر نیفتین..(خواستم بگم دیدی چقدر بده آدم کاری کنه به برادرش هم نگه..که جلوی خودم رو گرفتم) بعدم کلی جویا شد که کجا چقدر اجاره...؟

چند سری هم شاهو ماشین باری دوستش رو گرفت و خرت وپرت های اینا رو براشون اورد از بس بی دست و پا اند .

یه سری هم دوستامون  و . ا . م رو دعوت کردیم خونمون با کادو اومدند دستشون درد نکنه... و البته من سر اجرا بودم تا بیام شوشو و خانم ا کارها رو کرده بودند البته من به همراه آقای ع همکارم که که اونا رو هم می شناسه اومدم صرف شام ع که فرداش برای جشن مهرگان دعوت بود رفت و ما و 3تا دوستمون بودیم ساعت 3شب رفتیم تو محوطه قدم زدیم و تا 5صبح بیدار همه ردیفی خوابیدیم تو عالم خواب بودم که آقای م روانی منو بیدار کرده میگه کله ی تو توی بقل من سنگینی می کنه برو اونور ماهم بلند شدیم داد وبیداد و همین باعث شد شاهو و اقای  و برند حلیم بگیرند و ما حلیمی بر بدن زدیم و تا 11و نیم ظهر خوابیدیم و ناهار هم لازانیا و سالاد درست کردم و بعد ا هوس کیک شکلاتی کرد که شوشو رفت گرفت به همراه کراکر سیب زمینی خوشمزه همراه چای خوردیم و اونا رفتند چون جایی دعوت بودند و من هم رفتم سر اجرا اون شب تا فردا ظهر خوابیدم.

شوهری عشقم هم جابه جایی دفتر داشتند که کماکان هنوز درگیرند دفتر رو بزرگتر کرده امیدورام مایه برکت بیشترش بشه و تنش سلامت.

چند شب پیش هم تولد دوستمون اقای مهندس بود قبلا هم در موردش گفتم خونشون تو برج جلویی ماست.. همزمان شده بود با آخرین اجرای من ...از سر اجرای کار یه سبد گل خیلی بزرگ گیرم اومد که اونو اوردم خونه به همراه کتاب نفیس قطع بزرگی که تصاویر مناظر و بناهای ایرانی توش بود به 3زبان فارسی آلمانی و انگلیسی...شوشو خریده بود  ومن آماده شدم و رفتیم خونشون نسبتا شلوغ برگزار شد منم بعد از اینکه ... شروع کردم به رقصیدن و تو حال خودم بودم دیدم همه منو دوره کرده بودند و بهت زده نگاه می کردند موسیقی زنده می نواخت و من یه خانم دکتر جوان واسه خودمون عشق می کردیم چند نفر از میهمان ها پرسیدند شما دوست دختر پسرید

من:نه

مهمان ها: آفرین به شما آفرین به این رابطه و کلی به به وو چه چه نثار شاهو کردند که چقدر ماهه و تو چقدر خوشبختی(خانمها می گفتند) و یه آقای دکتر هم اونجا بود که چشم پزشک مامی بود به شاهو گفت هرچی دلیل انتخاب همسرتون بوده رو نمی دونم ولی بهتون تبریک می گم....واااا ه ه ه  واااااه ه ه

اونجا دوست خوبی بنام آقای ب.ص پیدا کردیم خیلی این بچه ماهه کلی از ما خوشش اومده بود و هی دائم می گفت من به زودی میام پیشتون و شماره های مارو گرفت..و فرداش هم زنگ زد و کلی باهامون حرف زد  اون 2تا آقا هم که دماوند باهامون بودند رو دیدیم و کلی بهمون خوش گذشت.

تو یکی از این روزا هم به یکی از دوستام آقای ح گفتم بیاد خونمون و اومد شوشو رو قبلا دیده بود و شاهو به دلیل اینکه کار داشت یه نوشیدنی خورد و رفت و من دوستم که البته همکارم هستیم موندیم و درینک و قلیون و کلی در مورد کار صرف ناهار و باهم رفتیم سر اجرا...و روز خوبی بود وزنگ زدم به شاهو میگم عزیزم ببخشید خونه رو بهم ریختیم اگه زحمتت نیست یه خرده مرتبش کن اونم قبول کرد ولی وقتی شب برگشتم دیدم سرما خورده و اصلا حالش خوب نیست واااااااای اصلا تحمل ندارم که بیمار باشه حتی یه سرماخوردگی کوچولو دلم می خواست مثل هر شب در رو برام باز کنه و بغلم کنه و منو ببوسه  ...بهش گفتم پاشو نمی تونم اینطوری ببینمت باهم شام خوردیم و دارو خدارو شکر بهتره.

خونه هم که حسابی سرد شده و هر روز به این تاسیساتیه زنگ می زنم که بابا بیاید این سیستم چیلر رو از سرما به گرما تبدبل کنید اونا میگند هنوز زوده منم از سرما گریزون.

یه سری خرت و پرت هایی که خونه جدید نیاز داشت خریدیم پا دری جدید..سرویس جدید برای دستشویی ها..و یه ست لباس ورزشی مخمل اسپریت برای خودم.

 

 دیگه چیزی یادم نمی یاد که بنویسم اجراهام که تموم شده و فعلا پروژه خاصی ندارم و در نقش یه بانوی خانه دار امروز آش رشته بسیار خوشمزه ای درست کردم..و چند نوع ترشی من دراوردی با همون لوازم موجود انداختم من عاشق ترشی ام.البته هنوز دستام درد می کنه انگار شاخ غول شکستم خیلی تنبل شدم..به وبلاگای دوستام سر زدم

سپیده عزیزم که هنوز با این عفی دست و پنجه نرم می کنه و انرژی می فرستم که مشکلاتش حل بشه ولی باید خودشم قول بده سعی کنه

لیمویی عزیزم که تولدش هزار بار مبارک باشه

خرزنه نازنیم که امید دارم سالهای سال با حامد مهربونش سلامت باشند و خیلی مشتاق دیدارشم.

و دوستای دیگه که حتما میرم پیششون

امیدوارم سلامت باشید و آروزهای محالتون ممکن بشه

همیشه انرژی خوب و واقعی بفرستید و از ابراز اینکه من ب د ش ا ن س م پرهیز کنید همیشه شادمان باشید و بگید اگه فردا صبح قراره بهترین ها تقسیم بشه اولیش مال منه بهش ایمان داشته باشید

من غزل از زندگیم راضیم همه رو دوست دارم و بهترین اتفاقات عالی برای منه

و  همین .

بدووو م برم فرمایید شام

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:6  توسط غزل و شاهو  | 

سلام

همین... میدونم خیلی هاتون از دستم شاکی هستید یه سری هاتون نگران بودید یه تعداد که انگار نه انگار مهم اینه که بدونید بدون اینکه شما بدونید به فکرتون بودم

واقعا دوستتون دارم و اومدم هر چی یادم میاد رو تعریف کنم .

از روز مادر به این ور دیگه چیزی ننوشتم و امیدوارم کامل یادم بیاد حالا اگه تکراری هم پیش اومد ببخشید دیگه.

1:امروز به تعدادی از شما دوستای وبلاگیم سر زدم که خدارو شکر سلامت هستید و واقعا روحیه ام عوض شد(وای چقدر خوبه که شما هستید)

2:از اردیبهشت که جاری و همسرش اومدند خونه ما دیگه من اونا رو ندیدم چون اصولا ما اهل مراوده فامیلی نیستیم..ولی یه سری که برادر شوهری خانمش رفته بود خونه پدرش برحسب یه اتفاقی اومد خونه ما و به نظرتون چه خبری داد؟ البته ما نفر آخر بودیم که فهمیدیم.... یهو شوهرم از اتاق میهمان اومد بیرون و گفت من دارم عمو میشم... منم یه لبخند نیمه مصنوعی زدم و گفتم حالا اینقدر ذوق نکن و رفتم و برادر شوهری رو بوسیدم و تبریک گفتم همه می دونستند جز ما مهمم نیست اولین بارشون نیست قبلا هم از این کارا کردند..اینو داشته باشین تا در مورد جنسیتش بگم.

3:یکی از این روزا مامانم اومد پیشمون و کلی این ور اون ور رفتیم و خوش گذشت..اغراق نمی کنم وقتی رفت به شوشو گفتم نمی دونم چرا تا حالا تو صورت مامی دقت نکردم و بغض داشت منو می کشت دقیقا چند روز بعد مامانم به طرز عجیبی براش حادثه ای پیش اومد و تمام صورتش داغون  شد..بینی ش شکست استخون دور چشم راستش..گونه..بینایی چشمش(دلیل نبودنم این بود)

وای وقتی مادرم رو دیدم فقط قوی بودنم باعث شده بود غش نکنم داشتم دیونه میشدم خدای من صورتش کامل تغییر کرده بود بماند چند تا جراحی رو صورتش انجام شد و چقدر خونریزی داشت واقعا زن قوی هست و دکتراش گفتند با این اوضاع خونریزی خوبه که زنده مونده..تصور کنید من که اعصاب این جور جاها رو نداشتم حدود 1ماه روزا تو بیمارستان پیش مامی بودم و رسما ازش پرستاری معنوی کردم..وقتی غروب شوهری می اومد که هم مامان رو ببینه هم باهم برگردیم خونه احساس رضایت عجیبی از خودم داشتم...شاهو هم سنگ تموم گذاشت واقعا بهش افتخار می کنم عزیزم حتی دهن خونی مامان رو پاک می کرد مامانم  و فامیل که بیشتر و بیشتر شیفته ش شدند بعد هم گفت بهتره بیاد خونه خودمون اینجوری بیشتر هواش رو داریم همینم شد و کلی هم تو خونه مراقبش بودیم الان خدارو شکر بهتره ولی فعلا فرم صورتش بهم ریخته و دیدش کم شده وقتی خودش رو تو ایینه می بینه دپرس میشه گرچه بهتر میشه مامی صورتش کاملا بی نقص و زیبا بود.الان خونه خودشونه.

4:تصور کنید که من تو این اوضاع تمرین هم داشتم و به کارگردان گفتم که من نمیام و اونا هم گفتند انصاف نیست تو این اوضاع عذرت رو بخوایم و چون جز گروه هستم مخصوصا لطف کردند و یه 20روزی نرفتم البته بینش وقفه هم افتاده بود و بعد رفتم.

5:الان اجرا هام شروع شده و سالن هر شب پر میره اجرای خوبیه و سوپر استار هم توش حضور داره به خاطر لو نرفتن خودم نمی تونم بگم کی و چی مگر بطور خصوصی

6:چند وقت پیشا مراسم ازدواج دختر دایی شوهری بود همون که باباش عشقش این بود که شاهو دومادش بشه مامانش گفت میری عروسی منم گقتم نه درگیرم...

چیزی که عوض داره گله نداره اونا فقط بله برون و عقدمون اونم چون یه ادم سرشناس عقدرو خوند حضور داشتند که بابا مامان شوهری هم واسشون جبران کردند مراسم عروسی مارو به بهانه سفر پیچوندند منم بخاطر این دلم نمی خواست برم..برادر شوهری هم اصرار اصرار که من تنها نمی رم...اول به شوهری گفتم نره و تا دقیقه نود نگهش داشتم بعدم هم گفتم برو و تنها رفت و خیلی زود کادو داده بود و برگشته بود و در جواب اقوامش که خانمت کو گفته بود سر اجراست و به برادرش گفته بود لیاقت غزل بیشتر از این جمع هاست(به طور سر بسته یعنی لیاقت خانمت اینجاهاست ولی برای من نه...تحلیل خودمه گیر ندید)

7:اما جاری جان...تو خانوداه همسری بنده دختر به ندرت دنیا میاد و مادرشوهری گرامی بنده عاشق و واله دختره..حالا اینا هم بوق و کرنا چون جفت اینا ظریف مریفند بچشون دختره..چه ربطی داره ...منم به طور غریزی و احمقانه داشتم از حسادت می ترکیدم که تا الان من از هر لحاظ سوگلی بودم نکنه بچشون دختر بشه..به طور مخصوصی یه دروغ وقیخانه گفتم که خودمم خجالت کشیدم.

:ای مامان جون چند پیشا خواب دیدم که بچشون پسر شده بعد مامانی گفتن اتفاقا. م. همون جاری خنگول هم این خواب رو دیده با خودم گفتم شاید اونم حسادت کرده چون بچه خودش پسره...خلاصه اینا رفتند سونو و بله خدا رو صد مرتبه شکر بچشون سالمه و هزار مرتبه شکر پـــــــــــــــســـــــــــــــــره

احتمالا از خوشحالی داشتم منفجر میشدم خدایا منو ببخش این حسادت های زنانه است که گاهی کاریش نمیشه کرد. اصلا دوران حاملگیش رو ندیدم نمی دونم چه قیافه ای شده و اصلا دلم نمی خواد ببینمش از بس مشنگه فکر کنید برای قضیه مامانم حتی یه تلفن هم بهم نکرد که مثلا ابراز تاسفی همدردی اصلا البته شوهرش اومد بیمارستان.

8:تو همون روزایی که مامان مرخص شد و از قبل میدونستم که یه 10روزی وقفه کاری دارم از قبل این که مامی اونطوری بشه منو شوهری یه برنامه ریخته بودیم که بریم مالزی سفر کاری که کنارش هم عشق و حال کنیم که اینطوری شد و اصلا حوصله نداشتم و در ضمن مامی هم تنها میشد خلاصه شوهری تنها رفت و کلی اونجا ابراز دل تنگی کرد و هرروز با هم در ارتباط بودیم و کلی لباسا خوشگل و یه گرند بند از جنس قلع خالص برام اورد حالا تعریف کنم از رفتنش اون روز پدر و مادرش و برادرش خونمون بودند و قرار بود تا فرودگاه بدرقه ش کنند و منم برم..تو حین رفتن از خونه برادرش که اصولا خوب کرم میریزه گفت یه ق ر ا ن بیارید تا از زیرش ردش کنیم (با خودم گفتم واقعا فکر می کنه الان عصره حجره و اینم میخواد بره سفر قندهار) ضمن اینکه منو شوهری اعتقادات این مدلی نداریم و کتاب مقدس رو هم نمی دونم کجا گذاشتیم منم برگشتم گفتم نمی دونم کجاست..اونم یهو یه جوری شد که ای ی ی ی گفتم در ضمن شاهو خودش اعتقادی به این برنامه ها نداره اونم گفت بی خیال با همین ایته الکرسی راهیش می کنم.. و منم قهر کنان و خیلی تند اومدم تو اتاق و یه خداحافظی خیلی سرد با شوشو کردم و باهاشون نرفتم ...پسره روانی اصلا احترام به عقاید دیگران رو نمی فهمه و کلی با شوشو حرفم شد که باید گند می زدی به حالش..و به پدر شوهری هم گله کردم و یه اس ام اس کوبنده هم آماده کرده بودم که بی خیال شدم و بهش ندادم سفر کاری عشقم هم موفقیت امیز بود.

9:اما باید بگم ما اسباب کشی کردیم بله .. کمی زود امااااااااا   

چند جا سپردیم اما همون دوستمون هست که تو نوشته های قبلی با مهندس خطاب میکردم پیشنهاد داد که بیایید اینجا و یه واحد خالی شده بود و ما دیدیم و خیلی هم خوشمون اومد فکر نمی کردیم به راحتی واحدی خالی بشه چون تو این برج رو هوا کیس هاش رو می زنند از نظر متراز 100متره نشد بزرگتر پیدا کنیم ولی موقعیتش بی نظیره..فضای سبز چندین ورودی..لابی شیک با نگهبانی شیک تر که از نظر امنیتی عالیه کلی نیروی خدماتی تاسیساتی نگهداری 4تا آسانسور بزرگ ویوی عالی خونه مرتب و درختای بید ... خلاصه خیلی عالی و البته خیلی از آدمهای معروف از دنیای سیاست تا هنر و ورزش و بیزنس هم اینجا هستند..ما  20همین ماه اسباب کشی کردیم و هنوز کامل جا نیفتادیم این دفعه قول میدم عکس بگیرم البته اگه بازم بدقول نشم...

10:چند روز دیگه  تولد شوهری عزیزمه که بهش تبریک میگم که چشم منو با تولدش روشن کرد فعلا برنامه خاصی ندارم شاید یه دور همی.

11:پریشب رفتیم خونه مهندس خیلی خوش گذشت الان دیگه نزدیکیم و احتمالا را به را میریم.عین گ ا و .. س ی گ ا ر می کشم پوستم خشک شده

12:دو شب قبل اسباب کشی هم تولد .م. مربی اسکیتم بود براش گل گرفتیم و کلی رقصیدیم و به قول شوشو تو هیچ جمعی کسی پوز رقص تورو نمی زنه حتما تا حالا دیگه.... رقیبم هم نمی طلبم .

13:خواهر گرامی هم همچنان اس ام اس های دوست پسرشون رو به بنده پاس میدند و من جواب میدم فکر می کنه من ادبی تر می نویسم..خاله م بهش میگه فکر نکنی چون دوست پسرت پزشک متخصصه ما به شاهو کمتر توجه می کنیم ما عاشق اونیم  البته خاله من هم ابراز گربه گی می کنه می خواد از همه بشنوه که نه دوماد تو هم خیلی خوبه ولی چون اصولا پسر کم حرفیه کسی زیاد تحویلش نمی گیره البته عقد هستند و به شدت شبیه دوست پسر سابق منه حتی مردادیه اه اه اه ا خ

14:خلاصه دوستای نازنینم هر چی یادم اومد گفتم ولی نه خیلی هاش م موند سفرمون به شمال و این ور اون ور رفتنا . .. ببخشید که دیر امدم همه شما رو دوست دارم حتی این زنگ تفریحایی که میاند و خزعبلات میگند اونا هم دنیای خودشون رو دارند نه؟؟؟ دوستتون دارم چند وقت دیگه اینترنت پرشرعت می گیریم بیشتر بهتون سر می زنم. بوس  س س س س س(راستی کسی از خانواده شوهری در جریان اسباب کشی ما نیست حالا اگه قرار شد بیاند خونه ما آدرس جدید رو میگیم مخصوصا بخاطر اینکه اون برادر شوهری رو جزززز بدم تا یادش بیاد کارش زشته مگه خواستند تحفه دنیا بیارند یا دانشگاه رفتن و هزار تا چیز دیگه..فکر کنم حالشون گرفته میشه هو هوه هو)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:50  توسط غزل و شاهو  | 

هر روز به یادتم بی اینکه بدونی, وقتی تو خونه تنهام احساس می کنم داری منو صدا می زنی,الان پیر نیستی ولی وقتی من بچه تر بودم تو خیلی جوون بودی

مغروراما بی نهایت مهربون,پر تلاش و با انگیزه روشنفکر و با احساس, صدات تو گوشم می پیچه که ترانه ای یا گاهی سروده ای از خودت رو با صدای شیوات می خوندی,مگه میشه فراموش کنم هر روز ه مدرسه رو که منتظر بودی من برسم خونه و لباس هام رو از تنم بیرون بیاری,بهم غذا بدی,برام محیط رو آروم کنی,از جلوی چشمامم نمی ره روزی که تورو بعد تصادفم و اون اتفاق لعنتی دیدم,باورم نمی شد تو یه هیکل زیبا و پر داشتی به تعبیر خودت مثل یه کیسه نایلون شده بودی که رو حرارت گرفته بودنت و واقعا همین طور شده بودی لاغر پوستت چسبیده بود به استخونت اونم درست عرض چند روز,البته اخم کردن هات قهر کردن هات گاهی دعوا کردنت هات هم کم یادم نمونده ولی ...

هر روز روزه تو مامان گلم باور کن عاشق چشمای زیباتم عاشق قربون صدقه هاتم می میرم وفتی تو سر درد های شدید داری وقتی فشارت خیلی بالاست و من هیچ کاری نمی تونم برات بکنم وقتی به تو گفتم من بچه نمی خوام و تو گفتی نه این حرف رو نزن به جون خودت به این لحظه فکر می کنم که میگی بچه یه چیز دیگه است گفتم مثل مامانی مثل بابا مثل عشق آدم مثل همسر گفتی مثل جون مثل یه چیز عزیزتر از جون پس من چطور می تونم .. حس می کنم خودخواهیه دلم نمی خواد کسی من رو انقدر دوست داشته باشه که مثل الان من اشک بریزه و نه مثل تو دیونه وار دائم به فکر کسی باشم

مادر دیونه وار دوستت دارم مادری که من رو زادی

و

مادر همسر عزیزم

بارها  بهت گفتم ازت ممنونم که پسر خوبی مثل شوهری رو دنیا اوردی و درست تربیت کردی دستت رو می بوسم تو هم خیلی مهربونی و شاهو میگه خیلی زحمت کش بودی و زیبا.. الان پیر شدی  ولی خدا رو شکر تنت سلامته تو همش نگران پسر بزرگت هستی و میگی از بابت ما خیالت راحته خب خدا رو شکر دعا می کنم از بابت اونم خیالت راحت بشه..ازت ممنونم که بابت ازدواج ما خیلی خوب برخورد کردی و همون یه دفعه هم که ازت دلخور شدم چیزی تو دلم نیست و منو ببخش اگه اسباب ناراحتیت شدم مامانم همیشه بهم میگه دوستت داشته باشم و بهت احترام بذارم همه ی سعی من همینه رضایت تو.این زندگی مشترک ماست ولی می تونی از همه ش سهمی داشته باشی چون شب نخوابی ها داشتی مامان گل و ساده دلم.

عاشق تموم مادر های دنیا

غزل

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 15:59  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه دوستای نازنینم

امید دارم که حالتون خوب و خوش و سلامت باشه

عذر من رو بپذیرید که دیر به دیر میام اینجا

فکر کنم یه ماهی شده پس امیدوارم یادم باشه چه خبرا بوده که واستون تعریف کنم

1-   اجرامون تموم شد

2-   تو اردیبهشت 10 تا از همکارام رو دعوت کردم خونمون و شوهری مهربون هم با کمال میل به من کمک کرد دوباره کدبانو گری بنده گل کرده بود و 7یا 8نوع غذا و چند نوع دسر و سالاد درست کردم برای مزه هم بال و میگو سرخ کردم و تو سیخ چوبی همراه زیتون و گوجه کوچیک به سیخ کشیدم کلی به به چه چه شنیدم تا حالا اینجا نیومده بودند و همه چیز براشون جالب بود اون شب, تولد یکی از همکارمم بود که من وشوشو سکه دادیم.البته خیلی هزینه کردیم برای اون شب ولی اونفدر اون دوستم برام عزیز بود و شاهو هم اینو می دونه که نشد کادو ندیم.خیلی خوش گذشت.مهمونا یکیشون خانم بود.البته تولدش نبود.

3-    یه روز قبل مهمونی یکی از دوستای خانوادگی که قبلا هم درموردش گفتم بنام "ا" با من تماس گرفت و از اونجایی که خیلی خیلی خانم و کدبانو و عادت داره به مهمونی های بزرگ بعد صحبت هایی خواست که بیاد به من کمک کنه و منم پذیرفتم و تلفن رو قطع کردم..20 دقیقه بعد به دلایلی که مهم نیست باهاش تماس گرفتم و کلی عذر خواهی کردم که نمیشه حضور داشته باشند اونم منطقی پذیرفت بعد چند روزتو فیس بوک تو چت با "ا" فهمیدم شوهرش کلی ناراحت شده منم قول دادم از دلش بیرون میارم. و یه برنامه پینت بال گذاشتیم.

4-    برنامه پینت بال گذاشتیم که لباس مخصوص پوشیدیم و به 2تا تیم تقسیم شدیم و مثلا در میدان جنگ بودیم و من چند تا گلوله خوردم که واقعا به شدت درد داشت و هنوزم یه کم کبودی ش مونده...خلاصه شوهر "ا" هم اومد که شوخی شوخی ایندفعه من ازشون به شدت ناراحت شدم و توپ تو زمین اونا بود و به خودم گفتم تا اینا به من زنگ نزنند دیگه باهاشون در تماس نیستم و همین طور هم شد و اونا تماس گرفتند.

5-    مارو دعوت کردند خونشون و طبق معمول به صرف کلی غذاهای خوشمزه و درینک ... . و من وشوهرش نشستیم حرف بزنیم که ببینیم مسئله چیه بعد بررسی دیدیم که واقعا سوتفاهم بوده و کلی منو بوسید و عذر و منم همین طور هی می گفت من تو شاهو رو خیلی دوست دارم..حالا هی شوشو به شوخی می گفت خوبه دیگه چقدر زن  من رو بوس می کنی.اون شب خوش گذشت.

6-    یه شب دیگه هم به خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم "ب" و "ه" که قبلا هم رفته بودیم خیلی خوش گذشت و قرار گذاشتیم تو چند روز تعطیلات ایام ف ا ط م ی بریم شمال ویلاشون...

7-    تو این ماه یه بارم پدرو مادر و برادر و خانمش ..شاهو اومدند اینجا به صرف ناهار ..جالبه قبلا این جاری حداقل یه تشکر و خوشمزه بود می گفت الان دیگه کلا تعطیله..اصلا مهم نیست خیلی خودش رو تو حاشیه می دونه انگار جلوی من جرات حرف زدن نداره خب بذار همین طور باشه .. و ظاهرا شوهرش که می بینه من اینقدر اکتیومم و زندگیمون 1سال نشده اینقدر جلو رفته هی خانمش رو تشویق به رشد می کنه

8-    تو همون روز دایی و زن دایی و خاله و شوهر خاله شوشو برا تبریک  کادو دادن اومدند تا حالا خاله ش اینا رو ندیده بودم کلی سیستم ما براشون جالب بود و داییش از شوشو پرسید چقدر اینجا اجاره میدی و بعد از اینکه جوابش رو گرفت گفت: یه گونی پوله... ادم چقدر باید وقیح باشه خواستم بگم مگه از جیب تو میاد بیرون پروووووووو خوبه که شاهوی عزیزم حوصله این روابط رو نداره.

9-    برنامه شمال هم گذاشتیم وای چقدر جاده شلوغ بود از 4بعداز ظهر تا 12 شب تو راه بودیم..فرداش هم رفتیم بازار و ماهی ازون برون خریدیم وای ی ی خدا باورم نمی شد آخه یه مدتی ممنوع و قاچلق بود البته معلوم بود اینا هم یه مایه تیله ای داده بودند یه ماهی ش حدود 150 نا 180 هزار تموم میشد البته کوچیکش می دونید که خاویار از اون تولید میشه البته ما نر خریدیم خیلی خیلی خوشمزه بود  کباب کردیم جاتون خالی. با قایق رفتیم وسط دریا و بعد جنگل و خلاصه خیلی خوش گذشت.

10-                      شبا بیشتر وقتا پارک میریم و قدم می زنیم و من دوباره که هوا خوب شده اسکیت می کنم

11-                      چند بار هم به فرحزاد و رستوران رفتیم و از همه مهم تر به رستوران چینی ها رفتیم من و شوشو و خواهرم  با اینکه کلی پیاده شدیم ولی فقط من غذام رو خوردم اون 2تا  سوک سوک می کردند غذا و سالاد خیلی خوشمزه بود

12-                      تو این چند وقته بخاطر اینکه یه خرده اوضاع دستمون بیاد رفتیم چندتا بنگاه و خونه دیدیم واقعا قیمت ها بالاست و هیچ گونه نظارتی هم نیست هرکی هر جور دلش خواسته نرخ داده ما پایین ترین قیمت هایی که بازدید هم نکردیم مثلا به اون چیزی هم که می خواستیم خیلی نزدیک نبود حداقل باید ماهی یک میلیون و خرده ای اجاره بدیم.. حالا تا سر موعد برسه ممکنه کیس های خوب رو هم از دست بدیم. بیچاره مردم مااااا

 

13-                      سینما هم رفتیم و جدایی نادر از سیمسن رو دیدیم من اهل سینما رفتن نیستم ولی گاهی به دلایلی میرم و خوب بود با اینکه عاشق فیلم دیدنم..یه تابلوی کوچولوی تزیینی هم خریدیم که با نقره کار شده با تمام کوچیکیش خوشکله و در تمام سالهای بعد هم به ارزشش افزوده میشه.

 

14-                      یه خرده خرید هم کردم یه صندل خیلی خیلی شیک که هرکی تو خیابون میبینه باید کلی واسش توضیح بدم و یه کفش پاشنه بلند شلوار گشاد تابستونی پارچه لباس تابستونی

 

15-                      چند ورز پیش هم من و خواهرم می خواستیم بریم خرید که گشت عزیز و محترم به ما گیر داد دقیقا سر خیلبونمون.. خواهرم به ک ل ا  ن ت ر ی محل برده شد و ازش تعهد گرفتند خداییش الکی گیر دادند اصلا لباس هاش طوری نبود عوضش من لباسم کوتاه بود ولی چون شال بلندم رو ش افتاده بود گیر نداند اومدم خونه و با شوشو رفتیم واسش لباس یردیم و بر گشتیم خونه

 

16-                      اوضاع معده م خیلی بهتره ولی از بس شوشو ومامانم اصرار کردند بالاخره حرف شوشو جان رو گوش کردم که این مطب ها مزخرفه و بریم بیمارستان که رفتیم میلاد... دکتر گفت اگه س ی گ ا ر و درینک و غذای بیرون رو کنار نذارم  حتما بدتر میشه و چه بسا تبدیل به سرطان بشه شوشو هم اونجا قول داده که من سیگار نمی کشم که تو هم نکشی الهی قربونش برم من

 

17-                      دیگه هر چی به ذهنم رسید رو گفتم ببخشید خیلی طولانی شد..مبلمان داخلی شرکت رو هم تغییر دادیم. من هم دستمزد تئاتر م رو گرفتم.

 

18-                      باید بگم به بیشتر دوستان سر می زنم حتی اگه نظر نذارم لطفا کسایی که حتی در گذشته منو رو به پیوند های خودشون اضافه کردند بگند که من از خجالتشون در بیام

 

19-                      سپیده عزیزم واقعا برات دعا می کنم.. خانم لیمویی گلم بابت خونه نگران نباش ..و همه دوستای نازم دوسستون دارم و همین طور خرزنه جان و شکلات اپل لیدی پریسا فرشته مهربون سارا بانو الهام و خیلی های دیگه

 

20-                      آمــــــــــــین که بهترین ها برای شما باشه و در ضمن بابت مرگ ناصر حجازی عزیز هم خیلی متاسف شدم و امیدوارم خانواده مهربونش بتونند با این اندوه کنار بیاند و ناصر عزیز هم در آرامش کامل باشه آمین

   همسر عزیزم هر چی بیشتر میگذره بیشتر دوستت دارم و بیشتر قدر تو رو می دونم تو بهترین کسی بودی که باید تو زندگی من می بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 17:24  توسط غزل و شاهو  | 

پنجره رو باز می کنه

نسیمی به شدت بادی بهاری در فضا می پیچه

بیرون پرسر و صداست اما انگار صدای خوشبختی و آرامش رو برای من به ارمغان داره

در تمام لحظه ها سپاسگذاری می کنم

از خالق لحظه های خوبم

من به هرچی فکر کنم اتفاق می افته

ذهنم رو به بهترین ها هدایت می کنم

....

سلام به همه آمین که سلامت و خوشبخت باشید و بهترین از آن شما باشه

آمین که آغاز دهه 90 آغازی برای تلاش و خلاقیت برای تمام امورات زندگیتون باشه..در همین لحظه انرژی می فرستم که هر کدوم از شما به یکی از بهترین خواسته هاتون برسید و اون رو هدیه ای از طرف انرژی من بدونید

ایام عید جای همه شما سبز بالاخره ما بعد از مدت ها زندگی مشترک "جشن عروسی" گرفتیم

خدارو شکر همه چی خوب پیش رفت..از آرایشم هم راضی بودم لباسی هم که سفارش دوخت داده بودم عالی شده بود..از تاجم,دسته گلم,لباسای شوشو  همه چی رضایت داشتم مهمونی هم بسیار شلوغ بود و کارت دعوتمون هم تو مهمونا غوغا کرده بود..من شوهری مهربونم هم کلی رقصیدیم..

فقط بگم ..روز عروسی باتصویربردار تماس گرفتم و گفتم فلان ساعت حاضر باشه که بعد بریم اتلیه فلان... می خواستم تمام لحظه ها رو ثبت کنم

همین حرف رو که شنید ناراحت شد, که شما باید بیاید اتلیه ما...منم گفتم متاسفم آتلیه عکس من جای دیگه است و فقط شما تصویربردار من هستید خلاصه ...................منم گفتم حق ندارید بیاید تو مراسم من,همه می گقتند کوتاه بیا ولی من گفتم مجانی هم بیاد ابدا نمی ذارم.. و بلافاصله تماس گرفتم و یکی از دوستان خوب رو رزرف کردم و اون زحمت تصویربرداری جشن رو گرفت و هیچ کس باورش نمیشد من یهو اینقدر ریسک کردم و یک دنده شدم..ولی از اون جایی که ریسک های من همیشه جواب داده  ولو کوچک باشه ایندفعه هم بله ه ه ه ه

در طی مسیر من برای دقایقی پشت فرمون ماشین عروس بودم که موجب تعجب ملت در خیابان شده بود که کی عروسه کی دوماد.. بامزه بود.  

یه چند روزی هم در تفریح و گردش به سر بردیم و راستی راستی باورمون شده بود ما تازه ازدواج کردیم انگار نه انگار خیلی وقته داریم باهم زندگی می کنیم.

هرروز که میگذره بیشتر همدیگه رو می شناسیم و به هم نزدیک تر میشیم و می فهمیم ما باید با هم ازدواج می کردیم به شدت عاشقانه

کماکان ساعت 10 شب برمیگردم خونه..اجرام چند وقته دیگه تموم میشه و احتمالا تمرین کار جدیدم شروع بشه .شوشو به خاطر کارش باید 1هفته ای بره اندونزی یا مالزی اگه منم بتونم حتما باهاش میرم خواست خودشه منم بدم نمیاد.(زمانش مشخص نشده)

دیگه همین

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــال 90 شما البته با تاخیر مبــــــــــــــارک.

دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 17:3  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه دوستای نازنینم...

خوبه بدونید که چقدر زیاد دل تنگ همتون بودم,و علاوه بر اینکه خیلی زیاد درگیر کار بودم که البته توضیح میدم,ولی یه چیزی رو توضیح میدم شما یه عنوان براش پیدا کنید..دیدی یه کاری رو مرتب انجام میدی بعد یه مدت به دلایلی نمی تونی نمیشه نمی خوای یا... و هی انجام اون کار به عقب می افته این میشه چی؟ تو همین مایه ها

1:حدود یک ماه خرده ای میشه که ننوشتم.

2:به شدت هر چه اسب تر مشغول تمرین بودم.معمولا هرروز آفیش بودم بجز روزهایی که صحنه هایی که من نبودم رو می بستند.از اون کارهای سفارشی بود که پول خوبی توش بود و بااینکه عده ای از چهره های تلویزیونی هم توش بازی میکردند ولی از اون کارایی نبود که کسی بخاطر عشقش اومده باشه بلکه مسئله مالی ش مطرح تر بود چون سریع پول میدادند.کار بسته شد لباس ها هم از آرشیو لباس سریال م خ ت ا ر ن ا م ه تهیه شده بود و بسیار زیبا طراحی شده بودند و من نمی دونم لباس کدوم کاراکتر تنم بود.هر شب اجرا می رفتیم,و بیشتر تماشاگران از ارگان ها بودند و من برای اولین بار می دیدم که ملت زار زار گریه می کردند به قول یکی از بازیگرامون خوش به حالشون چقدر معتقد...

3:(اینقدر که از اون روزا گذشته دچار فراموشی شدم..آها) در همون روزها یکی از اجراهای تئاتر شهر بنام ××هداگابلر×× رو تعطیل کردند به دلایل غیر منطقی به دلایلی که اصلا تو تخصص تعطیل کنندگان نبود و باعث خشم خیلی ها بود و در ضمن چندتا از دوستای خوبم هم توش بازی می کردند.

4:تمرینات جشنواره فجر هم ادامه داشت.. و در یکی از روزهای جشنواره هم اجرای خوبی رفتیم.. وبعد بلافاصله داریم اجرای اصلی می ریم و خدارو شکر هرشب با سالنی مملو از تماشاگر داریم اجرا می ریم و هراجر بسته به انرژی مخاطب حال و هوای خودش رو داره.  من هر شب ساعت 10می رسم خونه .

5:در این چند وقت هم مارفتیم مهمونی و هم مهمون اومد خونمون که واقعا بهمون خوش گذشت..(و اصلا تعریف نباشه درتمام این مدت دوستانمون بیشتر ابراز تمایل کردند که باما رفت وآمد داشته باشند محبت خودشونه ولی شاید دلیل اصلیش پایه بودن ما و ریلکس بودن نبست به مسائل مختلفمون باعث شده.

6:اما خبــــــــــــــــــر خیــــــــــــلی مهمتر اینکه:

پدر و مادر شوهری سالهایی که هنوز دنیا نیومده بودند تهران بودند ولی اصالتشون برای یکی از قومیت های اصیل ایرانیه...این بماند..

احتمالا در سال جدید به مدیریت شوشو گرامی می خواند در زادگاهشون یه پرژه اقتصادی که حدودا, فعلا 30نفراشتغال زایی داره رو افتتاح کنند تا فاز های بعدی...و از اونجایی که پدرشوهری عاشق ارامشه..و البته این کارها تصمیم گرفتند برگردند به زادگاهشون..اولش مادرشوهری مخالف بود ولی راضی شد..البته برادرشوهری نچسب هم همچین تصمیمی دارند ولی اول میخواد که پروسه اداری پروژه,و همچنین پروسه اداری شغل خودش رو طی کنه بعد بره

خلاصه در یک عمل انتحاری پدرشوهری و مادر..بامن تماس گرفتند و گفتند ماداریم میریم ای ی ی ی ی مگه میشه به این سرعت خوشم میاد سریع السیره..و من چون وقت نداشتم برم حضوری خداحافظی کنم پشت تلفن بعد کلی گریه کردن که (واقعا قلبی بود و بعد رفتن آرام شدم)اونها رفتند و اونجا خونه ای البته به مبلغ اجاره گزافی پیدا کردند و وسایلشون رو هم شوشو فرستاد واسشون..تعجب انگیز بود نه؟؟؟؟؟؟خودمم جا خوردم

7:برادر شوهری و خانمش هم چند روزی هست تشریف بردند کیش....دارم تصور می کنم این جاری بنده اونجا گم نشه چون فکر کنم این بهترین سفر عمرشه..قیافش دیدنیه.. (به حساب حسودی نذارید خب خیلی دهاتی تشریف داره)

8:بالاخره به قول یکی از آشنایان که ما به سبک فارسی وان اول زندگی کردیم بعد جشن عروسی.. تصمیم گرفتیم در ایام عید علی رغم میل باطنی جشن بگیریم البته برای اقوام نه دوستان...و من تا الان لباس عروسی رو سفارش دادم یه لباس شیک ساده طرح اروپایی..که 25آماده میشه..کفش خریدم و کارت دعوت که بسیار بامزه است به این شرح

نویسنده:پروردگار  کارگردانان:فامیلی جفتمون تهیه کنندگان:پدر و مادرعزیزمون  نقش آفرینان: غزل و شاهو   لوکیشن:آدرس...

و از این دست, کارت هم به شکل کلاکته خیلی نمکی شده و البته خاص

چون جفتمون سخت گیری نمی کنیم خیلی هم درگیر چیزی نیستیم,و همه چی آروم پیش میره و سرویس طلا رو هم گفتم من که اهل طلا انداختن نیستم همون پول رو مثلا یه  دوربین خیلی حرفه ای عکاسی می خرم بنابراین یه سرویس بدل شبیه طلا که البته همونم حدود80هزار آب خورد خریدم.

9:دیگه اینکه جمعه هم با دوستان یه دور همی داریم اول میاند اجرای منو می ببیند بعد منزل ما یه درینک و خوش گذرونی..الان که دارم می نویسم چه بارونیه به به

10:می خواستم تو عید بریم سفر خارج که احتمالا می افته واسه تابستون ..با دوستان باحالمون

11:شوشو میگه اگه بشه می خوام خونه رو عوض کنیم یه جای بزرگ بگیریم اینطوری نمیشه مهمونی بازی کرد..من دوست دارم.

12:فعلا هرچی یادم اومد ایناست..ضمن اینکه 25 ب ه م ن هم حضور داشتیم..خدارو شکر  روزهای خوبی داره میگذره هر روز انرژی مثبت می فرستم

13:مطمئن باشید به یاد همتون بودم دوستتون دارم بهتون سر می زنم برام انرژی خوب بفرستید عاشق همتون هستم حتی اونایی که میاند حرفای بی ادبی مینویسند وتازه آخرش میگند خب چرا نمی نویسی دیگه؟ خیلی بانمکین.

14:آمین که همیشه سلامت باشید بهترین ها برای شما باشه همیشه اونطوری که دوست دارید باور بشید مورد عشق قرار بگیرید و یه سال خیلی خیلی پراز برکت رو در انتظار داشته باشین

15: می بوسمتون

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 17:1  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه شمااااااااااااااااا

خدا می دونه چقدر دلم براتون تنگ شده بود ولی واقعا تو این چند وقته خیلی درگیر کارام بودم گاهی می اومدم اینجا ولی یا وقت نبود مطلبی بنویسم چون به دوستان سر می زدم یا واقعا حسش رو نداشتم الانم بخاطر اینکه حوصلتون رو سر نبرم موردی می نویسم چه گذشت

1-من و شوهری تو اون چند روز تعطیلات عاشورا رفتیم سفر که واقعا خوش گذشت(حالا بماند که به یکی از دوستان گفتم من فلان روز ساعت فلان فرودگاه فلان جا هستم و دلم می خواست می اومد و فقط با حس قلبی منو پیدا میکرد بمانددددددد .. بی خیال)

2-در اون شهر رفتیم به یکی از شیک ترین رستوران ها که از قضا رستوران گردان هم بود و خیلی خوش گذشت.

3-تو این وقته دچار یه کمردرد مزخرف شدم که واقعا داره عذابم میده و به محضی که بتونم استراحت می کنم.

4-تمرین کار جدیدم که تا چند وقته دیگه اجراش هم شروع میشه رو شروع کردم و نسبتایه قرار داد تپل هم بستم.

5-یه شب "م" مربی اسکیتم رو دعوت کردم خونه و شام پیش ما بود سالاد الویه به شکل کیک و طراحی رو ش گل 5پر که با نخود فرنگی بود و کپه برنج و مخلفات

6-یه شب هم گفتیم یکی از دوستهای شوهری با خانمش اومدند چون چند بار ما رفته بودیم اونجا گفتم یه بار دعوت کنیم آدمهای خوبی هستند ولی حس می کنم زیاد به ما نمی خوردند یه جورایی  فکرشون خیلی ... که اون شب لازانیا-سوپ - کشک بادمجان –برانی-سالاد فصل-سبزیجات بخار پز- ژله-موس شکلاتی .درست کردم خانمه باردار بود تازه 1ماه و خرده ای و اینقد در این مورد حرف زد حالم بد شد .

7-چند شب پیش هم مربی جون و همون دوستمون که رفتیم خونشون برنامه هیپنوتیزم رو برگزار کردیم  "ا" و "و"  شام خونه ما دعوت بودند برای اونها مجبور بودم یه خرده بیشتر سنگ تموم بذارم... استیک و سیب زمینی و قارچ -ماهی شکم پر طبخ در فر-همراه سس تمرهندی و گشنیز-میگو همراه نودل – سیزیجات بخار پز-برانی اسفناج -سالاد- ژله –کارامل-پلو زعفرانی که به شکل استوانه ای روی دیس چیدم(من عادت ندارم تو مهمونی پلو درست کنم ولی اینا ظاهرا پلو خورند) ولی انصافا قشنگ شده بود و اصولا مهمونی های من بافتی (سلف سرویسی برگزار میشه)بعد هم قلیون کشیدیم و تا ساعت 1و خرده ای فقط می خندیدیم خیلی خوش گذشت..برامون کادو هم آوردند-شب هم بارون بارید-آدمهای خوبی هستند.

8-دیگه اینکه فکر کنم بعد از حدود 3ماه دقیقا از اسباب کشی به این ور که نرفته بودیم خونه پدرشوهری رو حساب اینکه مادرشوهری به من گفته بود چرا تو خونه فرش پهن نمی کنی و بعد دیگه واقعا وقتم نمی شد رفتیم کلی هم تحویل گرفتند و اون جاری فراخنگول هم بود به من میگه:راه گم کردین..منم گفتم خب منم اگه مثل شما خانه دار بودم و سرکار نمی رفتم اوضاع یه جور دیگه بود واقعا فتنه است دیگه کلا بی محلش کردم ...با اون بچه خنگولترش..میگم این بچه تقریبا 3ساله است بفرستید کلاسی چیزی میگه نه به مغزش فشار میاد داشته باشین گاهی این بچه با وجود اینکه خورش و پلو میخوره شیر مادر رو هم نوش جان می کنند.

9-شوهری جدیدا میگه از خونه خوشم نمیاد آدم نمی تونه درست درمون مهمونی بده دیگه زیر 200 متر نمی گیرم خواستم یگم مگه می خوای فوتبال کنی برا شروع همین 100متر خوبه.

10-از همه مهمتر اون پروژه کاری بود که گفتم خیلی خیلی برامون با ارزشه گوش شیاطین کر با شوشو تماس گرفتند و گفتند 20ژانویه بره کشور مد نظر قرار داد ببنده واااااااااای خدا اگه نهایی بشه نمی دونید چقدر توپه...یعنی یه چیز میگم یه چیز می شنوید

تا الان بیشتر از 6 ماه طول کشیده کلا احتمالا یه سال دیگه هم طول می کشه ..فقط بیفته رو دور ..به به داره, قول میدم شیرینیش رو هم بدم.دعا کنید.

11-خدا رو شکر شکر رابطه من شوشو هم روز به روز عالی تر میشه یعنی هر چه بیشتر شناخت پیدا می کنیم بیشتر متفاهم میشیم..

12-تو این چند وقته کلی ظرفای خوشکل و خاص خریدیم..گیلاس های پابلند آلمانی-جا شیرینی-غوری و استکانهایی که دورش آویزونه-ظرف آجیل-فنجون برا نسکافه- کلی خرید های اینجورکی.

13-تو این چند وقته چند بار هم خرید مفصل خوراکی داشتیم(شهروندی)

14-شوهری یکی از کارمندهاش رو تغییر داد و یه نفر جدید دیگه اورده فعلا امتحانی باید یه سری کارها رو بکنه تا ببینم چی میشه خداییش شوشو خیلی خوب و مودب با پرسنلش یرخورد می کنه.

15-دختر دایی شوشو که مثلا در دوره ای غیر مستقیم و مستقیم می خواستند یه شاهو بندازند (از طرف 2تا خانواده)از مادر شوهر شنیدم که عاشق یه پسره شده اونم چی پسره تو شهرستان دور افتاده است و معلوم نیست چه جوریه..در حالی که همه مخالفند و دایی شوشو خیلی هم پولداره و توی ن ی ا و ر و ن زندگی می کنند فکر کنم دختره مخش رو از دست داده ظاهرا عید می خواند عقد کنند.

16-از اینکه بعضی دوستام مثل سپیده جون-خانم لیمویی تصمیم گرفتند یه مدت ننویسند یا کمتر بنویسند متاسفم و امیدوارم همه چی براشون خوب پیش بره.

 17-الان من شرکت هستم و چند تا کارمندای شوشو پیشش هستند ودارند گزارش کار می دند و من اینجا مشغول نوشتن برای وبلاگم..داشته باشین من این چند وقته که خیلی درگیر تمرین بودم و نمی تونستم بیام براتون بنویسم..و در واقع کمتر هم می اومدم شرکت امروز شوشو بامن تماس گرفته میگه یه سر بیا اینجا و تو وبلاگ چیزی بنویس خیلی وقته ننوشتی دوستات دل تنگ میشند خوووووووو(اینم یه روش ابراز دل تنگی جدید شوشو به همسرشون) قربونت برم مرد من که تو بهترین و کامل ترین مردی بودی که می تونست برای من باشه.خدا روشکر

۱۸-جدیدا شوشو به این نتیجه رسیده که حتما باید کارگر بگیریم..مخصوصا وقتی مهمون داریم.چه عجب شوشو.

۱۹- اوه بنده خدا شاهپور علیرضا هم در گذشت واقعا متاسف شدم.

۲۰-دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 16:21  توسط غزل و شاهو  | 

مگر نه شراب کهنه گیراتر

هیزم کهنه سوزان تر؟

مگرنه میوه ی کهنه شیرین تر

جامه ی کهنه لطیف تر ؟

کهنه سرباز و کهنه دلبر هم کاراتر  کهنه  عاشق هم با وفاتر؟

پس کهنه  شب یلدا هم  خجسته تر ....

شب یلدا مبارک

پد و مادر عزیزم سالروز  ازدواجتون مبارک

و همسز گلم خیلی خوشحالم که اولین یلدای زندگی مشترکمون رو با هم می خوایم بگذرونیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:9  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به روی ماه و قلب های مهربونتون

که اگرچه دیر اومدم ولی تماما به فکرتون بودم

این چند وقت غیبت من بیشتر به خاطر درگیری کاری بود واینکه هوای تهران آلوده است فقط سریع بعد تمرینات خودم رو می رسوندم خونه که ریه هام داغون نشه(تو که به فکری س ی.. رو هم کنار بذار)

مامانم هم اومد خونمون کلی زندگی من و صفا داد و رفت..چندبار هم خواست بره چکاب کنه همراهش بودم.یه روزم زنگ زدم پدرو مادرشوهری برای ناهار بیایند خونه ما و چون من تمرین بودم مامانم زحمت غذا رو کشید..برادر شوهری رو نگفتم بیایند حالا حالاها تنبیه ادامه داره.راستی مادر شوهری برام یه پلاک زنجیر و یه دستبند کوچولو خرید(دستش درد نکنه ..همون بخشش از کیسه خلیفه بود ولی واقعا دلم می خواست برا خودش خرید کنه )و جالب اینکه با زن دایی شوهری اومدند زن ظاهرا آروم و زیباییه ولی من معمولی برخورد کردم از ارتباطات فامیلی خوشم نمیاد و نوشیدنی خوردند و رفتند.

تمرینات تئاتر هم روزای قبل از بازبینی ش رو می گذروند بنابراین سخت مشغول بودیم و چندروز پیش در حضور بازبین ها یه اجرای خوب رفتیم بعد هم به دعوت کارگردان کار ناهار دعوت بودیم و در کمال تعجب گفت: 10روز تعطیل.. و من می تونم یه خرده استراحت کنم.

چند وقت پیش هم رفتم متخصص گوارش..چون حس کردم دوباره معده م درد داره..با ذکر علائم جناب حکیم رای بر این دادند که اثنی عشر بنده مشکلاتی ناچیز داره و گفتند 15روز دارو مصرف کنم و تصور کنید من متنفر از دارو قرص و شربت می بلعم.

چند شب پیش مربی اسکیتم که البته بسی بسیار به ما نزدیک شده مارو دعوت کرد بریم بولینگ عبدو تئاتر کمدی ببینیم..ماهم قبول کردیم رفتیم.دوستش"و" و خانمش"ا" و پدرومادر وبرادر و پسرخاله "ا" هم بودند اولش کمی تو لک بودم ومنتقدانه نگاه کردم بعد دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم غش کرده بودیم از خنده از ساعت 11شب تا 1:30دقیقه بامداد..وقتی برگشتیم 2:30صبح بود.فکمون از خنده کش اومده بود.

یه شب هم همراه شوهری و مامانم و خواهرم رفتیم فرحزاد و شام و قلیون بر بدن زدیم که خیلی خوش گذشت.

یه کفش خوشکل چرم هم گرفتم از همون جایی که کفش تابستونه ها رو گرفتم...دوستان پا قلب دومه تا می تونید خرجش کنید.(توصیه ایمنی) و یه مانتوی پاییزه و یه پیراهن واسه شوهری.

دیروز هم که جمعه بود به دعوت همون"و" و "ا" رفتیم خونشون م ر ز.. هستد .ولی نکته جالب این بود ما از 10صبح رفتیم چرا میگم.

قبلش شیرینی گرفتیم..می خواستم کادو بخرم ولی جون دیزاین خونه رو نمی دونستم ترجیح دادیم بعدا بگیریم.خونشون بزرگ 3خوابه ویه دیزاین آروم و لذت بخش.و جذاب تر سگ کوچولو و پشمالوشون بود.میشل.. وای خیلی نمکی و مودب بود و شوشو که اینهمه فراریه کلی با سگ بازی کرد .مربی اسکیتمم بود و یه خانم جوان بنام"س" که اصل مطلب ایشون بود.چرا؟ آآآآهااااااااا

ایشون من رو مورد"هیپنوتیزم" قرار دادند و به دوره های قبل و زندگی های گذشته برگشتم.

من قبلا مورد ریلکسشن حرفه ای قرار گرفته بودم حتی یه بار احضار روح ولی این نه..

ساعت ها باخودم فکر کردم این سیر روح من در گذشته ای که وجود داشته یا سیر ذهن من در یه دنیای ساختگی..ولی خیلی به واقعیت شبیه بود

زندگی اولم..زنی بودم بنام ربکا در آتن سال 1970 و شوهرش بنام واگنر..بچه دار نمی شد و در قصر کنار شاهزاده زندگی می کرد و بر اثر بیماری مرد و در بین جمعیت تشیع شد و قرار بود به دریا انداخته بشه...

2:سارای 5 ساله در شوروی در یه کلبه با مادربزرگ پیرش که خیلی فقیر بودند و پدر و مادرش هیزم شکن بود و در اثر سرما مثل چوب خشک شد و مرد.

3:الیزابت دختر اشرافی ..مهربون و زیبا که نقاشی می کرد عاشق استادش جان بود ولی با کریستف ازدواج کرد در سال 1621 در ونیز و صاحب سه پسر, بزرگه ایوان و کوچیکه بل و اسم وسطی یادم نمی اومد و از شوهرم متنفر بودم و در نهایت در اثرشلیک گلوله شوهرم مردم و پسرم بل کنار من گریه می کرد.

عجیب بود من چندین بار در اون حالتها گریه کرده بودم..و وقتی تموم شد ساعت ها منگ بودم.همه اون آدمها از نظر ظاهری و شخصیتی خیلی به من نزدیک بودند .

ناهار خوردیم..و کلی حرف و خنده و خوش گذرونی و اونا اصرار اصرار که کار ندارید شب هم بمونید و اینطور هم شد و شب وشام بودیم و عکس ها و فیلم عروسیشون که حدود 3سال و خرده ای پیش بود رو دیدیم .."ا"3سال از من کوچک تر بود ولی خداییش خیلی خانم و مهربون بود و کلی به مهمونا حال داد. و ماهم چپ راست"م" مربی اسکیت رو اذیت می کردیم .و اونجا هم کلی در مورد مفهوم زمان و طبیعت و انرژی حرف زدیم خوبه الان خیلی ها افکار و عقایدشون این شده خوشحال کننده است.

آخر شب هم اومدیم خونه اولش بد خواب شده بودم..کمرم و دلم درد می کنه اه اه اه ..

امروز طرفای ظهر رفتم آرایشگاه و صفایی دادیم بعد از عمری.

احتمال زیاد من و شوهری چند روز بریم سفر..به خواهرم گفتم بره یکی از این آژانس هایی که اشنا داره واسمون برای دوشنبه یه پرواز جور کنه امیدوارم پیدا بشه و البته هوا خوب باشه که بتونیم بریم کجا حالااااااا بماند.

الانم من تو اتاق استراحت شرکت هستم..ناهار خوردم و یه خرده درد دارم ..تو اتاق شوهری پدرش و برادر و جاری کوچیکه "ش" و برادر "ش"  که از دهاتشون اومده هستند توجه داشته باشین بنده با عنوان بیمار نرفتم حتی سلام علیک کنم..حوصله ندارم..و شنیدم که داشت به شوهری ازدواجش رو تبریک می گفت..حال می کنم دهن این برادر شوهری سرویس بشه..احترام احترام میاره بی احترامی بی....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:47  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به دوستای مهربون و نازنینم

امیدوارم تو این روزایی که آلودگی تهران خیلی زیاد شده ریه هاتون در امان باشه... من یه سوال واسم پیش اومده مثلا  آلودگی دیروز خیلی شدید بود ولی نمی دونم چرا 2هفته است آخر هفته ها رو تعطیل می کنند آیا خبریه؟

این چند روزم کماکان با تمرین های تئاتر,اسکیت,و البته حضور در شرکت میگذره.

چندشب پیش مربی اسکیتم تماس گرفت که چرا نیومدی کلاس ت؟

منم گفتم:مگه 10 جلسم تموم نشد اونم گفت:خب من جلسه اضافی گذاشتم(اونجا جز قوانینه)

من:نه آقا "ج" حوصله ندارم ما گشنومنه می خوایم چیزی بخوریم من نمیام شما لطف کنید بعد کلاستون بیایید خونه ما

و اونم پذیرفت..من و شوشو هم تند تند خونه رو مرتب کردیم و چیزایی درست کردیم واون ساعت 22:45 اومد و 3نفری شام خوردیم و ...کلی مایل بود بفهمه ما چطور آشنا شدیم و ازدواج کردیم و ما هم تعریف کردیم کلی براش جالب بود(یه جورایی حس می کنه ما می تونیم واسش الگوی ازدواج باشیم)

بعدشم دائم به من می گفت:شاهو خیلی فداکاره قدرش رو بدون مهربونه ..و از شوشو پرسید روابط همسرتون آزارتون نمیده ؟از درون حس آزاردگی می کنید نه؟

شوهری عشقم هم کلی آیه و قسم که نه بابا من به زنم کلی اعتماد دارم و خلقیاتش باعث میشه من تا 100سالگی همین طوری جوون بمونم و کلی خندیدیم تا ساعت 1 بامداد.

مربی من پسر جوان و خوبیه خوش برو رو هم هست وضع مالی و تحصیلیش هم ظاهرا خوبه و در به در دنبال یه کیس خوبه..ولی اینطور که ما استنباط کردیم هم عاشق روابط دنیای مدرنه و هم نمی تونه از دنیای سنتی ش دل بکنه امیدوارم موفق باشه.

دیگه اینکه ... این چند روزم که برادر شوهری مرتب بعدازظهرها میاد شرکت که از اون ور با باباش بره خونه.. من مثل یخ باهاش برخورد می کنم انگار نه انگار فقط سلام خداحافظ. به شوشو گفتم:به نظرت می فهمه رفتارای منو؟ اونم میگه:حقشه..وقتی بد دهنی می کنه باید جوابش رو ببینه.فعلا اوضاع اینطوریه .به مادر شوهری هم زنگ می زنم و در جریان احوالاتش هستم کلا محافظه کارانه و با درایت برخورد می نمایم.

دیگه...امروز یه پشنهاد جدید بازی داشتم که احتمال زیاد می پذیرم هم موقعیتش خوبه هم پولش به نسبت زمان ش.

امروز که رفتم سر تمرین یکی از دوستام که خونشون ولنجکه به من زنگ زد و گفت : که اینجا ترافیکه وانگار اتفاقاتی افتاده من دیر میرسم لطفا به کارگردان بگو...بعد که اومد فهمیدیم ظاهرا بمب گذاری شده و چند تا از اساتید فیزیکی کشته شدند و هنوز خبر درستی ندارم..شنیدم تلوزیونم این خبررو گفته..از این رد گم کنی ها آدم کلافه میشه ........ می فهمین که؟؟

امروز یه مطلب می خوندم و در واقع میدیم که "نشانه های فراموسانه هارو درمترو 4راه ولی عصر یا همون تئاتر شهر نصب کردند و تو اون سایت  کلی هم اعتراض کردند که چرا این نشانها باید باشه

(این نشان معمولا یک چشم است در یک مثلث) حالا با هر دیدگاهی من نمی دونم برپایی این غائله ها چیه ..این دولت اونقدر حساسه که نذاشتند اسم این مترو تئاتر شهر باشه احتمالا بخاطر اینکه این یعنی رواج هنر در این مملکت تازشم اومدند یه مترو به چه گندگی بیخ گوش تنها خانه تئاتری ها بنا کردند اونوقت مگه میشه همچین مسله ای از دستشون در بره و این احتمال میره یه روز بر اثر تکانها ی شدید مترو این بنا با آدمهاش زبونم لال با خاک......

کاش تو این کشور به جای این خاله بازی ها یه خرده می چسبیدند به اشاعه علم و فرهنگ و هنر در حالی که گــــــــــــامـــــــــبیا هم با ما چپ افتاده بخدا گریه داره..

جدیدا هم با بیشتر پروژه های هنری قرارداد درست و حسابی بسته نمی شه چون احتمالا فهمیدند "هـــــــــــــــــنـــــــــر" در نوع خودش یه اعتراض می تونه باشه.

پ.ن: بچه م رو حتما تو بلاد غریب دنیا میارم نه بخاطر اینکه پز شناسنامه اروپایی امریکاییش رو بده نه..بخاطر اینکه چشمم آب نمی خوره این مملکت عزیز تر از جان روی خوش به خودش ببینه ..تازه اصحاب کفر که برند اونوقت میشیم کشور دوست ولا بد برادر ا ف غ  ا ن س ت ا ن

2:دوست جان همون به که بانویی چون من از آن تو نشه لیاقت تو به این حدود نمی رسه حالا حالاها  بدوووووووووو 

3:بنده یه عمر ناچیز رو در همین احوالات تشخیص سیاه بازی ها بودیم حالا هی تو10 دقیقه یه بار بیا بنویس , ساسی, ..., حامد  ماری ای بابا.

4:آلودگی هوا هم لابد از موقعیت بد پایتخته که درجوار البرزه و  وارونگی هوا پیدا کرده از بنزین های 24ساعت درست شده نیست ابدا راست میگم... تعطیلات آخر هفته هم خیلی اتفاقیه و چه ربطی به یارانه و دانشجو داره

5:میگم کاش خدا نگذره از این م ن ا ف ق ی ن بی خانمان بی پول که را به را دانشمندای مارو نشونه گرفتند ما می دونیم اصلا رد گم کنی  دوستان و برادرامون نیست. می دونیم.

6:میگم بذار من یادداشتهای روزانه بنویسم نمی ذاری دیگه من کلامم عین شمشیره یه موقع دیدی سرت رو به باد داد.

7: شوهری دنیا هم بهم بریزه من عاشقتم و میدونم که  عاشقمی.کلی پول این تخت خواب چوبی رو دادیم پس بزن به تخته که عاشقانه داریم زندگی می کنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 17:49  توسط غزل و شاهو  | 

سلام

اومدم یه چیز فوری بگم و  برم

دیروز شرکت بودیم که برادر شوهری بعد از اداره ش اومد اینجا (قبلا هرازگاهی می اومد ولی جدیدا هرروز میاد) دیروزم مثلا منتظر خانمش بود بیاد اینجا و باهم برند(خانمش 20ساله است و بجای اینکه تو خونه باباش به تحصیل بپردازند تازه تو خونه شوهر یادش اومده اول دبیرستان رو بگذرونه)

من همیشه یا این یکی اتاقم یا آخر وقت تو سالنم باخودم گفتم بده یه موقع فکر نکنه دارم بی محلی می کنم گفتم از پای کامپیوتر بیام اینور و چند دقیقه بنشینم پیشش که مشغول حرف زدن بودند به محض اینکه نشستم چی بگه خوبه؟؟؟؟؟

مردتیکه احمق حرف مفت میگه: چی شد اومدید بحث شیرین میلیاردی شد اومدی؟(داشتند از این پروژه جدید می گفتند که اگه شوهری نخواد  یه قدمش هم برداشته نمی شه گرچه اونم داره با پارتی بازی و موقعیت دولتی شغلش یه بخش اداری کار رو جلو میبره ولی بخش مهمش اون بخش بیزینسی بین المللی شه که شوشو استادشه) با یه لحن خنده و طعنه.

خواستم جواب سنگینی بهش بدم دیدم به احترام پدرشوهری و  شوشو نگم بهتره و فقط گفتم پول تا رویت نشه واسه من پشیزی نمی ارزه..دید من یه آرامش و عصبانیت همزمان دارم شروع کرد به ماس مالی که ....

2دقیقه بعد بلند شدم و اومدم بیرون داشتم از اعصاب خردی میمردم..

از پشت میز توی سالن داشتم میدیم که شوهری هم انگار قاطی کرده و همش می خواستم به شوهری فحش بدم که چرا چیزی نگفت به نشان دفاع از من تازه اولش فکر می کردم اصلا واسش مهم نبود.خداحافظی و از اونا جدا شدیم.یهو دیدم واااااااای  شوشو خودش داغونه و گفت: این احمق به چه حقی اینطور گفت واقعا متاسف شدم و کلی از این حرفا

منم گفتم:.والله خدارو شکر من هیچ وقت کمبود مالی نداشتم و تا الانم کلی تو این عمر رفته عشق و حال کردم و سفر داخل و خارج رفتم و هر طور که خواستم پوشیدم و خوردم ..... وهمیشه هم رییس خودم بودم . تا الان هم به احترام تو هرچی گفته حتی به شوخی برخورد نکردم ولی از الان به بعد می دونم چطور برخورد کنم که فکر نکنه چه خبره... از اینکه دیده ما به چه سرعتی رشد کردیم و زندگی درست کردیم داره می ترکه و می دونه یه بخش زیادش بخاطر منه,دیگه بدتر. چون زن خودش از یه خانواده فقیر بودند و زنش هم بی سواد و بی سلیقه(تعریف از خودم نباشه همه جوره از زنش سر ترم و اینم مثل توپ تو خانوادش صدا داد دیگه بدتر)چون اینا خواهر نداشتن و مادرش هم به هرحال سن بالا و قدیمی بود "ش" جاری... واسه اینا خدا بود وقتی من اومدم تو خانوادشون و اینهمه به قول خودشون سلیقه و سیاست و خانمی دیدند همه کوپ کرده بودند و این شد که حتی موجبات حسادت برادر شوهری رو هم برانگیخت.

شوهری خواهش کرد بریم شام بیرون که رفتیم بعد شیرینی خریدیم و گفت:بریم  واست چیزی بخریم(بوت) که چیزه خاصی پیدا نکردیم.بعدم اومدیم خونه و کلی نازم رو کشید و هی تند تند پاهام رو می بوسید (ناراحت بودم که نه گلم پاهام نه)

بعدم می گفت این پول که بیاد بهشون سهمی میدم که واسه همیشه نخواند به من وابسته باشند و ما هم سیستم خودمون رو پیش می بریم.

سیستم و طرز فکر و زندگی ما با اونها فرق می کنه از زمین تا آسمون.

 می تونم بگم حالم ازش بهم میخوره همیشه ناله است هم خودش هم زنش بایه صدای ضعیف و بی جون همیشه انگار مریض و بی جونند بر عکس من و شوهری که مثل یه گلوله آتیشیم.

دعا کنید این کا خوب پیش بره و تا بعد بگم دنیا دست کیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 16:11  توسط غزل و شاهو  | 

سلام

چقدر دلم واستون تنگ شده بود جالب اینجاست هرروزم می اومدم به بیشتری هاتون سر می زدم و اینقده مطالب زیاده که دیگه وقت نمی کردم واسه وبلاگ خودم مطلب بنویسم.

روز عید قربان که ما مهمون داشتیم شب قبلش جون نداشتیم کاری کنیم پس سعی کردیم خوش بگذرونیم تا فردا

صبح یه شیرموز شوهری خوردیم و یه پیس کیک..بعد شروع کردیم به نظافت و...اتاق مهمان بهم ریخته بود چون چند کارتن کتابای من هنوز به علت عدم وجود کتابخانه اونجا پلاس بودند,پس سعی کردیم ابتکار به خرج بدیم و من گفتم:اونا رو مارپیچ رو هم بچینیم و شوشو مخالفت کرد که مگه اینجا نمایشگاه کتابه..منم گفتم وااااا خب الان چاره ای  نیست بنابراین لطف کردندو این پروژه رو حق والانصاف عالی پیاده کردند و آباژور سنگ نمک رو هم گوشه کنار تخت گذاشتیم و...واتاق مهمان مرتب شد و تمام بعد اتاق خواب خودمون رو مرتب و جارو  نظافت سرامیکا و گردگیری اینم تموم... بعدمم سالن رو کلی تمیز کردیم و دستشویی وبا سپاس از شوهر گرامی که 80درصد به عهده ایشون بود و بنده درنقش سرکارگر مهربون.

واسه شام هم تصمیم گرفتم پیراشکی گوشت بپزم چقدرم وقت گیر بود و خدایشم خوشمزه و خوشکل شده بودند و سالاد که شامل کاهو و کلم قرمز و سفید, جوانه ماش,قارچ تازه,چند تیکه پنیر سفید که قالب خوشکل زدم,با هویج خلالی,خیار,گوجه استامبولی(کوچولو)فلفل دلمه نارنجی,زرد,قرمز رنگ,زیتون سبز و سیاه, بیبی کورن چند برش تازه لیموی تازه هم بودبا یک چیدمان خیلی خوشکل که واقعا هم زیبا و خوشمزه بود..و سوپ قارچ که هم مزش هم رنگش خاص بود

طرز تهیه سوپ قارچ

ابتدا شیر رو می ریزیم تو ظرف و رو اجاق گاز میذاریم و بلافاصله کم کم آرد برنج رو اضافه می کنیم و دائم هم می زنیم مقداری هم قارچ رو با 50گرم کره تقت داده به مواد اضافه می کنیم بعد هم چند لیوان آب مرغ و نمک وفلفل من یه قاشق هم جعفری زدم که بد نشد..

و دسر.. من زیاد ژله استفاده میکنم ولی ژله آلوورا واقعا طبیعی و خوشمزه است میوه موز و خرمالو و سیب رو قالبای خوشکل زدم و ریختم تو ظرف و ژله آلوورا وقتی بست ریختم در بشقاب چند ظلعی خوشکل ..وچون ژله شفاف بود میوه ها معلوم بود..دورش هم از این ماکارونی فرمی های کاکائویی جدید وه تبلیغش اینه(اصرار کنید با ما باشیم) و من پیشنهاد می کنم یعنی اصرار می کنم که نباشند... رو ریختم..شکلش زیبایی خاصی داده بود ولی طعم بسیار معمولی داشت و چند شکوفه خامه هم واسه تزیین بیشتر..برانی هم درست کردم,دوغ هم تو مخلوط کن درست کردم,ونوشابه بهار نارنج,

نمی دونم چرا اینقد وقت کم اوردم تصور کنید مهمونها رسیدند و بنده بسان کوزت از سرزمین عجائب.. فقط سلام علیک مختصر و عذرخواهی کردم و پریدم تو حموم...

و اون جاری فراخنگول تشریف نیاوردند حتما بخاطر جواب بله سرد من به مادرشوهری ویا اینکه پدرشوهری فهمیده من از اینجور رابطه ها خوشم نمیاد ..داشته باشین من جایی برم که بانوی اون خونه نباشه مثلا حموم باشه فقط می نشینم سرجام تابیاد در حالی که این مادرشوهرو وجاری دراتاق من وشوشو در حال چرخیدن و لباس عوض کردن درحالی که خدایی نکرده تو خونه ما یه مقوله هست بنام اتاق مهمان و از بس گفتم سر زبان خود همین جمعیتم افتاده و تازه چند وقت پیش مادرشوهری میگه این اتاق.... وقتی خاله و عمه هات میاند راحتند منم گفتم سرجمع مامانم یه بار اومده چه برسه.. منظور اینکه بازم با این حال اونجا می چرخیدند و من زیاد خوشم نمیاد مثل اینکه بنده ور دارم مسواک شما رو بله ه ه ه

خلاصه موقع شام رسید و من میزی چیدم بسی زیبا با دستمال فرم موشکی. همه از اول شروع کردند به به چه چه از سوپ(قبلش تو آشپزخونه جاری پرسید محتویاتش چیه منم گفتم..قبلا زورش می اومد بپرسه ولی الان احساس صمیمیت می کنه.. و در حین تعریف پدرشوهری گفت چطور درستش کرده؟ منم تو آشپزخونم و فاصله ای تا میز نیست می بینم این ورپریده داره میگه اونا هم به ه ه ه ه که "ش" هم بلده منم نامردی نکردم و گفتم:بگو همین الان واست گفتم... و کلی ضایع شد..آخه سرقت در این حد)

انواع سس رو هم اونجا چیدم..برادرشوهری میگفت:زن داداش شما سس کده اید ااااااااا . از بس انواعش اونجا بود و خلاصه هرچی میخوردند کلی تعریف و تمجید.بعدم جاری از شستن ظرفا در رفت با فس فس کردن و مادرشوهری بنده خدا اونهمه ظرف شست من هرچقدرم بد بشم ولی بدجنس و نامهربون نمیشم اما این با این سنش قصی القلبه و خوشحالم بود که مثلا اون داره این کارو میکنه با نگاهاش معلوم بود.بعدم به پیشنهادمن رفتیم پارک و اسکیت.شوهر جاری بچگی هاش اسکیت کار کرده بود پس یه کفش اجاره کرد و ما2نفری رفتیم تو پیست خیلی عالی نبود ولی میتونست اون وسط باشه. احتمالا از اینکه من دست شوهریش رو می گرفتم داشت می ترکید.. ولی کلی حالی داشت اون وسط اسکیت کردن بعدم رفتیم بدمینتون این دختر انگار دستاش کج و کولست نمیتونست حتی بدمینتون بازی کنه بعد به پیشنهاد ایشون رفتیم قدم زدیم

من: ش جون علایقت چیه؟

ش:موسیقی

من:چه خوب. کار کردی؟ دوست داری کار کنی؟

ش:نه من دوست دارم صبح که شوهرم که میره سرکار تا برمیگرده من که مشغول کارم پی ام سی بذارم و آهنگ گوش بدم

من:  (تعجب واااااا منو بگو فکر کردم دارم با یه آدم درست درمون اختلاط می کنم کلا بی خیال شدم)

بعد چند ساعت هم برگشتیم خونه و اونا هم رفتند ..وهمه چیز خوب برگزار شد..قبل اومدنشون هم کلی به شوهری تاکید کردم لطفا روی دیالوگهات کنترل داشته باش که مبادا چیزی بگی که منو عصبی کنی و خدارو شکر همه چیز خوب بود..وتازه آخر شب متوجه شدم که ای بابا یادم رفت از هنرورزی گرانبهام عکس بگیرم و این شد که شرمنده شما دوستان شدم.

این چند روزم  شوهری داره اسکیت یاد می گیره(فکرکنم حس رقابتش گل کرده بهتر)

چند ماه پیش گفتم اتفاقات خوب کاری داره می افته یکی از مهم ترین هاش که در جریان بوده کاراش داره تو ایران حل میشه و مونده اونور دعا کنید بقیه ش هم به خوبی جلو بره خداییش سور میدم در حد تیم ملی شوهری قول داده واسه من بخره چی؟؟؟؟ یه م ی ن ی پ  ر ا د و دوست دارم خیلی مامانه.. لطفا دعا بفرمایید درست بشه تا عید حله بعدم سریع یه جشن عروسی می گیریم و ایام عید و میریم فرنگ خوش گذرونی..دعا کنید .البته واقعا نیتمون همیشه این بوده از درامدهامون به فقرا هم کمک کنیم

آمــــــــــــــــــــــــــین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:14  توسط غزل و شاهو  | 

دوستتون دارم فراوان.

سلام به روی ماه تک تکتون

آمین که  سلامت باشید و با وجود فراوانی نعمت یا کمی و کسری ها دلتون شاد شاد باشه

کلاس 10 جلسه ای اسکیتم تموم شد و الان برا تمرین میرم چند شب پیش دقیقا 3ساعت اسکیت کردم وقتی که مربی  استراحت داد و من همچنان مشغول بودم چند تا پسر دختر هم که اونجا بودند و باهاشون دوست شدم ..پرسیدند تو خسته نشدی؟ منم گفتم نه چون می رقصم بدنم عادت داره کلی تعجب کردند از انرژی من.

تمرینم که به راهه.. کار(در تئاتر "کار" اصتلاح اجرا یا تمرینه)هم داره خوب پیش میره و البته فشار زیادی رومون هست.

خواهرم چند روز پیش میگه:اگه میشه بیا یه چندروزی واسه تغییر آب و هوا بریم کیش الانم هوا خوبه... واااااای دلم میخواد ولی اصلا وقت ندارم شوهری هم میگه اگه می تونی وقتت رو ست کنی خوووووو برو ولی فعلا افسوس.. حالا بخش جالبه ماجرا اینه که خواهری میگه اگه تو نیای منم نمی رم ولی می ترسم شده باشه هزینه یکی از دوستاش رو بده شاید بره همش میگم دختر ولخرجی نکن بذار سر فرصت میریم..شوهری هم میگه یه کوچولو وقت پیدا کنیم رفتیم دبی که یه خرده چرخیده باشیم حالا نمی دونم چیه گیر داده هی میگه سال دیگه این موقع سویسسم.. رو چه حسابی سویس اینهمه جا واسه گشتن هست خب.

دیگه اینکه فردا که تعطیله بنده باز تمرین دارم ولی به کارگردان گفتم:من مهمون دارم وفردا نمی رم...

دیشب با مادرشوهری حرف زدم ودعوت کردم واسه فردا شب میگه:"م" هم بیاد؟ همون جاری فراخنگوله.. خیلی هم چشمش شور نیست اوندفعه داشت مارو می ترکوند منم گفتم: هرچه خودتون میدونید ولی من زیادم خوشم نمیاد(باهمین صراحت) میتونستم بگم نه..ولی یه حسی ته قلبم می گفت: بذار بیاد یه خرده از حسن سلیقه من به وجد بیاد بلکه یه خرده جزش بدم فراخنگولو(بدجنس س س)

بعدم تند تند مادر شوهر می پرسید:چی درست می کنی؟ من:هرچی شما بخواید ..بگید  اونم هول شده و هی پشت سر هم حرفای بی ربط بهم میگه..مثلا:آره دوره هم جمع شدن خیلی خوبه واسه ما خوبه واسه شما خوبه واسه خـــــــــــــــونه خوبه.. وااااااااااا خونه؟ چه ربطی داشت؟؟؟  ولی حالاااااااا احتمالا پیراشکی گوشت با یه نوع سالاد و یه نوع سوپ  یا آش ونوعی ماست و یه نوع دسر درست کنم .اگه شد عکس میذارم.

دیروزم شوهری چیزی جلو برادرش و پدرش گفت که به نظر خودش بد نبود ولی من کلی شاکی شدم و دعواش کردم و رسیدم خونه کلی حالش رو گرفتم مثلا... با فندک موهای بدنش رو سوزوندم..بابرس سشوار تو بدنش میزدم یه جاییش رو محکم می کشیدم ..کلی آزار این مدلی اونم مثل غول مظلوم مقاومت میکرد که من دق دلیم خالی بشه هرچه بیشتر فداکاری میکرد بیشتر حرصم می گرفت.دیگه همین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 17:47  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به دوستای نازنینم...

از اون شنبه کذایی گذشته اگه فکر کردین بنده لحظه ای بدون زیبایی به سر بردم در اشتباهید... این چند روزم با تمرین های هر روزه مداوم تئاترم و همچنین پیشرفت های چشمگیر اسکیتم گذشت..

 دیگه اینکه فکر کنم نگفته بودم سرویس هایی که سفارش داده بودیم رو اوردند خیلی بامزه شدند قابله عرضه که اون طرحی که داده بودم که از تنه درخت میز و عسلی درست کنم نجار موفق نشد از پسش بر بیاد و ظاهرا خیلی دستی و بد به نظر می اومد چون کار کارخونه ای نیست بنابراین اونها رو گذاشتم برای یه طرح دیگه که در دسته کاره و ضمنا میز و عسلی آماده سفارش دادم.یه رو تختی معمولی و موقتی هم خریدم چون از شیکا فیروزه ایش رو پیدا نکردم..منو شوهری همون شب که سرویس رو اوردند مشغول نصب کردنش بودیم ..چند لحظه بعد که پیچهای یه طرفش رو درست کردیم رفتم اونور تخت...وااااااااای ی ی  چشمتون روز بد نبینه دقیقا همون جایی که من نشسته بودم بدون 1سانت اینور اونور دیدم یه چیزی افتاد چی؟؟؟؟؟؟؟ لوستر اتاق بود همون کلاژ شیشه و گچ زیادی, داغ شده بود ترکید داشتم از ترس میمردم و دائم خدارو شکر کردم و صدقه دادم.اولین شب رو تخت گذروندیم وای راحت شدیم از این بی تختی با اینکه تو اتاق مهمان یه تخت یه نفره هست ولی ما دونفریم.

دیگه اینکه یه آباژور به شکل"شترگاوپلنگ" هم برای روی پاتختی اتاق خواب خریدیم..و یه زیر سیگاری چوبی با این میشه 3تا.

 تو این چند روزه از این فلفل خوشکل رنگی ها خریدم و ترشی فلفل درست کردم همچنین یه شیشه ترشی کلم قرمز(کلی مادربزرگ شدم..این یعنی همون لذت از خودکفایی یعنی برآورده شدن آرزوی آقای ممه رو لولو برد)

و اینکه پنج شنبه هم که من از سر تمرین اومدم دیدم مادرشوهرجان شرکت هستند ..احوالپرسی.. می گفت:تو نمیای سر بزنی منم گفتم خب من میرم و به شوخی جدی که میخوام دیزی بخورم.ماهم ناهار گفتیم دیزی اوردند جای شما سبز. و بعدم یه سر کوچولو رفتیم خونه ما که وسایل جدید رو ببیند و.. بعد یه پذیرایی آب سیبی رفتند.جمعه قرار بود تمرین باشه که خدارو شکر لغو شد,بنابراین جمعه یه خرده ای خوابیدیم من مشغول طبخ ناهار که کته بود و عکسش رو گذاشتم(تصمیم دارم جدیدا هرازگاهی اینکارو بکنم) و شوشو هم مشغول نظافت و... دوش گرفتم و تصمیم گرفتیم بریم مرکز خرید "هایپر استار" طبق معمول شلوغ بود ماهم کلی کلی خرید کردیم و مهم تر اینکه شامم خریدیم ماهی های فری و قورمه سبزیش غیر قابل رد بود, کلی خرید مثل گوشت,استیک,ژامبون,کارامل,فلفل تند تازه,نقل,چای دارجلینگ,رب,وهمین خرت و پرتها حدود صدوپنجاه هزار شد.  بعدم اومدیم خونه و بسان خرسی افتادیم رو غذا و ددد بخور.ساعت 9شوهری رفت یه خرده استراحت کنه بعد فیلم ببینه من بی جنبه هم دنبالش, غافلگیر اینکه بنده خوابم برد و ایشون دنبال برنامه خودشون...و من ساعت3 بیدار شدم و غرغر که پاشو من  ل ا و ب ا ز ی میخوام محض آزار بود و کمی کارامل خوردم همین ..و خوابیدم.صبحم هم سرحال پاشدم و صرف شیرموز و کیک وشوهری رفت شرکت و منم دوش و میکاپ و رفتم سر تمرین و ساعت 3هم همگی ناهار در شرکت و عصری یعنی1ساعت پیش  جاری کوچیکه و شوهرش برای دقایقی اومدند اینجا و رفتند بعد از اون درد و دلش احساس حرص خوردنم از دستش خیلی خیلی کم شده و می گفت:چرا دیشب نیومدین؟(خونه دایی پدرشوهری) منم گفتم من بدون دعوت جایی نمیرم(آخه اون اصولا هرجاشوهرش بگه و حتی پدرشوهری اینا میره ولی بنده نه)

در ضمن چند روز پیش مادرشوهری می گفت:"م" همون جاری فراخنگوله بچه ش مریض شده منم از فرصت استفاده کردم گفتم:والله خوبه مثل من از صبح تا شب بیرون نیست چرا سوپ چندروز مونده میده بی این بچه بینوا؟ چرا 2سال بچه تموم شده هنوز بهش شیر میده طفلی خنگ میشه خوووووو..رسما کرم ریختم میدونه که  چابلوسی نکردم و همین حرفارو هم جلوی خودش میگم.فعلا  رویدادها همین بود.

دوستتون دارم فراوان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:35  توسط غزل و شاهو  |