X
تبلیغات
همه زندگی من و زنم ‘من و شوهرم
خاطرات روزانه زندگی مشترک ما

سلام به همه  دوستاي خوبم
اميددارم همه تون سلامت و شاد باشين و از لحظه به لحظه زنده بودنتون لذت ببرين 
من يه هفته رفتم سفر البته بدون همسر مهربونم ولي بد نبود البته اينو بگم اگراون بود خيلي بهم بيشتر وبيشتر خوش ميگذشت و حالا قدر وجودش رو بيشتر ميدونم 
حالا بماند شب موقع برگشت يهو پروازم يه تاخير چندساعته داشت و كلي منو بهم ريخت ، وقتي عشقم اومد دنبالم و باهم برگشتيم خونه حس كردم خيلي وقته نبودم كلي خونه رو مرتب كرده بود و برام هديه دلخواهم رو گرفته بود 
تو اين چند وقته چند بار دوباره رفتيم دما وند 
امروزم در يك حركت انتحاري من و همسري رفتيم كل دكوراسيون خونه رو عوض كرديم اين درحالي بود كه ما آبان به مناسبت تولدم همه رو تغيير داده بوديم ولي نميدونم چرا اينقدر ازشون بدم اومد و زود واسم تكراري شدند شايد بخاطررنگشون هم بود تاالان خونه اسپرت بود ولي الان ميشه گفت مدرن شده و فكر ميكنم جفتمون هم خوشحال و شادمان شديم البته اينو بگم اول به قصد كاناپه اي كه قبلا ديده بوديم رفتيم كه كاناپه فروش رفته بود و كلا نظرمون براين شد كه سيستم رو تغيير بديم و ظاهرا تا پس فردا ميارن حالا بايد صبركنم كه اگه خونه رو عوض كرديم كه پرده ها رو هم تغيير بدم چون ممكنه اندازه ها عوض بشه و اگه بازم به هردليلي موندگار شديم كه اون موقع تغيير بدم فقط دلم نميخواد يه سري از دوستام فكركنند دچار وسواس شدم اين سومين تغيير دكوراسيونه و فكر ميكنم ميخوام يه چندوقتي بهش دست نزنم
دختر خاله م هم با نامزدش عقد رسمي كرد البته كسي دعوت نبود فقط خانوادگي بود ماهم كه نبوديم به نظرت ماچي هستيم (شوخي بوددد) ظاهرا خاله م راضي نبوده چرا ش يه خرده مشكوكه ولي اميدوارم خوشبخت بشن
فعلا همين....
در آخر هم به مامان ايليا ي عزيز بابت مرگ برادرش تسليت ميگم آمين كه در آغوش ابدي آرامش باشه و صبوري رو براي خودش ووخانواده ش آرزومندم 
دوستتون دارم 
در روزهايي كه گذشت بخاطر مادرم گذشتي رو كردم كه به مثال پاگذاشتن رو غرورم بود ولي فكر ميكنم مادرم ارزشش بيشتر ازاين هاست و بابخشيدن ديگران به شان انسان افزوده ميشه و نه كم ، پيشنهاد ميكنم بگذرين از آدمها گاهي با يك گذشت يهويي 
اونوقت شمايين كه بزرگ ميشين
همسر عزيزم ازاينكه حس آرامش و امنيت رو به من ميدي سپاسگذارم ميبوسمت فرشته مهربوني و بزرگواري 

























































+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:1  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه دوستای عزیزم 

تو این چند وقته از بس درگیر بودم نتونستم پست بذارم  

اول از همه بگم امروز سومین سالروز یکی شدن من و همسری عزیز و مهریون هستش

هیچ وقت فراموش نمی کنم ظهر با چه عجله ای کارها رو تموم کردیم و خودمون رو رسوندیم دفتر آقای خ ... و چقدر همه هیجان داشتند دیدن یه شخصیت سی ا سی و محبوب همیشه برای همه هیجان انگیزه ولی من بارها ایشون رو دیده بودم و منو میشناخت و کلی سر به سرمون گذاشت و عقدمون رو خوند و حس ابدیت در من موج می زد

همسر عزیزم مرد لحظه به لحظه ی من دوستت دارم و خوشحالم که هنوز با ایمان کامل میگم تو بهترین کسی بودی که باید می اومد تو زندگی من قدر تورو میدونم و تلاش ت برای آرامش من ستودنیه

تو این ماهی که گذشت من وهمسری یه سفر به سرزمین دوست برادر و همسایه داشتیم .بیشتر برای مسائل کاری بود و من از قبل با یک دوست وبلاگی عزیز هماهنگ کرده بودم که ببینمش و از اون لحظه ای که فهمید دائم با من در تماس بود و منو شرمنده خودش کرد با همسر نازنینش و پسر زیباش اومدند دنبال ما و کلی رفتیم گشتیم و حتی مارو قابل دونستند و بردند به خونه ی با صفاشون و نمیدونم چه جوری بگم که چقدر زحمت کشدیدند با مهر و عشق محض به ما مهربونی کردند و همسرها هم که کلی دوست شدند و بعد با هم رفتیم خرید ( دلم میخواست از ایران سوغاتی هایی ببرم که هی میگفت تازه برگشتم و همه چیز هست .. لطفا از دفعه بعد تکرار نشه دوستم یعنی که ما دوباره میایم)

تو خونشون بساط کباب راه انداختند و قلیون و عکس و خنده ... وایلیای قشنگشون چنان برای ما شیرین زبونی کرد که من عاشقش شده بودم و امیدوارم بتونیم محبت هاشون رو جبران کنیم دوستتون دارم خانواده دوست داشتنی

تو این ماه ی که گذشت هم ملت یه دوباری حسابی خوشحال شدند و منم واقعا حس خوبی داشتم از اینهمه شادی مردم و کاش همیشه اینطور باشه

هفته گذشته و این هفته به اتفاق دوستامون رفتیم ویلاشون توی دم ا و ند و خیلی خیلی خوش گذشته هم اون هفته و هم این هفته کلی هم تو استخر لولیدیم و آب بازی کردیم و یه این هفته یه اکیپ مردایی اونجا بودند که سال50 فارغ التخصیل شده بودند و هنوز بعد از اینهمه سال با هم دوره میذاشتند و جمع خیلی دوست داشتنی بودند و کلی هم باهشون دوست شدیم ( من جمع های این مدلی رو خیلی دوست دارم برعکس سنشون پرانرژی و با تجربه )

بچه داری هم که بسی بسیار سخته با اینکه یه کارایی میکنه که آدم دوست داره بچلوندش ولی هی دل دل میکنم بفرستمش بره تا حالا که تشریف دارند و بیشتر از من حساب میبره تا باباش واقعا کاراش زیاده ...

چند وقت پیش هم چند تا از دوستای نصف جهانی مون که رفته بودند شمال از اون ور اومدند اینجا و دوروزی بودند خوش گذشت

امشب هم دعوتیم خونه یکی از دوستان ازمون قول گرفتند چون فردا تعطیله امشب بمونیم در حالی که من واقعا خیلی حس خستگی دارم یعنی این ماهه گذشته همش این ور اون ور بودیم و تازه خاله پری هم که مهمانند و دیگه هیچی( کیک هم میگیریم و دوستان رو غافلگیر میکنیم)

احتمال قوی تا یک ماه آینده خونه رو عوض کنیم و بزرگترش کنیم البته اگه مورد خوبی تو همین مجموعه پیدا بشه (  انرژی خوبتون رو میخوام)

پایین اومدن نرخ ارز در نوع خودش خوبه ولی کمی مارو  دیپرس کرده چون درآمد ما معمولا ارزیه و این یعنی ضرر در سود .....

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه و اصلا امروز حوصله نوشتن نداشتم  فقط گفتم دیگه بیش از این تاخیر نداشته باشم و در مورد امروز نوشته باشم و از خودم یه خبری داده باشم

دوستتون دارم و امیدوارم از تابستون نهایت لذت رو ببرید دلم میخواد دفعه بعد با یه خبر خوب بیام اینجا هر چی میتونه باشه هرچی

عاشق باشین صبور و متفکر- مهربونی رو فراموش نکنید و امید در دلهاتون تا همیشه جاودان 

غزل

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 16:31  توسط غزل و شاهو  | 

خبر خبر خبردار  یه سگ اومده به بازار کوچولو و سفیده ...

در راستای بچه داری و بعد از مدتها کلنجار رفتن که این کار رو بکنیم نکنیم  و همسرم هم جوابش بله قطعی  باشه در یک تصمیم یک روزه رفتیم و یک توله 2ماهه شیتزو تریر گرفتیم سفید و خوشکل وای خیلی مامانیه سرراه هم رفتیم براش باکس لباس دخترونه شامپو و ناخن گیر برس مو مخصوص اسباب بازی و یه سری از این لوازم گرفتیم و خوشحال و خندون آوردیمش خونه خیلی شیطونه و همش میخوابه با باباش هم کلی حال کرده و فقط هم کنار خودمون خوابش میبره فکر کنید تو جاش هم نه رو زمین کنار تختمون و ما ,هی بیدار میشیم میخوابیم انگار واقعا بچمونه و نگرانشیم 

کلی ملوسه و خلاصه بچه دار شدیم رفت اگه کسی راهنمایی خاصی داره لطفا بهم بگه و تجربیاتی در این زمینه

حس اینکه یه موجود تو خونه است و واقعا باید حواسمون بهش باشه عجیبه 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1392ساعت 17:27  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به تک تک دوستای عزیزم

همه اونایی که میشناسم نمیشناسم وبلاگ دارن ایمیل میدن خاموشن یعنی نمیدونم با چه رویی بنویسم

باید بهتون بگم همه چی خوب پیش میره و من و همسر مهربونم هم خوبه خوبیم و اجازه بدین بدون مقدمه چینی بریم سر این چندوقت

1-اول : اگرچه با تاخیر سال 92 همه مبارک ..امیدوارم سلامتی جاودانه ازآن شما باشه که هیچی جای سلامتی رو نمیگیره

2-چهارشنبه سوری تو محوطه خونمون بودیم که به قدری خوش گذشت که قابل وصف نیست منم که عاشق چهارشنبه سوری میمیرم براش تمام درهای مجموعه رو بسته بودند و رفت آمدغیره  ممنوع بود(مگربا هماهنگی) وساکنین هم با کارت تردد و همه ماشین ها رفته بودند تو پارکینگ یا جای امن غیر از محوطه ... البته دقیقا شاید از بیشتر از یک ماه قبل سرو صدای ترقه ها می اومد و اون شبم که به اوج رسونده بودند یه جمعیت زیادی اومده بودند همه هم خانواده ..نیروی ا نت ظا م ی هم بود چون اینجا همیشه مسائل خودش رو داشته مخصوصا ظاهرا تو سال 8 8 به بعد بیشتر حواسشون هست خلاصه یکی از ساکنین یک عالمه وسایل خریده بود که همشون بیشتر از اونی که فقط سروصدا ایجاد کنه نورهای قشنگی داشت خیلی نمایش آتیش بازی خوبی بود بیشترازاونی که تو ذهنتون باشه فکر کنم چندمیلیون هزینه کرده بود و ما دیگه چیزایی که خریدیم غلاف کردیم خیلی ضایع بود بعدم دخترپسرا ریختند اون وسط و با ماشین هایی که صدای موزیکشون خیلی بلند بود شروع کردند به ر ق صی دن نیروی انتط... هم کار نداشت و ازاون ورم هی با ما تماس میگرفتند که میرسین چون تولد دوستمون آقای و بود ساعت 12 رسیدیم خونشون و اونجا هم همه چی به راه بود و کم کم همه خسته شده بودند چون فردا سال تحویل بود همه اون روز دوندگی داشتند (به نظرم شب خوبی رو در نظر نگرفته بودند برای مهمونی و تولد بازی) کم کم همه رفتند و ما چون دیراومدیم مجبور شدیم بیشتر بمونیم همه ساعت 2 رفتند این همون دوستیه که خانمش هیچ وقت کارگر نمیگره و از یه تعارف ساده ما یکبار دیگه در نقش کزت کار کردیم مخصوصا شاهوی بینوا ( چون وسواس تمیزی داره بیشتر سختمون بود .. و هوا که روشن شد برگشتیم خونه یعنی کوفتمون شد

2-تا ظهر خوابیدیم و سفره هفت سین رو چیدیم و سال 91 رو تحویل گذشته دادیم و 92 رو تحویل گرفتیم کلی هم برای آدمهای دنیا انرژی فرستادم  و به همین سادگی سال دیگر برما گذشت و تصمیمم این شد که امسال سال خاصی باشه برام و تا اینجا ظاهرا بوده

3 – فردای سال تحویل من و همسر عزیزم راه افتادیم و رفتیم سفر و در سفر 8؛9 روزه هم خیلی خوش گذشت خیلی ..

4-چند روز دیگه رو هم تو خونه بودیم و با چند تا از دوستامون قرار داشتیم و مخصوصا خواستیم که برای رونمایی  بزرگترین

بستنی دنیا هم در تهران باشیم

5-نمیدونم کسی از شما دوستان اونجا بود یا نه ولی این جمله منو باور کنید  ... انگار اولین باری بود که در ایر ان بستنی رونمایی میشد و بماند که متاسفانه بنظرم بیشتر از 95درصد ملت اهل همین پایتخت عزیز بودند همه هم آلاگارسون و مال همین بالا ش ه ر ولی سر یک عدد بستنی هزار تومانی همدیگه رو کشتند و البته اینو بگم که اصلا برنامه به هیچ عنوان مدیریت و برنامه ریزی حتی معمولی هم نداشت و به همسر جان گفتم .. این مردم مرفه و آنچنانی ما هستند( به شهادت لباس و گوشی و بوی عطر و گاهی سویچ..) که در حال خوشی این کارها رو می کنند امان از زمانی که قحطی بیاد.. و اینو بگم بستنی که تهیه کرده بودند ابدا چیز ویژه ای نبود

6-سیزده رو هم به پیشنهاد دوستمون ب رفتیم لوا سو ن بااینکه قرار بود بریم یک باغ در اطراف استان مرکزی که حالت پارتی داشت که جمعی از آدمهای مختلف هنری و بیزنسی و از این دست آدمها باشند ولی چون کامل جمع رو نمیشناختم و دعوت کننده خودش ایرانی نبود حس کردم شاید امنیت نداشته باشه پس رفتیم لوا.. و خیلی هم خوش گذشت برگشتنی هم اومدیم خونه ما و تماس گرفتیم و ن و خانمش هم اومدند و شام خوردیم و کلی خوش گذشت

7-در همون شروع بعد از تعطیلات هم رفتم دنبال یه سری کارهای به عقب افتادم

8-یکی از همین روزها هم دوستمون الف و همسرش و و دوستمون م هم اومدند شام پیش ما و شب موندند صبحانه و ناهار وشام هم بودند و کلی با سگشون دوست شدم ودر حین قدم زدن تو محوطه دوستمون مهندس رو دیدیم و کلی هم بااون ودومادش قدم زدیم

9-از ماجرای ق ت ل عم وی من هم سرنخ هایی داره بدست میاد همون که چند سال پیش اتفاق افتاد( دلم واسش لک زده)

10-امسال تصمیم گرفتم تا ...فعلا فعالیت تئا تر ی نداشته باشم(اولین پیشنهاد رو رد کردم) و بیشتر زمانم رو برای مو سیقی گذاشتم و کلاس موسیقی م رو که یک ساز ایرانیه شروع کردم و معلم گرفتم و شنبه ها ساعت 7:30 میاد و عالیه و خیلی اصرار داره که روی مقوله آواز هم کار کنم میگه که خیلی باهوشم و زود راه افتادم ( ازاین بابت خیلی خوشحالم و نمیتونم بگم چقدر همسر مهربون و نازنینم من رو حمایت میکنه ازت ممنوم عزیزم)

11-در راستای کارهایی که منشا انسانی و خیر داشته باشه و مورد علاقه قلبی منه  در سال جدید هم فعال بودم و خیلی ازاین بابت خوشحالم

12-چند روز پیش هم در یک حرکت خودجوشانه عجیب غریب اول تصمیم و بعد عملی کردم چی؟ موهام

همیشه موهای بلند و به قول دیگران زیبای من مورد علاقه همه بود خودمم دوست داشتم ولی خسته شده بودم و گفته بودم که امسال میخوام همه طوره تغییر بدم  ومیشه گفت تا سرشونه  کوتاه کردم و از همه مهم تر عسلی رنگ.. وکلی مورد استقبال آقای عشق گرفت انگار نه انگار تا دیروز همون موها محبوبش بود بله دیگه هر چی تو بگی عزیزم(اینم احترام بیش از حد) احساس میکنم چندسال سن م کمتر شده شاید بخاطر کوتاهی ش باشه و کسانی که دیدند خوششون اومده و ازشون خواستم صادقانه باشه

13-بعد از عید هم چند بار مهمون اساسی داشتم

14- تو این چند وقته بسان یک کدبانوی واقعی مربای سیب و توت فرنگی درست کردم و دریک عمل نابه هنجار ترشی انداختم که در حین عمل خودم رو فحش های تپل دادم که اخه تورو چه به این کارا واقعا کار بسیار بسیار سختی بود و فقط بخاطر اینکه موادش رو دور نندازم ادامه دادم و گل کلم وسیر و موسیر .. ننداختم یعنی به عسل خوردن افتادم

15-امروز کیک درست کردم بد نشد و همسرجان و معلمم خوششون اومده بود

16-جمعه هم رفتیم باغ دوستمون دکتر ح اطراف کرج تولدش بود ولی نگفته بود و بدون هدیه رفتیم و فقط از روی عادت که دست خالی نباشیم شیرینی گرفته بودیم و خیلی خوش گذشت و ساعت 3و نیم بامداد خونه بودیم

17-چیزایی که یادم اومد همینا بود قول میدم یه خرده بیشتر بنویسم

18-امید دارم سال جدید سالی پر از عشق و سلامتی و مهربونی باشه برای همه شما و در کنار عزیزترین هاتون خوشبخت و آرام باشین و با مهربانی و گذشت و بخشش زندگی رو برای خودمون و آدمهای دنیا  شیرین و شیرین تر کنیم و اینو بدونیم که به هرچی فکر کنیم همون اتفاق می افته پس به ایده آل هاتون فکر کنید و در اون شکی نداشته باشین الان در حالی مینویسم که هوا بارونیه و این یعنی نشانه نشانه ای از خالق برای من

19-همسر عزیزم از تو سپاسگذارم برای همه فداکاری ها و همه ی عجیب غریبی های معجزه گر تو دوستت دارم برام قابل احترامی قدر تورو میدونم و تا همیشه ی تعیین شده کنار توام بی اعتنا به تقدیر که در اعتقاد من نیست

20- دوستای خوبی که با من همراهین برای من ستودنی هستین و به احترامتون کلاه از سر بر میدارم

دوستتون دارم غزل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 1:58  توسط غزل و شاهو  | 

تنها کافیست که حضور خودم را در دنیا حس کنم تا یکبار دیگر به خالقی چون تو ستایش وار عشق بورزم

تو اعجاز انگیزترین مفهومی هستی که من میشناسم ساده و پیچیده مغرور و مهربان 

"مادر"

دوباره بهانه ای شد که فداکاری هایت را مرور کنم

تا همیشه ی تعین شده کنار من سلامت و بی غم بمان 

برای مادر خودم و مادر همسر عزیزم که چون دو ملکه در زندگی من هستند.

غزل

امضا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 23:32  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به دوست جونای خودم 

امید دارم آخرین فصل زمستون رو هم با خیر و خوشی سپری کنید و نوروز باستانی بی نظیر خوبی در پیش داشته باشین و حتی لحظه ای کسانی که به کمک های حتی کوچیک ما نیاز دارند رو فراموش نکنیم و بهار رو فقط برای خودمون نخوایم بلکه اون رو در همه ی دلها قلمه بزنیم  

از اونجایی که من حتی بخوام یه چرت هم بزنم کلی خواب میبینم چند وقت پیشا خواب دیدم که خونه برادر همسری هستم و اونا 2 بچه داشتند( در حالی که الان یه پسر تپل و خوشکل دارند) ازشون خواهش کردم که اگه امکانش هست اون پسر تپلشون رو به ما بدند و اونا مخالفت میکردند (حالا بماند گاهی به شوخی به شاهو میگم چی میشه این بچه شون رو به ما بدند و یکی دیگه دنیا بیارن( یعنی از خودراضی گذشته دیگه... ـآخه پسرشون خیلی نازه تازه من حوصله بچه دار شدن ندارم)

اون اوایل که ازدواج کرده بودیم گفتیم سال92 بچه دار خواهیم شد بعد چند ماه بعد دیدیم که اصلا حتی لحظه ای نمیتونیم بهش فکر کنیم و هر چی بیشتر جلو میریم انگار مطمئن تر میشیم البته همسری خیلی بیشتر از من و منم اصلا دلم نمیخواد ولی یه نقطه مبهم کم رنگ پس ذهنم هست ولی حسی ندارم

اینا رو گفتم که در ادامه بگم ...چند وقت پیشا رفته بودم دکتر زنان همراه کسی بودم... تو مطب یه خانم زیبای تقریبا 40 -42 ساله داشت حرف میزد که اگه بچه نمیخواین که هیچ اگه تصمیم دارین نذارین سنتون بره بالا و خودش از این معضل کلی گله داشت که من سالها عشق و حال کردم حالا که تصمیمم جدی شده مشکل دارم و کلی توضیح داد (که در حوصله این مطلب نمیگنجد)

بعدم یه خانم باردار رفت داخل اتاق یهو صدای پتیکیو پیتکیوی اسب اومد همین خانم با ذوق عجیبی گفت وای ی ی صدای قلب بچه است من اولین بارم بود همچین صدایی میشنیدم از این لحظه عجیب اشکم سرازیر شد بیشتر از اونکه مثلا حس مادری و این حرفا داشته باشم حس سپاس از خالق رو داشتم بخاطر این همه پیچیدگی در طبیعت و دلم میخواست توی دشتی بودم میدویدم و فریاد میزدم

بعد هم که اون خواب و خواب هایی دیگه که واقعا یادم نیست رو دیدم

کات

نمیدونم چی شد که یهو با همسرم نشستم به حرف زدن که واقعا ما بچه میخوایم نمیخوایم ؟؟؟

همسری مهربون هم گفت:شیطون دلت خواسته خب بگو نوکرتم هستم 

گفتم توکه میگی اصلا... و ما عمرمون اونقدری نیست که صرف بچه کنیم و این حرفا ..اونم گفت درسته عزیزم ولی اگه تو بخوای شک نکن چنان براش زندگی درست میکنم و ترتیب همه چیز رو میدم که فکر کنی سالها عاشق بچه بودم (البته میدونم که این قابلیت رو همسر عزیز و نازنینم داره و اینم بخاطر گذشت و مهربونیه بیش از حدشه) خلاصه ساعت ها حرف زدیم و چنان خودش رو عاشق بچه جلوه داد که کم کم حسودی م شد و تازه یه مثال زد از آشنایی که تابستون از امر یکا برگشته بود و گفته بود خانواده سالم خانواده ایی که بچه داشته باشند و من بدون اینکه حسی داشته باشم فقط داشتم بهش فکر میکردم 

تا فردا همین طور فکرم رو مشغول کرده بود دیگه دم غروب داشتم هنگ میکردم همین که همسر جان از سر کار برگشت منو میگی خودم رو انداختم تو آغوشش و مثل ابر بهار زار زدم و اشک زلال بود که پایین می اومد و هی پشت هم میگفتم نه من بچه نمیخوتم من تورو میخوام من حسودی م میشه به اون شاید تو اونو بیشتر بخوای و کلی از این حرفا اونم پشت هم منو میبوسید و میگفت : عزیزم راستش رو بخوای منم همین حس رو دارم ولی اگه تو دوست داشته باشی من باتو همراه میشم و خواهش کردم تا زمانی که این حس نیومده سراغمون در موردش حرف نزنیم البته با رعایت شرایط سنی

خلاصه چند روز گذشت و من منتظر پری خانم بودم که تشریف بیارن و من رو از خجالت افکارم در بیارن 

امروز فردا پس فردا پسین فردا واااااااااااااا مگه می اومد خلاصه کلی نگران شدم و به فاصله حدود 10 روز 3تا بیبی چک مختلف رو تست کردم و هرکدوم با نظاره و نگرانی من و شوشو منفی بود و نفس راحت میکشیدیم ولی بازم نیومد و به پیشنهاد ریما ی عزیزم که نمیدونم بگم چقدر تو این اوضاع همراهی کرد و منو خجالت زده کرد از بس ماه و همراهه رفتم آزمایش خون و اونجا هم منفی بود و خیالم راحت شد ولی همچنان نیومده و اگه همچنان ادامه داشته باشه باید یه فکر اساسی بکنم

شاید اینکه همیشه از انرژی حرف میزنم و اینکه زندگی من بر اون استواره واسه بعضی ها شعاری یا غیر جدی باشه ولی باید بگم میدونم که یه بخشی از این قضیه مربوط میشه به این حس که اگه قرار میشد من مادر بشم چی میشد و دیگه اینکه بدون در خواست قلبی واقعی میخواستم مانع از سیکل ماهیانه م بشم  و اونم الان قهره ولی باهاش صحبت کردم و قراره بزودی بهم جواب بده

به نظرتون چی میشه اگه راهنمایی خاصی هست لطفا

دوستان عزیزم برای مانا که دچار دیابت بارداری شده و فکر کنم بستری شده انرژی برای سلامتی خودش و فرزندش بفرستیم  و همین طور برای همه ی کسانی که آرزوی بچه دار شدن دارند انرژی بفرستیم 


آمین 

دوستتون دارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 23:6  توسط غزل و شاهو  | 

احساس خواب شدید می کنم و انگار نمی تونم چشمام رو حتی یه لحظه باز نگه دارم  و مثل هر صبح مثل هر لحظه ای که کنارم باشه منو در آغوش می کشه منو نوازش میکنه می بوسه و با واژه هاش آرومم می کنه 

می تونم فقط لبهام رو تکون بدم و بگم 

عزیزم دیروز یهو دلم واست تنگ شد و یکی از پیرهن هات رو بو کشیدم

یهو انگار دیونه میشه و چنان سفت منو بغل میکنه که حس میکنم تمام استخونام خرد شده

بابت تمام آرامش حس خوشبختی و امنیتی که هر روز به من میدی ازت سپاسگذارم

بابت تمام لحظاتی که میگی تو چشمام نگاه کن ... و میگی اگه من هر روز موفق ترم بخاطر قلب توئه ازت سپاسگذارم 

بایت تمام انرژی های خوبی که به روح من تزریق می کنی می بوسمت

اون از خونه میره بیرون با انرژی و به قصد روزی بهترو بهتر

سرم رو از پنجره میارم بیرون هواااااااا ملایمه عالیه و ناخاسته میخندم میخندم میخندم

ودلم نمیاد خنده و شادی و سر حالی صبحگاهی م رو فقط برای خودم نگه دارم و میام و مینویسم و با همه دوستام تقسیم میکنم

امیدوارم صبح و در ادامه روز پر از معجزه عشق و پیروزی داشته باشین

دوووووووووووو ستتتون دارم 

مهربان باشیم 

گذشت کنیم 

ستم نکنیم 

و سپاسگذار همه خوبی ها باشیم 

سلامت و شاد


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 8:19  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه ی عزیزان خودم منو ببخشین که چند باره غیبم زد و ننوشتم هم واقعا درگیر کارام بودم هم حقیقتش رو بخواین کمی بی حوصله هم بودم و البته کمی هم بعد بیمار

( سپاس از همه بابت کامنتهای با محبتشون)

1: اجرای من تموم شد و این افتخار رو داشتم که در  یکی از این شب های اجرا ریمای عزیزم رو همراه همسر نازنینش با دسته گلی زیبا مهمان خودم داشته باشند  و البته همسری مهربون هم به عشق دیدن بچه ها یه بار دیگه اومد اجرا رو دید و قرار بیرون رفتن بعد از اجرا ست نشد ....... ریما جووووون دلم واست یه ذره شده دختررررر

2: روز آخر اجرا من از صبح سر فیلمبرداری یه فیلم هم بودم  از شب قبلش حس کردم استخون درد دادم صبح رفتم سر لوکیشن که یه بیمارستان .... یا بهتره بگم مرکز توانبخشی بود تقریبا نزدیکی خونه خودمون من از شدت تب و لرز داشتم میمردم طبق معمول این کارها تا بیاد سکانس من شروع بشه مردم و زنده شدم همش دلم میخواست میگفتند تعطیله اصلا تو به کار ما نمیای دعوا بشه .... ولی بالاخره نوبت من شد بعد کلی صحبت با مدیر برنامه ریزی ... و رد آخر هم کمی با کارگردان حرفم شد مرد دیوانه... اصلا درکی در مورد بازیگری که مریض است نداشت بعد هم با اون حال بسیار بسیار بدم دلم میخواست یه نفر رو پیدا کنم وو خواهش کنم بیا من رو تا خونه برسون ولی با همون حال بدم نشستم پشت فرمون و تا برسم خونه داشتم جوون میکندم و تماس گرفتم به همسری گفتم امروز ابدا نمیتونم برسم سر اجرا و خواهش کردم مراتب رو به گروه گزارش کنه خدارو شکر تو این مار بازی نداشتم و تا غروب ناله بودم در تب میسوختم در نهایت برادرم اومد دنبالم و مامان هم خونه خواهرم بود و وقتی مامانم حال منو دید باورش نشد که یهو اینطور شدم برام غذا و سوپ و دم نوش درست کرد و قرص خورد و همسر هم اومد اونجا کمی حالم بهتر شده بود و همسری طبق معمول خواهش خواهش که بریم دکتر و من انکار انکار دیگه تا صبح نتونستم بخوابم هی این آقای عزیز هم من تو بغل گرفته و ول کن قضیه نبود و اینطوری شد که اونم تا غروب نشده مریض شد اون شب هم گذشت و فرداش تو فیسبوک دیدم که یکی از بچه های همکار دور که خیلی هم دختر جوانی بوده فوت شده و ظاهرا دلیل رو آنفولانزا نوشته بودند منم جووووون دوست از شدت تب ولرز وسر درد ساعت 2 شب رفتیم اورژانس و منم که آمپول نمیزنم اصلا یکی از فوبیاهای منه و کلی التماس به خانم دکتر که خیلی نازنین بود و واسم 2تا امپول رو در سرم زد و همسری هم 2تا آمپول و شربت و قرص و ظاهرا آنفولانزا گرفته بودیم توی تمام عمرم به این حال نیفتاده بودم و هنوز هم اثار در دش هست و البته من بهترم ولی همسری بینوا گاهی استخوون دردش میگیرد و سرفه شدید و کم اشتهایی که البته من از این قسمتش استقبال کردم بلکه کمی در رژیم قرار بگیرم

3-جشنواره های مختلف فجر هم که شروع شده که فکر کنم فقط  به بخش موسیقی ش برم

5-حالا فکر کنین با این حال خوبمون و چون حس کردیم هوای تهران خیلی آلوده است و اصلا داریم خفه میشیم پا شدیم رفتیم شمال یعنی فحش بود که نثار خودم کردم با این پیشنهادم و هی غر میزدم که همسر جان مت در عالم تب یه پیشنهاد دادم تو ردش میکردی  و خلاصه ابدا خوش نگذشت و خسته تر برگشتیم

6- تو این چند وقته به دلیل آنفولانزای محترم نخواستیم کسی رو ببینیم و کلی از دوستان تماس گرفتند و هی میگفتند بابا دیگه تموم شده قرار بذاربم و....

7- دوستان نصف جهانی هم در این چند وقته 2 سری اومدند ورفتند یه بار همین آخر هفته گذشته بود و با هم رفتیم خرید و مهمونی و شام بیرون و خونه ن اینا و خوش گذشت ...

8- توی یکی از این شبهایی که رفته بودیم خونه یکی از دوستامون که از قضا محله بدی هم نیست م ر ز د.... وقتی داشتیم میرفتیم دیدم از ماشین من بیچاره سرقت شده پالتو ی زیبا چکمه هام عطر شارژر  گوشی زاپاس و کلی ضرر زده بودند و دلم برای لباسهام سوخت کلی پول بابت اون پالتو و چکمه داده بودم و کفش cat که رفتم و دوباره لنگه ش رو خریدم

9- چند شب پیش هم که باران شدید بود سه شنبه مهمونی خونه یکی از همکاران دعوت بودیم آقای ن... که انصافا خانمش سنگ تموم گذاشته بود و یه بار میتونم بگم این دوستای من میزیانی  واقعی  کردند و کلی خوش گذشته

10-میگم عجب هوایی شده صبج که داشته برف میبارید و اگه ادامه میداشت حتما مینشست که نشد

11- میخوام برم دوش بگیرم و آماده بشم با همسری که قراره زود بیاد بریم یه ددر بکنیم و برم عطاری مقادیری گیاهی جات بخرم 

12- چند وقتی شده بود اصلا نمیتونستم تو خونه بند بشم بعد از اجراها هر شب هرشب باید میرفتیم خرید و بعد شام یعنی عادت شده بود و هر شب میگفتم عزیزم ولگردی و همسری عزیزم که الهی فداش بشم با صبوری میگفته کجا؟ وهی هرشب من از خجالت خودم در می اومدم و الان به معتای کامل قضیه حالم از خرید بهم میخورده و شام بیرون ولی امشبم انگار شام بیرون میخوام

13-فعلا ترجیح میدم همین ها رو بنویسم که برم دوش بگیرم و موهام رو خشک کنم اینقدر چشمم ترسیده از سرما خوردن که حد نداره متن رو بدون اصلاح میذارم ببخشین قول دوباره میام مینویسم و فکر کنم خیلی چیزای این چند وقته رو ننوشتم البته شاید چیز خاصی هم نباشه با این حال......

دوستتون دارم از هوای خوب این روزها لذت ببرید

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 17:45  توسط غزل و شاهو  | 

امروز صبح وقتی همسر نازنین داشت می رفت سرکار بیدار شدم اورا بوسیدم و بدرقه کردم 

بعد رفتم تو تختخواب کمی لولیدم و این پهلو اون پهلو شدم ( چون چند ماهه که صبح ها میرفتم سر تمرین تا همین پریروزا ولی الان افتاده بعد ازظهرها و کمی با خوابیدن صبح مشکل دارم) 

نمی دونم چرا یهو یاد عشق درگذشته از دنیام افتادم و کمی انگار دل تنگش شدم و فکر کردم یکی ازاین روزها برم ببینمش و شاید چند قطره اشک بریزم..کاری که خیلی وقته میخوام انجام بدم و وقت نمیشه لابدددد)

در همین افکار بودم که خوابم برد

خواب دیدم 

یه کوه خیلی بلند پیش روی منه کوه خیلی بلند و شاید برف گرفته و اونجایی که بودم کوهپایه بود اما بیابون شنی بود دقیقا کویر با خانمی بودم یهو دیدم یه گرگ با دوتا بچه گرگ اومدند ترسیدم چون میدونستم فقط ما هستیم که شکار بشیم سعی کردم از اونجا دور بشم و انگار روی لبه ی پرتگاه بودم کنار همون کویر دوباره کوه بود و پرتگاه کمی که دور شدم با ترس و عجله آدمهای زیادی دیدم و البته  همسرم رو خودم رو انداختم بغلش و گفتم که الان توسط گرگ کشته میشیم و اونو از پشت بغل کردم انگار لباس تنش نبود و هی پشت هم بوسیدمش و می گفتم منو حلال کن 3 بار اونم می گفت: عزیزم از اینجا دور شو خودت رو نجات بده و راهی رو به من نشون میداد انگار پشت یه ساختمون (خونه ..) بود همون نزدیکی ها و من به اجبار اون دور شدم و انگار میخواستم برم که راهی پیدا کنم که اونم نجات بدم وقتی رسیدم پشت اون ساختمون چند نفر سرشون رو از پنجره  بیرون آورده بودند و میترسیدم که وای منو دیدند(انگار گرگ ماهیت ترسناک تری داشت) و انگار ساعتی گذشته بود و یه دختر خانم دیدم و دوربین عکاسی های زیادی اونجا بود و دوربین من دستش بود پرسیدم خانم همسر من سالمه پرسید چه شکلی بود گفتم به دوربین نگاه کن عکسش هست نمیدونم نگاه کرد یا نه

گفت: همه کسایی که اونجا بودند کشته شدند کسی هم که کشت پولش رو گرفت طرفین هم خسته نباشید گفتند و اونا هم رفتند (خود دیالوگ)

کات

دیدم تو جاده م و با دوستم شوکا منتظر 2تا خانم هستیم که بریم سر تصویربرداری و بعد با هم رسیدیم به یه خونه روستایی و گلی و ویرون انگار اونجا لوکیشن بود 

هی پشت هم و با اندوه فراوون داشتم میگفتم شوکا عشق من یعنی کشته شد یعنی ممکنه کجا باشه انگار میدونستم کشته شده و به همون میزان امیدواربودم  که زنده است و می گفتم اگه اون نباشه من دیووونه میشم و پشت هم اینو تکرار میکردم واون بی خیال بود( طبق معمول همیشگی که کلا آدم غیر متمرکزیه و توجه نمیکنه)

و از خواب بیدار شدم ساعت 9 صبح بود حالم خیلی بد بود زنگ زدم به هم کس م و دیگه نمیتونستم اشکم رو کنترل کنم گریه گریه گریه و آروم نمیشدم و اونم پشت هم خواهش میکرد که آروم باشم و خواب رو براش تعریف کردم و ازش معذرت خواهی کردم که دیشب بخاطر فشار کاری خودم کمی سر اون خودم رو خالی کردم در حالی که دیروز جمعه بود ولی به جای استراحت بیشتر .. تمام خونه رو مرتب کرده بود غذا درست کرده بود و خونه در کمال آرامش و تمیزی بود و منتطر من بود که من تا رسیدم از فشار کاری زیاد حال اونو خراب کردم

همسری پشت تلفن می گفت: عزیزم این چه حرفیه اگه با من درد و دل نکنی با کی؟ خودمم میدونم درد و دل نکردم بلکه دعوایی بودم 

و کلی منو آرووم کرد 

الهی من فدای تو بشم هنوزم چشمم هی پر و خالی میشه 

عزیزم تو عجیب ترین مرد دنیایی مهربون صبور وفادار اونقدری که ذات مهربونت تو صورتت آشکاره اونقدری که ....

قدر ت رو میدونم و باید یه بار دیگه بگم که یادم بمونه تو بهترین انسانی بودی که باید می اومد تو زندگی من امیدورام اگر قرار شد مرگ بیاد سراغمون حتی برای چند ثانیه هم که شده زودتر بیاد سراغ من چون من تحمل دوری تو رو ندارم من پیش درده تو پیش مرگه تو میشم عزیزم همسری مهربونم

( در همین افکار یاد فیلم if only)  افتادم شاید تهش همه چیز برعکس میشه و اتفاقی برای من می افته اینم قسمت رمانتیکش

دوستتون دارم و قدر با هم بودن ها رو بدونیم  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 12:36  توسط غزل و شاهو  | 

سلام نازنین های من

امیدوارم در این روزهایی که هی داره بیشتر و بیشتر سرد میشه دلهاتون پراز گرما و عشق باشه

من که شدیدا درگیر تمریناتم و یه روزایی از فشار کاری در حال ترکیدن,

الان در حالی دارم مینویسم که همسر مهربان و عزیزم هنوز شرکته و نیومده و دلم برای آغوش گرمش لک زده انگار خیلی وقته ندیدمش بااینکه تمریناتم صبحه  ولی هرروز با مهربانی محض برای من میز صبحانه رو میچینه و من مثل بچه مدرسه ایی ها ازش میخوام وسایلم رو برام آماده کنه و اون با مهربانی هرچه تمام تر این کارو میکنه وحتی اگه  نخواد اون ساعت بره سرکار بخاطر من تا مسیری با هم هستیم و.. ازت ممنونم عزیزم بابت تمام همدلی هات

کار جدیدی هم که بهم پیشنهاد شد رو دیروز علنی بعد از یک تمرین و حتی بستن قرار داد رد کردم دلایل مختلفی داشتم از جمله اینکه حس کردم یه خرده خسته م خیلی وقته درگیرم

بعد همین پروژه که الان دارم به اندازه کافی بهم فشار آورده  دیگه اینکه  اینکه کارگردانش رو دوست نداشتم و از همه مهم تر میخوام جدی  به کلاس های مورد علاقه م برسم هردفعه به بهانه تمرینات خودم اونها رو عقب انداختم باتوجه به اینکه رشته کاری من هم اصلا حساب کتاب نداره و اصلا نمیشه برنامه ریزی کرد

حتما باید برم کلاس عکاسی و البته یه کلاس ؟ ... که نمیگم که انرژی ش نره که صحبت هم کردم و قراره بهم ساعت های خالی ش رو بگه چون خصوصی خواهم رفت و ازش حتما لذت خواهم برد و حتم دارم یه بخش زیادی از مسیر زندگیم رو عوض میکنه حالا شما حدس بزنید ممکنه چی باشه .. امیدوارم اون شخص زمانش آزاد باشه چون به دلیل همین جریان معمولا ایران نیست و معمولا اتریشه  اینم یه راهنمایی دیگه

پنچ شنبه ای که گذشت سر تمرین قرار شد فردا که جمعه باشه سرتمرین کارگردان ناهار بده و از اونجایی که همون بازیگر که شما هم میشناسین و ازش حرف زدم گیاخواره من داوطلب شدم که براش غدا بیارم ... وقتی اومدم خونه دیدم اصلا حوصله ندارم و چی درست کنم اولش فکر کردم کوکو سبزی و سیب زمینی و سالاد درست کنم که در درست کردن کوکو سیب زمینی ناکام موندم ... آخه تارسیدم خونه گشنم بود غذا خوردم و همراه اون چند عدد سیر ترشی 4ساله وحشتناک خوشمزه نشون به اون نشون که افتادم سرم داشت گیج میرفت انگار دراگ کرده بوم و هی ناله میکردم عزیزم شکلات بده و همسری فداکار هم در دهان من شکلات می ریخت یه خرده که حالم خوب شد بلند شدم به درست کردن دیدم نه اصلا نمیتونم و چندتاش رو خراب کردم و همسری پیشنهاد داد از رستوران گیاهی آ نا ندا غذا بگیر و خودت رو اذیت نکن و دیدم چه پیشنهاد به موقعی بود همین کار رو کردم و یکی از بهترین غذا ها رو آوردند ...

همون شب هم دوستمون ن و خانمش اومدند و از بیرون ماهی قزل سفارش دادیم و تا ساعت و 1 وخرده ای هم بیدار بودیم و کلی خوش گذشت و همیشه بعد از کلی خنده و .. بین مارایج است که یه موضوع خاصی در بین گفتگوهامون انتخاب میشه نظر میدیم بحث میکنیم و نتیجه گیری میکنیم و به قول آقای ن فایلش رو میبندیم و این گفتکو و به چالش کشدن یک موضوع  در یک جمع 4 نفره رو دوست دارم

فردا صبح از خواب بیدار شدم یک ظرف سالاد خیلی خوشگل درست کردم البته با کمک همسری که بااینکه جمعه بود و میتونست استراحت کنه لطف کرد وبیدار شد و کمک کرد و یک ظرف سبزیجات آب پز و پوره لوبیا سفید و غذای رستوران رو هم گذاشتم کنارش و خیلی هم زیبا شد بردم سرتمرین موقع ناهار ... دیدم این دوست عزیز نیستش نمیدونم از بوی کباب ناهار بقیه بچه ها حالش بد بود یا واقعا بقول خودش خسته بود و خوابش می اومد از اونجایی که پنجاه و خرده ایی و پیشکسوته رفتم و خواهش کردم که ناهار بخورن واونم گفت:  باور کن خوابم میاد و بده بچه ها بخورن و تشکر کرد انگار دلخور بود البته میدونم از من نبود کلا یه خرده زیادمدلش اینطوریه و من اصلا ناراحت نشدم سالاد و سبزیجات و ترشی که آورده بودم رو گذاشتم رو میز بچه ها و غذای رستوران رو گذاشتم کنار که بهش بدم و همکارای منو میگی تعریف تعریف هرکس می اومد پیش من که این ترشی رو چطور درست کردی مهمانی هم آمده بود میگفت:علی رغمی که دخترای م امروز فکر میکنند غذا درست نکردن روشنفکریه ولی آفرین به اینهمه سلیقه شما و منم اون وسط فقط یکی میخواست منو جمع کنه به نظرم نظر خیلی ها درمورد من عوض شد(که من چیزهایی بلدم)

 منم نامردی نکردم گفتم باباجون خب حالا که اینطوره بگردین یه شوهر واسه من پیدا کنید اونایی که شاهو رو دیدن و میشناسن رو میگی میخواستن منو به قتل برسونن (خوش شانسی یعنی این)

دیگه اینکه بعد بیدار شدنش بعد از نیم ساعت غذاروبهش دادم و کلی تشکر کردو فردا دوتا جا شمعی خیلی خوشکل که کار خودشه و در کارگاه خوش درست میشه برام آورد یعنی دست گذاشت رو نقطه ضعف من و خیلی منو خوشحال کرد

امروزم سر تمرین یهو از درد خاله پری چند قطره اشک ریختم چون همسری نبود که ناز منو بکشه و به طرز احمقانه ای در این موارد فقط باید کسی ناز منو بکشه یا مامانم یا شوشو خان و بعد یه مسکن خوردم و کمی با عشقم حرف زدم و خوب شدم و برگشتنی  هم خودم رو دعوت کردم ناهار به این فست فودی مورد علاقه منو و شوشو و ازاونجایی که همیشه یه دختر خوش اخلاق اونجاست و من شرطی شدم و میگم چیلی فیلی یعنی(فیله چیلی) واون میدونست من چی میخوام امروزم گفتم بعد دیدم ضایع کردم چون دختره نبود و خجالت کشدیم و سریع برای اینکه جمعش کنم گفتم چیلی برگر به هوای اینکه همون رو دارم میگم وقتی غذا رو ارودند دیدم ای ای ی ی این چیه پس بدین سان ناهار هم اینطوری شد دوباره چند روزه بیشتر بیرون غذا میخورم دیروزم دوباره ماهی از بیرون امیدوارم حالم بد نشه

چند بارم دوباره خرید پاییزه داشتم

همسری میگه یه برنامه ریزی کن بریم سفر منم که حالا حالا ها درگیرم ولی با لغو کار دوم آزادتر خواهم بود

دیگه اینکه دوستمون مهندس دخترش و دومادش هم که تو همسایگی ماهستند یه , یه ماهی ایران نبودند حالا که برگشتند سگشون رو که به پانسیون تحویل داده بودند متوجه شده بودند که بیمار شده و هی بردنش دکتر و در نهایت چند روز پیش مرددددددد

منو میگی از ناراحتی داشتم زار میزدم و خودشون انگار بچشون مرده و حالشون خراب و چشماشون من مینویسم هلو شما بخونید گردو شده بود

امروز همسری در موقع صرف صبحونه چی بگه خوبه نه واقعا فقط حدس بزنید ؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزم, نظرت چیه خونه رو عوض کنیم اونقدری که باید بهم حال نمیده وااااااااااااااا اگه فکر کردید من تعجب کردم و مخالفت کردم و بگم اینجا خیلی زحمت کشیدیم و وسایل تو اثاث کشی خراب میشه و فلان و بسار اشتباه کردین

منم خیلی خونسرد گفتم عالیه تنوعی هم میشه بهش فکر کن اونم بخاطر اینکه که کم نیاره میگه اذیت نمیشی منم گفتم نه بابا من راحتم

هی گفتم اون  ویروسی نشه  که ظاهرا شده و تازه با خودم گفتم شاید اینجا یه 2 سالی بمونیم

حالا باز با این حال من سعی میکنم جدی نگیرم ای ی ی روانی شدم سر تمیز کاری این خونه حالا مگه اینکه چه مورد خاصی باشه( یعنی ک ر م از بنده حقیر است)

چند شب پیش بایکی از دوستام آقای ع که مالز ی  زندگی میکنه حرف زدم به شدت غمگین و افسرده بود 1ساعت و خرده ای حرف زدیم و میگفت بعد از سالها عشق دوران بچگی م رو اینجا پیدا کردم که اونم کاراش جور شد و رفت کا نا دا و اونم در کا...حال خوبی نداره و دلتنگه و خیلی رمانتیک این دوست من بعد از ظهر میخوابه و شب بیدار میشه و تا صبح بیداره که زندگی اسکایپی اینترنتیش رو با عشقش داشته باشه دلم براش سوخت و کلی دلداریش دادم

احساس میکنم الان نیاز به استراحت دارم و برم یه تماس بگیرم این بچه کجاست

خیلی دوستتون دارم و برام قابل احترامین و

آمین لحظه لحظه هاتون پر از برکت عشق باشه  

و بیایم همه باهم انرژی بفرستیم همه کسانی که در بیرون از وطن زندگی میکنند به آرامش محض برسند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 18:49  توسط غزل و شاهو  | 

الان  در حالی دارم مینویسم که از ساعتی که رسیدم خونه از خستگی غش کردم و خوابیدم تا همین نیم ساعت پیش 

بعد  دیدم همسری اومده بالای سر من و داره بوسم میکنه حس کردم از شدت تشنگی دارم میمیرم

اونم به شدت هر چه تمام تر داشت توضیح میداد که عزیزم تو این چند ساعت که خواب بودی من تمام لباس ها رو اتو کشیدم جارو کشیدم و...

و هی داره بامن راه میره از تو اتاف خواب به  کنار یخچال از تو آشپزخونه به اتاف کوچیکه... 

اینقدر منگ بودم که حتی تشکر نکردم بعد گفتم لطفا شکلات(داستان شده) سریع آورده همراه یه لیوان آب (مجدد) بعد اومدم تو وب و میگم انتظار تشکر نداشته باش و هی تکرار میکنه الانم اینجا تو این یکی اتاق کنار من خوابش برده الهی بمیرم یعنی خودمم نفهمیدم منظورم چی بود اون حرف رو زدم فکر کنم اثر غذاهای مزخرف بیرونه سیستم روان من رو بهم ریخته(چه جمله بی معنی من وقتی خواب آلودم زیاد اراجیف میگم) 

دقیقا الان چندین روزه هی میگم امروز غذا درست میکنم فردا درست میکنم و من از غذاهای بیرون حالم بهم م م م مم  میخوره هه ه ه ه ه ه ه ه ه  خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

احساس میکنم الان که دارم مینویسم معده م گر گرفته و ممکنه رفتنی باشم بله به همین راحتی

مهربونی ها و فداکاری های این شاهو رو کجای دلم بذارم 

وای خودم رو نمی بخشم منگ بودم باور کنید مثل این بچه ها که تکالیفشون رو خوب انجام دادن و میان کنار مامان باباهاشون و تند تند ازش حرف می زنند و احتمالا انتظار تشویق دارن حرف میزد الانم که دارم بهش نگاه میکنم که اینطور معصوم خوابیده دارم میمیرم براش

من برم 

اون پروژه جدید کاری هم امروز قرار دادش رو امضا کردم پشت تلفن یه عدد میگن همین که میری سر تمرین یه چیز دیگه یعنی فقط خیالشون راحت بشه که میای

واااااااااااا

دوستتون دارم خواهش که تا میتونید غذای خونگی بخورین این هم پیام من

زیبایی های هوای تازه باران خورده از آن شما مهربانی های پی در پی شما هم از آن ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 2:8  توسط غزل و شاهو  | 

سلام  دوست جونام

خوبین؟
حالا که دیدم هم وقت دارم هم حوصله  گفتم: بیام بنویسم که میبینم یه سری دوستان بسی گله مندند

امروز تمرین به دلایلی تعطیل بود و من عشق کردم چون اینطوری میتونم یه خرده استراحت کنم و از صبح همین طوری توی تخت لولیدم و دیدم که با اینکه خیلی وقته که دارم صبحای زود بیدار میشم و میرم بیرون ولی هنوز استعداده تا لنگ ظهرخوابیدن رو دارم

 کمی حس کردم پهلوم درد میکنه کمردرد نبود انگار کلیه بود بااینکه تاحالا مشکل این مدلی نداشتم بعدم تماس گرفتم با همسری و مراتب درد رو گزارش دادم اونم مقادیری قربون صدقه رفتند و ابراز نگرانی کردند و اینکه تکون نخور دراز بکش من خودم رو میرسونم و ایناااا.... و منم که اساسا روش خود  درمانی م  اینه که فقط بگم و طرف قربون صدقه بره و من خوبه خوب میشم

و اینطوری شد که من ساعت2از تخت دل کندم و دیدم یاخدا خبری از درد نیست و اون بیچاره جلسه رو پیچونده و داره میاد تازه تماس گرفتم که بچمون پسره ویار کباب کردم و اونم از ریحون تماس گرفت که چی میخوری؟ حالا من موندم چی بگم آیا؟ که من خوب شدم...من...

اون دوست مامانم که گفتم سکته مغزی کرده بود چند روز پیش برای همیشه پرواز کرد و مامانم حالش خیلی بد بود البته منم که یاد صورت مهتاب گونش می افتادم حالم خیلی بد میشد امیدوارم در آرامش باشه و سایه همه مامانها بالا سر بچه هاشون باشه

چندوقت پیشا داشتم کلید مینداختم که بیام تو خونه از واحد روبرویی صدایی اومد تو این مایه ها

: تکون نخور .. کمی گریه و جیغ کوتاه و کوچیک... نه نه.. بلند نشو... خونه داره خون میاد ...گفتم بشین..

من عادت به فضولی ندارم ولی کارکتر فیلمیه من همش صحنه ای رو تجسم میکرد که یه خانمه با اسلحه وایساده بالا سر شوهره و اون رو میخواد بکشه و در عالم خودم میگفتم الان صدایی میاد و تق .. و بعد خودم رو در مقابل کاراگاه میدم که به عنوان شاهد دارم حرف میزنم و ماجرا رو توضیح میدم... تو همین احوالات بودم که دیدم در باز شد و من سریع رفتم دم در چون فکر کردم برم در بزنم  یه خانم غرق خون دیدم که داشت گریه میکرد و ازش خواستم اگه میتونم بهش کمکی بکنم

 دیدم مرد جوانی لخت افتاده البته پارچه ای روی او نجا ش بود و اونم غرق خونه و در همین حال دوتا مرد وارد خونه شدند و باشدت ناراحتی و دستپاچگی گفتند در رو ببند منو میگی از ناراحتی و خجالت داشتم میمردم حس کردم بهم توهین شده البته میفهمیدم دستپاچه بودند بعد که در بسته شد صداشون می اومد که زنگ زدند امبولانس

حدود 40 سالشه ورزشکاره فشارش افتاده پایین و خورده زمین ... نه نه ... بینی ش خون اومده نه بیهوش نیست...

کات

همین چند روز دم آسانسور خانم واحد روبرویی رد شد و سلام کرد اومدم کلید بندازم برم خونه که گفت: ببخشید شما اونروز اومدین گفتم:بله

کلی عذر خواهی کرد و گفت که چون همسرم لخت بوده همکارش گفته در رو ببندیم خیالم راحت شد که خودشون متوجه اشتباهشون شده بودند و توضیح داد که همسرش باشگاه میره و آمپولی در راستای عضلانی شدن زده که بدنش حساسیت نشون میده و بعد تو حموم حالش بد میشه و سرش به دیوار میخوره و بعد خونریزی .و این داستانا...(امروز پنجشنبه)

سلام امروز شنبه

پنجشنبه همسری خیلی زود خودش رو رسوند حس میکنم اونم فهمیده که من فقط ابراز درد کنم خوب میشم چیزی نگفت ناهار خوردیم و چقدر مثل همیشه خوشمزه بود بعد دیدم خیلی ضایعه است گفتم پهلوم خوب شد اونو میگی چنان پرید ابراز عشق و ..واااااااا خوب شد گفتم ... فکر کنم یادش رفته بود چرا اومده بود

بعدش دیدم داره حوصله م سر میره با دوستمون آقای ن تماس گرفتیم و خودش سریع گفت بیایین خونمون و من هم دوش گرفتم و هی جلوی آینه میگم آخه این هم مو که من دارم اه اه,  شاهو ناراحت شد که همه آرزوی یه موی سالم و بلند و سیاهی مثل تو دارند و... واز اونجایی که من بلد نیستم مو ببافم  خودش نشسته با دقت 2تا گیس مرتب خوشکل جلوی موهام بافته که هنوزم باز نکردم خیلی خوب شده بود و رفتیم شیرینی دم خونه و تیرامیسو گرفتیم و رفتیم از اونجایی که خانم این ن خان هیچ وقت غدا درست نمیکنه وقتی دیدم 2تا پیتزا آماده رو گذاشته تو فر کفمان بریددد و البته به همراه مقداری سیب زمینی و سوسیس خام ... البته قبلا هم گفتم برای من غذا خیلی مطرح نیست ولی میزبانی مهمه و هرکاری مکینم نمیتونم تصور کنم که مثلا من هم اینطوری میزبان باشم حالا شما بیاین بگین خوبه بده واقعا جدی میپرسم بیاین نظر بدین که اصولا میزبانی چطور باشه بهتره و تدارک دیدن هرچند مختصر ولی شایسته باشه خوبه خیلی راحت بودن خوبه ...؟؟؟

خلاصه خوش گذشت ولی کمی انرژی منفی دریافت کردم منم که امکان نداره اشتباه فکر کنم حداقل درمورد دریافت انرژی ها

دیدم فردا هم که تمرین تعطیل شده پیشنهاد دادم بریم جمعه بازار خیلی وقته دلم خواسته برم و همسری عزیز هم تاحالا اونجا نرفتن این شد که گفتم لباس من مناسب نیست بریم خونه ما شب رو اونجا بخوابیم و بعد صبح هم بریم همین هم شد رسیدیم خونمون میوه و ... خوردیم و خوابیدیم  ن کمی سرماخورده بود

صبح ساعت 10 بیدار شدم همسری رو فرستادم که نون تازه بگیره و صبحونه مفصلی خوردیم و 12زدیم بیرون کلا 1ساعت تو بازار نبودیم حالم داشت از شلوغی و کثافت اونجا بهم میخورد و فقط چند قلم چیز زیبا و هنری خریدم داشتم خفه میشدم و بعد برگشتیم و مهمان ما رفتیم کباب زدیم و رفتیم خونه ن چای خوردیم ن باید میرفت سر ضبط یه برنامه که گفت زود میام و ما تشکر کردیم که باید بریم خونه استراحت نمیدونم دوباره یه مقدار انرژی ناخوب گرفتم

به همسری مهربون میگم: نمیدونم چمه؟ حس میکنم حوصله روابط جدید رو ندارم حوصله بعضی روابط قدیمی رو هم ندارم دلم میخواد یه اتفاقی بیفته دنبال یه حال خوب ترم( با وجود اینکه عاشق پاییزم ولی شاید ناشی از همین روزهای خاکستری پاییز باشه البته اگه همش بارون باشه مشکلی ندارم, البته گاهی اینجوری میشم و احتمالا همه ما هم گاهی ...)

تگرگ چند روز پیش هم که چه حالی داد تصور کنید من در حال برگشت از تمرین بودم حس کردم الانه که شیشه ماشین خرد و خمیر بشه

دیشبم که اومدم حس کردم دلم میخواد یه خرده آشپزخونه رو مرتب کنم و در نقش یه کزت افتخاری قلب خونه رو تمیز کردم در حالی که هی چند لحظه یه بار همسر میگفت عزیزم خواهش میکنم این کارو نکن این کاره تو نیست اذیت نکن خودتو یعنی این مرد نازنین قصه ما از اون ور بوم افتاده, حسابی ی ی ی خب حال کردم دیگه شاید اثرات اینه که میرم یه جایی میبینم اونقدری که باید مرتب یا تمیز نیست اینطور میشم

یه چیزی که جدیدا به شدت منو نگران کرده و تو دلم آشوبیه :

شوشو از طرف پدری دیابت دارند و عمه ش بخاطر این درد مرد و پدرش هم سالهاست با دارو و رژیم و ورزش کنترلش کرده و چند روز پیشا آقا برگشته میگه حس میکنم زود زود تشنه میشم لبم خشک میشه داشتم سکته میزدم اول کلی آروم بودم بعد داد و بیداد که چرا نمیری چکاب چرا رعایت نمیکنی چرا ورزش نمکنی چرا پابه پای همه شیرینی و نوشابه و غذا و.. میخوری

کلی نگرانم و کلی هم تهدید کردم که فکر نکن زبونم لال اگه دچار بشی من هستم ,من از زندگی تو میرم شاخ هاش داشت درمی اومد اومدم تهدید کارساز بکم گند زدم آخه من دلش رو دارم ؟؟ از این به بعد میخوام بیشتر حواسم باشه صبحونه که معمولا شرکته ناهار حتما بیرون و شام اگه من چیزی درست کنم میخوره ولی خب نگرانم و میخوام کاری کنم بره باشگاه وقتی نگاش میکنم و میبینم مهربونی و عشق و ارادت به زندگی تو چشماش موج میزنه میخوام بمیرم و هرگز فکر نکنم چیزیش بشه خودم پیش دردت میشم مرد مهربون و عاشق من

الانم که تنهام و هنوز شاهویی نیومده

امروز تمرین خیلی پراسترس بود و کارگردان از بس داد زد که فکر کردم الانه که از شدت فریاد منفجر بشه از بازیگرای بی مسولیت خوشش نمیاد و یکی از همین عزیزان خونش رو کرده اندر قوطی  بعدش هم برگشتم خونه و بعد از مدتهاااااااااا خودم رو تنهایی به صرف ناهار دعوت کردم از شدت خجالت و تنهایی صورتم رنگ به رنگ میشد و در تمام مدت هی در درونم با خودم حرف میزدم که یادته قبلا تنهایی می اومدی بیرون غذا میخوردی پس آروم باش خجالت نکش جالب اینجا بود جز 2تا میز بقیه همه خانم بودند و چندتا تنها ولی حس خوبی نداشتم به (طرز احمقانه ای)

اون دوستمون بود که همیشه ازش حرف میزدم مهندس یه چند وقتی برای سفر رفته بود کاناد و مکزیک منم به دلایلی که حس کردم حقشه ازش خبری نگرفتم بماند چند بار تو فیس.. پیغام گذاشته بود و چند شب پیش هم تماس گرفت که بیاین خونمون و از نظر خودم برگ برنده ای بود که من تماس نگرفتم چون باید متوجه اشتباهش میشد و شد و فکر کنم برای بار چندمه که خودش اشتباه میکنه و خودش درست میکنه ن میگفت که مریض شده و دکترش گفته دیگه نیاید سیگار بکشه و دراگ گ ر ا س بکنه و هرچی میخوره میاره بالا و حالا که شوشو اینو فهمیده خیلی ناراحت شد و گفت: بالاخره اون سنی ازش گذشته بریم بهش سری بزنیم .. همسایه است البته دور نیست حالا تا چه شود

الانم حسابی دلم هوس یه شکلات خیلی خیلی خوشمزه کرده تماس گرفتم با شوشو و گفتم: شکلات لطفا    قول داده یه خوشمزه ش رو بگیره تو خونه دارم ولی دلم از بیرون میخواد مثلا تازه هرکی ندونه فکر میکنه این که تو خونه دارم ماله پارساله

یه کار جدید هم بهم پیشنهاد شده که ظاهرا از آذر تمریناتش شروع میشه و تمام بهمن رو اجرا دارم هنوز جواب قطعی ندادم و شرایط کاملش رو نمیدونم سه شنبه احتمالا باهاشون قراری خواهم داشت

فکر کنم همین

دوستان گلم پاییز با تمام زیبایی هاش  شاید یه مقدار  رنگ بوی ا ف س ر د گی داشته باشه   لطفا جدی نگیرید و سعی کنید بهتون خوش بگذره اگه چیز خاصی یادم اومد دوباره میام مینویسم

خیلی دوستتون دارم دوستای نازنینم

 

من میخوام برم روی نرده فلزی پنجره

پرواز کنم

میخوام برم خونه همسایه که آ ش پخته

خونه اون یکی همسایه که نون و پنیر و سبزی دارن

اون یکی یکی همسایه که هیچ ندارن

براشون عشق ببرم

(حس الانم ) همسایه مون با ما یه یه ساعتی فاصله داره البته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 18:57  توسط غزل و شاهو  | 

سلااااااااااام م م م

اخماتون رو باز کنید خب گاهی اینطوری میشه شما که دیگه باید عادت کرده باشین

اولا که درگیر تمریناتم بعدم خیلی وقتا اونقدر خسته بودم که نمی تونستم بنویسم و درگیر مهمون بازی ااا و البته از تنبلی که اصلا نمیشه چشم پوشی کرد

حال دوستای خوب و نازنینم چطوره امید دارم سلامت باشین و پاییز پرشکوه و عاشقانه ای داشته باشین

خب از کجا شروع کنیم

از تولدم ,سفر ,دیدار با یه دختر ناز و زیبا ,تمرین, چی؟؟؟

ما یه بار دیگه بازم به اصرار اون دوستای عزیز نصف جهانی رفتیم شهرشون و یه شب هم باغ بهادران اگه اشتباه نکنم که خیلی خوش گذشت

کهربا هم خریدم خوبیش این بود که تونستم ازکسی اصلش رو پیدا کنم که خودش و جدآبادش این کاره بودند و یه سری هم با مامان اینا وهمسری مهربون رفتیم شمال (محمودآباد) که خیلی خوش گذشت و اینقدر سیرترشی خوردیم که داشتیم به حالت بیهوشی میرسیدیم مخصوصا منو و مامان گلم وهمسرعزیزم یادمه همیشه منو و مامی که میخواستیم بخوریم بابام یه زیر چشمی مارو نگاه میکرد و احیانا خودش رو میفرستاد تعطیلات چند ساعته که تو خونه نباشه ولی اون روز با خیال راحت خوردیم  شماله دیگه بو نمیده که

تمرینات هم شروع شده  چون معمولا زمان تمرینات ما بعدازظهرها بوده  ولی این بار صبحه روزای اول خودم رو فحش میدادم حالا فکر کنید کار قبلی م هم بعدازظهر بود و من به خواب تا لنگ ظهر عادت کرده بودم و الان دقیقا ساعت 7 به بعد مغزم خود به خود بیداره روزای اولم که اصلا به کارام نمیرسیدم و همش خسته بودم ولی الان عادت کردم توی کار هم یه خانم نازنینی بازی میکنه که از مورد علاقه های فکر کنم همه ما باشه بااون چشمای زیبا و صدای زیبا تقریبا 50و خرده ای سن داره و قطعا بچه تر که بودیم سریالهایی که بازی میکرد رو یادمونه و اینو بگم شخصیتش با اون چیزی که ما ظاهرا میبینیم فرق میکنه یعنی به قول خودش میگه من درونم گرگه هاره ... حالا بگذریم .. البته خیلی زن عجیبیه در عین مهربونی و چهره ماهش در لحظه ای یه لحظه خشمناک و ترسناک میشه و این یه خاصیت فوق العاده بازیگریه که ذاتا اونو داره  و یکی دیگه هم بازم از دختراییه که بازم تو سریالها دیدین از نزدیک ترین کارهاش همین شایدبرای شماهم اتفاق بیفتد و البته چند نفر دیگه بگذریم گفتم که شما هم خیلی بی خبر نباشین

و در یکی از این شبهای پاییزی اولین دیدار وبلاگی رو داشتم حدس بزنید کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ر ی ماااااا جون ریما دختری زیبا نازنین مهربون و موشی که نمونه یه انسانه بی نظیره

هرچی بگم چقدر به من و همسری خوش گذشت کم گفتم و من رو بایه دسته گل زیبا غافلگیر کرد و البته با یه هدیه ی عالی

وقتی ریما رو دیدم قلبم رو هزار بود هی به شاهو میگم این اتفاق خوبی بود چون من خیلی وقت بود بخاطر یه قرار قلبم تاپ تاپ نکرده بود با احترام فراوان شام مارو مهمون کردند  (سپاس دوباره ) برگشتنی هم لطف کردند و دعوت مارو برای پیاده روی در محوطه خونه پذیرفتند و خیلی خجالت کشیدم که خونه مرتب و آماده نبود من همیشه میگم همسر من واقعا نمونه یه انسان نجیب و مهربونه ولی بدون اغراق میگم موشی واقعا انسانه یه انسان مهربون و نازنین همیشه سلامت باشن ریما هم که نگو ماه

عزیزم خیلی خوشحال شدم که طبیعت دوستای خوبی مثل شما به ما داده و شاهو که یه دل نه صد دل عاشق موشی شده خیلی تعجب کردم از این اخلاقا نداشت این شاهو خان .     دوستتون دارم

وسایل خونه رو هم بعداز بوقی که سفارش دادیم آوردند واقعا بدقولن ... مبلا میز جلو مبل میز تی وی سرویس خواب پرده سالن اینا رو همه تغییر دادیم که نسبتا راضی ام ولی حس میکنم مثلا دلم میخواد دوباره این کار رو بکنم این حس اسمش چیه؟

حتما عکس میذارم البته بخاطر درخواست دوستام و به کسایی که میشناسم نظرتون چیه؟

امسال هم تولد بازی کردم .. یهویی شده چون قرار شد برای هفته آینده ش بذارم که دیدم کار دارم و تعداد زیادی از دوستام نیستند .. تصور کنید میزهای سفارش داده رو چند ساعت قبل آوردند(جسارت رو دارین) و دوتا تک کنار مبل رو همین طور اونم اشتباه یعنی داشتم از عصبانیت منفجر میشدم اصلا ربطی به مدل سفارش داده نبود ولی تو اون وضعیت باید چکار میکردم؟ جز اینکه بگم بیارین بچینین و وقتی همسری باطرف تماس گرفت عذر خواهی کرد و گفت بفرستین عوض میکنم و ماهمچنان وقت نکردیم پس بفرستیم و اصلا حوصله آدمهای بی خود و بی مسولیتی رو ندارم و بخاطر این دلم میخواد کلا مبلا رو دوباره عوض کنم بماند

شاهوی عزیزم گفت شام از بیرون بیار و سالاد و دسر هارو خودت درست کن قیافه من دیدنی بود

من:  نه ابدا حرفش رو هم نزن مگه من سالی چندبار وقت و حوصله این کارهارو دارم یه بخش زیادی از حال مهمونی به خوردنی هاشه و کلی از این ازاجیف که بعدا به ... خوردن افتادم یعنی دیگه داشتم محو میشدم از شدت فشار کار

تصور کنید 2تادوستای اصفهانی هم لطف کردند و دعوت مارو پذیرفتند و اومدند یکیشون که اصلا این کاره نبود و در رفت ولی اون یکی آقای ک و خواهرم و برادرم و همسری و پیشکارمون همه مشغول بودیم ولی مگه تموم میشد

شرح مزه ها: بال سرخ کرده- سوسیس کوچولو-سیب زمینی سرخ کرده-قارچ سوخاری- پوره سیب زمینی-پوره لوبیا سفید-سالاد الویه- سالاد شهرفرنگ-خوراک لوبیا با قارچ-ماستها,برانی اسفناج- برانی بادمجون-سبزیجات آب پز-

غذاها:ماهی شکم پر تو فر- مرغ تو فر- زیره پلو- ته چین- کوفته برنجی-میزراقاسمی-شکم باره بادمجون- سالاد کلم-سالاد فصل- (اولین باره که تو مهمونی بزرگ از غذای برنجی استفاده کردم) و چند نوع ژله و پوینگ و دسر خلاصه و اونواع نوشیدنی و شربت و ..

ریما جونم که رفته بودند فرنگ و چندتا دوستای دیگه هم همین طور و حدود سی و خرده ای میشدیم ...خیلی خوش گذشت دوتا از دوستای امریکایی که اینجا بیزنس میکنند هم آمده بودند و از اول تا آخر اون وسط بودند و روی همه رو کم کرده بودند و هی دوستام میگفتند بابا ازاون چیزی که به اینا دادی به ماهم بده میگفتم باور کنید اینا مست سرخودند .. یکی از این مجری های تی وی که معمولا بعدازظهرها برنامه داره هم بود وکلی قر داد تصور کنید وقتی چهره و صداش رو میشنیدم انگار تی وی روشن بود و برنامه ش تبدیل به دنس شده بود ها هاااا

 خیلی وقت بود که دوستای اون دوستمون خانم الف و همسرش هی مارو دعوت میکردند و بیشتروقتا میپیچوندیم چون حس میکردیم چه واژه ای بگم هم تراز هم سطح هم کلاس نمیدونم منظورم اینکه اونا ساز خودشون رو میزنن و ما سازه دیگه و هی انگار نمیخواستند بفهمندولی برای اون  که حس نکنند من دارم کلاس میذارم یا خسیسم یا بلد نیستم فرصت رو عنیمت شمردم و حالا که دیدم مهمونام از نظر خودم  بیشتر صمیمی ها هستند گفتم بیان و محترمانه دیگه نخوام زیاد رفت و امد کنم بچه های بدی نیستند خوش پوش باحال ولی چندتاشون مخصوصا یه جوری اند مثلا...

دوتا از پسرا که با خانمشون  بودند از اول رو میز درینک خیمه زده بودند منم که مثل خودشون عادت ندارم یه نفر رو مسئول تقسیم بندی درینک بذارم دیگه از اونجا تکون نخوردند و بقیه مهونای خودم که خیلی فهمیده تر از این حرفان هرکس مقداری خورد و هی میرقصیدند ولی باورتون نمیشه همون چندنفر چندتا بطری رو خالی کردند نوش جونشون ولی آخرسر میگم فلانی چرا نمیرقصی چی جواب بده خوبه؟؟ میگه یه پیک ریختم تابیام بخورم دیدم نبودوااااااااا اینه که دوست ندارم رفت وآمد کنم اصلا چون آدم رو بی منت میکنند و یه سری رفتارای چیپ مثلا تعجب کردند از تعداد غذا و اینکه ظرف یه بار مصرفم نذاشتم و نور پردازی مهمونی و استایل مهمونا و مدیریت مهمونی بعد شام هم موسیقی سنتی و خوندن های دسته جمعی حالا همه خداحافظی کردند و رفتند و اینا کماکان بودند و من داشتم از شدت کمردرد میمردم ومنتظر بودندکادوها رو باز کنم منم که عمرا از این کارا بکنم دیدن به جایی نمیرسن و باپروبازی این دوست نصف جهانی مون که بابا مافردا زود میخوایم بریم خوابمون میاد رفتند وای منو میگی خوبه که از قبل به خودم گفتم اولین و آخرین باره عوضش یه عالمه از دوستای خوبم بودند آقای دکترپ ,ب,ن,ل,ا,ک,ش,ش,ع,..... که هم بااومدنشون رقصیدن هاشون و کادوهاشون منو شرمنده کردند خیلی به من خوش گذشت جای ریمااااااااااااا خالی البته عزیزم اگه تو بودی که نمیگفتم اون چند نفر باشند پیشکار بنده خدا رو هم فرستادیم رفت خسته بود و همسری عزیزم که چقدر کمک حال من بود و حتی غرغرهام رو تحمل کرد می گفت خوابم نمیاد و تا صبح بخاطر اینکه بیخواب شده بود چندسری ظرفا رو گذاشته بود تو ماشین و دوتا مهمون هم که خیلی زود رفته بودند چون خودشون مراسم داشتند و منم اون روز نرفتم سرتمرین و دیگه کلا دست به سیاه سفید نزدم و استراحت شب هم چندتا از دوستامون که دیشب هم بودند ن و خانمش و اقای ب رو گفتیم اومدند و کلی دوباره خوش گذشت و حدود 3و خرده رفتیم بخوابیم حالم بدشد دقیقا سه شبانه روز بود که درست نخوابیده بودم وای توهم زدم و همش فکر میکردم فضای سنگینی دور من رو گرفته از ترس پریدم تو بغل گرم شاهو دیدم خودش بیهوشه به عادت همیشه که میترسم میگم اول بذار من بخوابم بعدتو بخواب دیدم هی داره میگه هوم هوم اوم (آواااا) دیدم فایده نداره و از زور خستگی بیهوش شدم ولی چندبار از خواب پریدم

چندبار هم رفتیم خونه ن و خیلی خوش گذشت اونجا هم از این موجود خیالی  که فوبیای منه حرف زدند و من چندوقته دوباره اندکی ترسو شدم بگذریم

چندبار هم رفتیم خرید پاییزه بیچاره مردم... اصلا چیزی بنام ت و ر م نداریم باور کنید

الانم که دارم مینویسم همسرجان هنوز شرکته و الان تماس گرفته که عزیزم ببخشید من یه جلسه دارم تموم بشه میام وقتی هم میاد بیشتروقتا داره با تلفن حرف میزنه امیدوارم همیشه سلامت و پرانرژی باشه جدیدا همش دلم میخواد دوستام بیان اینجا و با وجود اینکه صبح میخوام برم تمرین و میدونم همسر مهربان هم روزهای شلوغی داره ولی تماس میگیرم و بعضی هاشون میان و شاد میشم

میگم کاش همش بارون باشه .... امسال یه خرده دیر هوا سرد شده  بااینکه رو کوه برف زودهنگام باریده

توفان سندی و انتخابات امر یکا هم چه بهم می آن نه؟

امروز مامانم تماس گرفت صداش گرفته بود یکی از دوستای قدیمی ش که اتفاقا دخترش هم سن منه و الان ماماست و یه دوره ای هم کلاس هم بودیم سکته مغزی کرده بینوا مامانم این دوستش رو خیلی دوست داره آمین همه چیز خوب پیش بره

دوباره با خواهرجانمان قاطی کرده ایم البته اون قاطی کرده به همون میزان که مهربونه صدبرابر یهو عصبی میشه  فکرکردم مدتی باهاش رابطه نداشته باشم اینطوری برای جفتمون هم بهتره

به شدت دلم یه س گ خواسته یکی از دوستام قول داده دخترش بره عشق بازی بعد شیطونی کنه بعد باردار بشه بعد زایمان کنه بعد شیرش بده بعد بده من حالاداشته باشین در حین عشق بازی هول شده پاش شکسته به نظرتون منتظرش بمونم دلم خواسته بچمون یا بهتر بگم  دخترمون نجیب زاده باشه و اصل و نسبش معلوم باشه

تو این چندوقت خیلی سی گا رم رو کم کردم ولی دوباره تواین چند روزه دلم خواسته ولی بااین حال در کنترلمه

معده م هم چشم نکنم به لطف اون قرصهایی که خوردم عالیه والبته خوردنی هایی که معده م عکس العمل خوب نشون نمیداد رو نمیخورم و البته همین سیگ...که کم کردم

الانم که داشتم تایپ میکردم آقای ب تماس گرفت کلی ابراز دلتنگی منم دلم واسش تنگ شده از دوستای خوبمونه داشتیم میگفتیم باهم بریم کلاس تار یا سه تار اون دنبال پایه است منم همین طور باید برنامه ریزی دقیق بکنم اینطوری نمیشه

فکر کنم چیزایی که یادم اومد رو نوشتم بازم عذر خواهی میکنم اگه طولانی شد و البته دیر اومدم

سپاس و شکر بخاطر سلامتی که دارم بخاطر همسر مهربون باشعور و همراه که از هیچ تلاشی برای رضایت من دریغ نمیکنه

بخاطر خانواده عزیزم و خانواده محترم همسرم که همیشه با عشق و احترام با من و خانواده م ارتباط دارند

بخاطر دوستایی که بهتره بگم وحشیانه دوستشون دارم اونقدری که گاهی از ابراز زیادی علاقه م خجالت میکشم و همش در خلوت خودم میگم دچار سوتعبیر نشن

سپاس که طبیعت همیشه برای من بهترین ها رو خواسته

سپاس و شکر بابت همه چیزززززززززز امیدوارم قلبتون جایگاه بهترین رویشهای عاشقانه باشه و یاد بگیریم به هم احترام بذاریم خشم و نفرت رو از خودمون دور کنیم و مهر و عاطفه رو بهم بدیم

دوستای گلم خواهش میکنم حتی با یه لبخند بهم عشق بورزیم و قدر بودن دراین کره خاکی رو بدونیم وبه این فکر کنیم که بین هزاران هزار اسپرم در یک مسابقه عجیب ما برنده بودیم پس بازم میتونیم برنده باشیم

پاییز بسیاررررر پرباری داشته باشین

دوستتون  دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 20:44  توسط غزل و شاهو  | 

سلام دوستان زیبا و مهربونم

چه خبرا

می بینم که بعضی ها مثل من از نزدیک شدن پاییز خوشحالین و بعضی های دیگه بازم مثل من از نزدیک شدن سرما اعصابشون گره خورده است خب چکار کنم من آقا سرما رو دوست ندارم ولی از الان کلی برای پایـــــــــیز ذوق کردم

دیروز تولد عشــــــــــــــــــــــق من بود الهی درد و بلات بخوره تو سر من عزیزم  الهی که همیشه سلامت و شاد و پر انرژی باشی و تا ابد کنار هم باشیم وای الان که دارم اینا رو می نویسم دلم غنج میره و کاش خونه بود و من لپهاش رو مثل همیشه می کشدیم و به اون هیکل درشتش آویزون میشدم و هی میگفتم تو عشق کی هستی تو روح کی هستی تو ..(مامانش صبح زود تماس گرفت و کلی با گریه و ابراز عشق تبریک گفت آخه ه ه ه )

هی بهش میگم عزیزم ببخشید تولدت رو خیلی باشکوه برگزار نکردم

میگه: عزیزم تو برای من با شکوه ترین جشن کادو و ... هستی و منم سو استفاده می کنم و میگم اما من با اینکه بودن تو برام مهمه ولی همه اینا یعنی جشن و کادو واسم با شکوهه ( اونم یه خنده شیرین میکنه با اون نگاه های ملیح و تو دل بروش)

چند روز پیش همون دوستمون که رفتیم اصفهان پیششون و خیلی هم به ما خوش گذشت زنگ زد که ما جمعه خونه شماییم و منم گفتم نه پنج شنبه بیایین که بیشتر با هم باشیم اونا هم آخر شب رسیدند و منم کدبانو گرانه کپه برنج سمبوسه درست کردم و البته ته چین که به طور احمقانه ای خراب شد و درسته انداختمش تو سطل زباله

شام خوردیم و اونا یه قلیون حسابی درست کردند وتازه ریه های من جون گرفت عجب قلیونی درست میکنند این اهالی اص ف هان

و ساعت 3 بامداد خوابیدیم و صبح با صدای ک و م.ج از خواب بیدار شدیم هی مسخره بازی میکردند اول همسری نازنین بیدار شد منم رفتم دست و صورتم رو شستم و با قر دادن رفتم تو سالن اونا هم دست سوت وااااااا صدای موزیک هم که داشت همه جا رو منفجر میکرد .  یه میز صبحانه شیک و پیک تهیه دیدم و خیلی چسبید و همگی اماد ه شدیم رفتیم دنبال یه دختره که تازه گیا با این م.ج دوست شده دوست الکی, همین اطرافم بود چند سال از من کوچیک تر بود .. بعد رفتیم مرکز جایی که اینا یه خرده واسه مغازه ک تو اصف.. دارند خرید کنند و بعد همگی رفتیم ناهار که  خوشمزه بود و حراج پوما رو هم سرزدیم  بعد رفتیم شیرینی نزدیک خونمون و دوستمون یه کیک خرید برای پیشواز تولد عشقم و اومدیم خونه کلی تولد بازی و جیق جیق کردیم  و رقص و قلیون ... تا ساعت  5 و خرده  ای خواهرم زنگ زد انگار دل خور بود و حس میکرد من میخوام بپیچونمش چون مهمون دارم این خواهر من گاهی توهم میزنه و بیشتر اوقات رو نروه منه اونم بخاطر این رفتاراش گاهی فکر میکنم نباید تو مسائل و مهمونی های خودم راش بدم که اینطور متوقع نشه یعنی چی؟؟؟؟؟؟ شما دوستان احیانا درست عبرت بگیرین

دیگه رفتیم اون مرکز خریده که اون اقلام رو تحویل بگیریم قبلش دختره رو رسونیدم خونشون .. نچسب بود.. بعد همون مرکز خریده در حالی که کارمون تموم شده بود و منتظر ک بودیم چون داشت با خانمش تلفن خرف میزد البته حرف که چه عرض کنم داد و دعوا خیلی وقته اختلاف دارند و نمی دونم آیا وجود بچه خیلی دلیل خوبی برای جدا نشدنه اون بدبختا که بیشتر آسیب می بینند و رفتم بهش بگم آروم باش که یهو دوستم آقای ن و خانمش رو دیم آروم رفتم پشت سرش و گفتم خانم میتونم شماره تون رو داشته باشم و کلی خندیدیم اونا هم برای خرید اومده بودند و راضی شون کردیم و بردیمشون خونه خواهری و خواهر جان کمی تو قیافه بود .. و کلی اسباب پذیرایی به را کرده بود  و اینقدر ما با این ن خندیدیم که که دیگه داشتیم میمردیم این دوستان اصف... هم کلی از ن خوششون اومده بود و هی اصرار اصرار که باید بیاین پیش ما اصفهان .. بعد خواهر شام سفارش داد و خوردیم تصمیم این شد که ک رو برسونیم به سرویس که بره اصفهان و و اون یکی دوستمون م.ج صبح فردا پرواز داشت بره اروپا برای سفر همه رفتیم دوستمون رو بدرقه کنیم بعد این م.ج سوییچ رو انداخت تو صندوق عقب و هی در و باز و بسته میکرد و جینگولک بازی که وقتی سوییچ این داخل باشه درب بسته نمیشه( به خیال خودش از رازی پرده برداری میکرد)(یه ضرب المثل هست میگن شوخی چی؟؟؟؟و همانا دیدیم که درب صندوق عقب بسته شد و باز نشد اینطور بگم مشت و لگد فحش و بار این کوپه کیا کردیم باز نشد که نشد همه چپ چپ نگاه میکردند و ما بلند بلند میخندیدم اینقدر که فکمون کش اومده بود با هرچیز بی مزه میخندیدم هرکس اومد و به تز داد زنگ زدیم نمایندگی ش بالاخره کسی رو پیدا کردیم که بیاد بازش کنه و گفت تا 20 دقیقه دیگه خودم رو میرسونم و 100 تومنم میگیرم منتظرش بودیم که یه آقای خیلی جوون و خانمش و یه آقای نیمه مع تا د اومدندو شروع کردند به ور رفتند با در ماشین با سیم و.. ظاهرا کارش باز کردنه ماشینهای هیوندا بوده و سر از کیا هم دراورد و باز شد بله.... کلی دست زدیم وهر و کر کردیم م.ج یه 10 دلاری بهش داد و به اون آقاهه هم داداشم 15 تومن پول داد(اون که سیخ اورده بود) بعد همگی اومدیم خونه ما و قلیون و میوه و کیک و شربت و ... تا ساعت 3 و ن و خانمش رفتند و دوست مسافر هم خوابید و صبح زود بدون اینکه ما بیدار بشیم رفته بود و وقتی هم رسید با اسکایپ حرف زدیم که میلان بود

دیروز بعدازظهر هم دوستمون همون مربی اس ک ی ت سابقم تماس گرفت اینورا بود و گفت شاهو کجاست که گفتم شرکته و گفت زود میاد ؟.. گفتم بیا باهاش تماس میگیرم اومد کلی حرف زدیم چند هفته ای بود ندیده بودمش بعد هم تماس گرفتم با همسر جان و اونم اومد یکی از جلساتش واسه فردا مونده بود مگه نه به اون زودی نمی اومد و کلی حرف و... مشاوره گرفتن از شاهو برای کار جدیدش و رفت

به پیشنهاد من و به مناسبت تولد عشقم تصمیم گرفتیم غذارو بیرون بخوریم و یکی از رستورانهای مورد علاقه جفتمون رو  انتخاب کردیم  رستروان ب ب چ کره ای نزدیک خونه ... کلی خوش گذشت و یه مدیر جدید اومده بود اونجا یه آقای خوشتیب و که به گفته خودش سالها اروپا مشغول این قضایا بوده و از ما به عنوان مشتری نظر خواهی کرد و همسری هم در این مواقع کلی ایراد سخن میکنند و سعی در اشاعه فرهنگ غذاهای خوشمزه دارند و بعد اومدیم خونه و تو محوطه سی گا ر بر بند زدیم و دایی جونم که من خیلی دوستش دارم تماس گرفت و گفت عروسی دخترشه و دعوت کرد فکر کن ما بریم اصلا اعصاب فامیل رو ندارم و اونم عروسی کلی تشکر کردیم و مامان هم بهش گفته بود تولد شاهو اونم تبریک گفت ...

خاله پری هم که تشریف اوردند بدون سر و صدا و آروم یعنی دارم از تعجب شاخک درمیارم

پرده هم سفارش دادم نازه ساد ه  خوش رنگ در حال آماده شدنه

اوایل مهر هم تمرینم شروع میشه پارتنرهای من از با زی گر ان نازنینی هستند که شما با کارهاشون خاطره دارین مخصوصا دوتا از خانمهاشون

الانم خیلی گشنم شد و چشمام داره قیلی ویلی میره دلم میدونی چی میخواد؟ از اون سوپ قارچ و خامه دیشب خیلی خوشمزه بود غلیظ و خوشمزه کسی بلده بهم طرز تهیه ش رو بگه

اگه قیمه بادمجونم بود بدم نمی اومد شاید چند سیخ بال حسابی زعفرونی شده تازه عدش پلو با سالاد شیرازی چی

حسابی حالتون رو خراب کردم ها ها ها ولی برم بلکه چیزی پیدا کنم دلم به شدت غذای خونگی میخواد کاش  کسی منو دعوت کنه اون دوستم ا که همیشه غذای خونگی درست میکنه و در بدترین شرایط تو خونه ش چند نوع خورش  هست الان رفته تر کی ه مگه نه یه حالی به خودم میدادم

مراقب خودتون باشین دوستای نازم

کاش همسری یهو پیداش بسه و چیزی درست کنه خیلی دست پخت نداره فکر کنم بجای اینهمه اصرار من برای رفتن به باشگاه باید بفرستمش یه دوره آشپزی نه؟؟؟؟؟؟/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 16:25  توسط غزل و شاهو  | 

در حالی که چند دقیقه پیش چند تکه بادمجون نیمه سرخ شده از فریزر اوردم بیرون و چندتا گوجه هم سرخ کردم و کلی ادویه خوش عطر بهش زدم و مقداری سبزی خوردنم شستم و گذاشتم تنگش ناهارم رو خوردم و یه سیگار روشن کردم و مشغول نوشتن شدم(ساعت 6عصر)

سلام

لب تاپم رو روی میز ناهاری گذاشتم در حالی که سالن هنوز پرده نداره به منظره بیرون نگاه میکنم انگار تمام شهر رو میبینم حتی وسعت کوهها در دور دست این خونه خیلی حس خوبی داره پر از انرژی و دوست داشتنی دائم دلم میخواد کتاب بخونم شعر بگم بنویسم غذا درست کنم ...

بالاخره به خونه جدید اومدیم بعد کلی بالا پایین کردن خونه هایی که دیدیم این خونه انتخاب شد از خونه قبلی بزرگتره و طبقه بالاتر با ویوی عالی توی برج روبروییمون با این فرق که تغییر جهت دادیم شمالی یا جنوبی نمی دونم دقیقا ولی آفتابگیرش عالیه و در کل راضی هستیم

یک ماه زودتر از اونی که موعد خونه قبلی تموم بشه اینجا رو گرفتیم  وهمزمان خونه قبلی رو هم تا دو روز دیگه داریم  در 1هفته تعطیلی تهران ما در حال تدارک خونه بودیم اول که رنگ آمیزی شد و ما به هزینه خودمون یه قسمت سالن و کل اتاق خوابمون رو اون نوع رنگی که خواستیم  برامون انجام دادند بعد هم کل کاشی های آشپرخونه رو با برچسبهای تک رنگ(دورنگ آبی کاربنی و سرخابی جیق) پوشوندیم خیلی زیبا شد و قابل تشخیص نیست که کارخودمونه بعد تمام شیرآلات و عوض کردیم و برای حموم کایبن تهیه شد و ... خلاصه کلی هزینه کردیم بجز کابین, تازه ماشین لباسشویی نصب نشده چون یه اتاقک داره که باید لوله کشی ش انجام بشه و پرده خونه قبلی هم برای اینجا کوتاه بود و باید تو همین روزا همت کنم و برم پرده سفارش بدم سرویس خواب رو هم نیاوردیم بالا وبه قول شوشو بذارش برای آتش چهارشنبه سوری ... وااااا.. خسته شده بودیم ازش و باید احتمالا فردا پس فردا بریم سفارش نهایی ش رو بدیم چون قبلا یه طرح زیبا و ژورنالی دیده بودیم و خوشمون اومده بود و مبل ها و عسلی ها هم عوض میشه ولی فعلا اوردیم بالا,لوستر ها هم تغییر می کنه, همین طور ناهار خوری یا حذفش میکنیم یا یه چیزه دیگه و میز تی وی رو هم همین طور براش برنامه خوبی دارم ,و یه سری خلاقیت های دیگه تو خونه انجام دادم که اگه بخوام عکس هم بذارم فقط و فقط در دید کسایی که میشناسم و وب دارند  میذارم نه این مریضهای روانی که میان میگند عزیزم .. بعد میبینند و زر زر میکنند..  خلاصه همه اینها نیازمنده اینه که من وقت اساسی بذارم مخصوصا من چون انتخاب نهایی بامنه....

مستاجر قبلی انصافا مواد  شوینده رو کشف نکرده بود و چربی رو کابینت ها دلمه بسته بود 5 سال اینجا بوده یه مشت آدم چرک کثیف نمیدونم بعضی ها چرا اینطوری زندگی می کنند مثلا جوون هم بودند و یه بچه داشتند .. خلاصه ما هم کارگر اوردیم و شروع کردند به تمیز کاری دیدم اینا هم دارند سک سک میکنند کلی عصبانی شدم و ردشون کردم رفتند و من و همسری علی رغم مخالفتش که این کار ما نیست وقت گذاشتیم و با حوصله تمیزش کردیم برق افتاد ولی به سختی یعنی برای هرجایی مواد شوینده خودش رو استفاد کردیم از جوهر نمک و من و رافونه و آنتی باکتری و رخشا و وایتکس تا....

همون روز دوستمون آقای ب ص تماس گرفت و وقتی فهمید ما اثاث کشی داریم کلی اصرار که چکار کنم بیام گفتم کاری ازت برنمیاد فقط شام خونگی درست کن و بیا کاملا هم جدی میگفتم چون این چندوقته همش غذای بیرون خوردیم و ساعت 10:30 شب اومد و از فارسی غذا گرفته بود که واقعا هم خیلی چسبید و هی میگفت: ببخشید من تازه از جلسه دارم میام و ببخشید نتونستم غذا درست کنم(خیلی جدی) فکر کنید این بنده خدا تو ستادهای انتخاباتی واسه خودش کسی بوده و هست...

داداشم هم کلی کمک کرد و خواهری هم هرازگاهی می اومد و در نقش تغذیه برتر به ما حال میداد...

دو شب پیش هم یهو در حالی که خونه هنوز به نظم کاملی نرسیده حوصلمون سررفت و تماس گرفتیم با دوستمون آقای ن و خانمش و بعد دوساعتی اومدند و خواهرم و بردارم هم اومدند و کلی خوش گذشت و ساعت 3 هم رفتند

چیزای اضافه خونه قبلی از جمله پرده... رو شوهر دادم رفت نمیشه گفت بخشیدم چون چیز خاصی نبود ولی در هر صورت به کسی که نیاز داشت دادم

چند روزی هم که بخاطر فطر تعطیل بود رفتیم سفر ا صفهان .. چند روز قبلش دوتا از دوستامون از اونجا اومده بودند خونه ما آقای ک و  ج  ع... بعد اینها هم اصرار اصرار که تعطیله شما هم بیاین اینا رفتند و ماهم دوروز بعد رفتیم اونجا این بنده خدا (م.ع) هیچی واسمون کم نذاشتند هرچقدر بگم چقدر بهمون خوش گذشت کم گفتم همش می گفت شما تو تهرون خیلی به ما حال میدین و به قول خوشون عزت میگیرن یعنی واقعا اینقدر زیاد بود و خودمون نمی دونستیم احتمالا دلیلش اینه که من و همسری عزیزم همیشه سعی کردیم یه طوری برخورد کنیم که واقعا واقعا انگار خونه خودشونه و همه طوره پایه بیرون و... هستیم وصمیمی و صادق هستیم و اینها خب خیلی قدردان بودند بااینکه اولش  که توراه بودیم یه ذره بی حوصله بودیم ولی مارو کلی بیرون بردند و رستورانهای عالی  که به زور گذاشت یه جا حساب کنیم و بریونی و جاهای دیدنی و باغ اطراف شهر که کلی آب بازی کردیم البته از همون اولش شب که رسیدیم اینا با قلیون اومدند به استقبال رفتیم بستنی سلطان وو.. دوستهاشون هم خیلی مهربون بودند و یه شب هم به طرز عجیبی که تو دور دور کردن بودیم دعوا شد و این دوستای ما که اونجا آدمای کله گنده ایی هم هستند رگ غیرتشون بالازد و ش و ک ر درآوردند و ادامه ماجرا و نیرو ریخت بعد هم که فهمیدند این دوستمون کیه بی خیال شد و تازه عذز خواهی هم کردند همه دخترا یهو ترسیدند ولی من چون میدونستم طرفم کیه ریلکس بودم و هی لبخند تحویلشون میدادم .. ولی واقعا خیلی بهمون حال دادند و بهمون خوش گذشت و موندم چطوری جبران کنم در حالی که اونا فکر میکردند دارند زحمات مارو جبران کنند

در یکی از این روزها هم که مشغول خونه بودیم,به وب یکی از دوستام سر زدم و اتفاقی که افتاده بود رو خوندم که بهت زده شدم و چنان حالم بد شد که گردنم گرفت و نتونستم حرکت کنم سه روز کامل گردنم اسپاسم عصبی شد و در تمام مدت حالم بد بود و هسری هم تمام سعی ش این بود که آرومم کنه ولی من اصولا در این مواد اینچنین حالم بدو بدتر میشه و باید بسپارم دست زمان و چند روز طول کشید تا کمی آروم بشم نمیخوام بیشتر در موردش حرف بزنم چون میدونم اوقاتم تلخ تر میشه آمــــــــــین که ما انسان وار تر زندگی کنیم

سفارت ک ا ن اد ا هم که تعطیل شد و بیچاره کسانی که درگیر شدند  و دلار هم که قربونش برم همین طور داره میره بالا

به شدت دلم خواسته هر چه زودتر از وطن برم به شدت هی به همسری میگم عزیزم هیچی تو این روزا نمیتونه به اندازه این خوشحالم کنه که کسی بیاد بگه برو برای همیشه ا م ر ی کا زندگی کن دارم انرژی میفرستم

دوســــــــــــــــــــــــــــــــتتون دارم زیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 20:53  توسط غزل و شاهو  | 

 

سلام دوستای نازنینم

غیبت نسبتا طولانی من رو به بهانه های مختلف تمرین (کار) بی حوصلگی .... در نظر نگیرین

1-      امیدوارم همه سلامت باشین و شاد و کاروان زندگی شما رو بهترین مقاصد رسونده باشه,و بابت زلزله دلخراش هم همه ی مردم عزیز آذربایجان رو در آغوش میکشم و اندوهباد میگم

2-      نشمیل عزیزم  بدرود پسر کوچولوی چند روزه ت رو بهت اندوهباد میگم وآمین که روز به روز بیشتر به آرامش برسی و لحظه های نابی رو در انتظار داشته باشی اندوهگین نباش که حتما این بهترین برای تو بوده چون که تلاشت رو کردی

3-      تو این ماه به ترتیب چندتا مهمان هم داشتم که همه چیز به خوبی گذشت

4-      چند بار هم مهمون داشتیم و مهمونی رفتیم که اتفاق ویژه ای نبود

5-      یه بار هم به اتفاق همسری رفتیم ها یپر اس تار و کلی خرید کردیم

6-      همسری عزیزم که عاشقانه دوستش دارم خوبه و سخت مشغول کار .. عزیزم  قدر ت رو میدونم چندوقت پیشا یهو دلم گرفت و ناخواسته به فکر عشقی که در گذشته داشتم و از دنیا رفت ,افتادم و کلی گریه زاری و چقدر خوب منو آروم کرد منو ببخش که گفتم اگه الانم زنده بشه باهاش میرم میدونی که دروغ گفتم انگار میخواستم خودآزاری کنم و فردا بهت گفتم که تو به حق عجیب غریب ترین مرد دنیایی عجیب غریب ترین دوستت دارم همه کس من

7-      همسر مهربونم برای من یه دوربین حرفه ای عکاسی خرید همون که خیلی دوست داشتم و سپاسگذارم که میدونستی من عاشق عکاسی ام و اونو واسم  تهیه کردی و کلی باهم عکس بازی کردیم

8-      دیروز هم کتاب  " آدم اول"  اثر آلبر کامو را واسم خرید ازت ممنونم ..

9-      هرروزی که خونه باشم و در رو بزنه از تو چشمی نگاه میکنم که با چه لبخند زیبایی اون پشت وایساده و با وجود اینکه کلید داره همیشه در میزنه  

10-   چند وقت پیشا خواهریم بخاطر جا به جایی خونه مستقلش یهو به مشکل خورد و شاهوی "ماهم" بدون چشم داشت برگشت به خواهر کمک کرد

11-   از اون جایی که من سالها مستقل زندگی کردم و انگار نمیتونم توی یه خونه بند بشم شهریور باید از اینجا بلند بشیم و همسری هم چون روحیه من رو  میدونه چیزی نمیگه ولی امان از قیمت ها یعنی یه سور زده به نوسانات  دربورس و قیمت ارز ... امروز یه قیمته فردا یه چیز دیگه منم از یه ماه و خرده ای پیش رفتم تو همین مجموعه آمار گرفتم چون فعلا دلم نمیخواد همچین مجموعه خوبی رو با امکانات امنیتی و تفریحیش از دست بدم یه خونه بزرگ 180 متری پیدا کردم که دل مارو برد تواین چند سال هم خالی بوده یعنی نوی نو صاحبش امریکاست که تازه برگشته (البته اگه سو تفاهمی پیش نیاد میخوام فرق قیمت ها رو بگم) بمن گفته بودند 50 پیش و 3 اجاره حالا که صاحبش اومده میگه گفتم 60 و اجاره سه و نیم بعد بهش میگم آخه چیزه دیگه ای گفتند میگه خب شما خودتون اجاق رو نصب میکنید؟ منم گفتم به ما گفتند اجاق و کمد کفشای دم در رو قراره شما نصب کنید تازه نگفتم شما باید کابین حموم و آینه و وسایل سه تا دستشویی حموم رو باید نصب کنید منم گفتم اجازه بدین حضوری صحبت کنیم و تازه با کلی ناز میگه اینجا چندتا خواهان داره  صاب خونه های این مدلی پول خون عمه شون رو هم میگیرن آخر هم کلی با منت با آدم تا میکنند و از نظر من تقصیر چندین نفره یک- عدم نظارت دو لت   دو- این املاکی های دندون گرد که بخاطر گرفتن کمسیون زیاد خودشون این وسط موش میدوونند  سه- یه سری از این مستاجرا که تا میگی فلان قیمت نه نمیگن مثلاش دیروز من رفتم بازم یه مورد 3 خوابه 165متری دیدم خانمه میگه 3تا اجاره شه من میگم آخه به ما گفتند2800 اون آقاهه که با خانمش بودند میگه مشکلی نداره آخه باباجون یه چونه بزن حالا اونا رفتند این زنه دقیقا دقیقا 2ساعت مخ من رو کار گرفت و از آلزایمر مامانش و... حرف زد و اشک ریخت دیگه داشتم غش میکردم فقط فرار کردم بااینکه موقعیت خونه خیلی به ما میخورد اینقدر انرژی منفی و بیمارگونه گرفتم که فقط فرار کردم وشب که رفتیم پیاده روی و رفتیم لابی برج روبرویی که آمار بگیریم یهو دیدمش (گفت دارم میرم خونه خواهرزادم) منو میگی فقط کله م رو برگردوندم که منو نبینه و شوشو میگفت یهو نگات کرد اونطوری که انگار میشناختت گفتم بله فلانیه ... دیگه هم تماس نگرفتم مگه نه از نظر مالی و موقعیتی مورد خوبی بود چون تو برج خودمون هم بود امیدوارم به سرعت مسئله خونمون حل بشه اه اه اه

12-   خلاصه این بند بالا رو در راستای مطالب دوستانی گفتم که هر کدوم یه جور درگیر خونه هستند و میخوام بگم بالا و پایین نداره همه جوره دارن مردم رو اذیت میکنند و ب قول سپی انگار مثلا اینجا اسپانیاست خوبه که اینجا جهان سوم است و آنی عزیز که اونم درگیره

13-   المپیک2012 رو هم نگو که در پاره ای ساعات من مرد م و زنده شدم و بیشتر از هر کدوم اون ناداوری احمقانه و اراجیفی که مردم تو فیسبوک در مورد عبدولی گفتند که آی فلانی میوه فروشه  چی چی فروشه خب به شما چه !!! مگه قراره هرکس شغلش میوه فروشه دیگه نره دنبال عشق  و علاقه ش اینقدر از این ماجرا حالم بد بود بدون اغراق میگم, دلم میخواست خرخره شون رو میجوییدم ..ولی واقعا جای دست مریضاد داره و خوبه که این مسئولین واقعا زحمت کش(بله) یه خرده کمتر جیبهاشون رو واسه این فوتبالی های به درد نخور خالی کنند از جسارت حدادی هم خیلی خوشمان  آمدددد

14-   دوهفته  پشت هم دوست جانمان  مهندس از ما خواست که باهاشون بریم د م ا وند و ما هم نرفتیم 1بار جایی بودیم یه بار هم حوصله نداشتیم جدیدا هم بیشتر تحویل میگیرن بعد از بی محلی که ما سراون قضیه کاری داشتیم جالبه!!

15-   در این چند وقت هم کلی کدبانو شدم در راستای تهیه مربا و ترشی آلبالو  یه مربای سیب هم درست کردم که گند زدم و بعد لواشک درست کردم یعنی ترکوندم خودم درست میکنم و خودم خ ر کیف میشم مخصوصا وقتی همسری میاد و دستام رو میبوسه که عزیزم خودت رو زیاد اذیت نکن و باورش شده من در راستای اقتصاد مقاومتیه چیه اینکارو میکنم دیگه نمیدونه بنده خودم مشعوف میشم

16-   این چند وقت هم همش درگیر تمرین بودم و اجرا هم تموم شد و همزمان شد با امدن یکی از دوستان وبلاگی از خارج که یه دنیا شرمنده ش شدم اونقدری که رو ش رو نداشتم باهاش تماس بگیرم هی خواستم یه دروغ سرهم کنم که چرا نتونستم ببینمت دیدم پیش وجدان خودم نمیتونم دروغ بگم و چرا باید صداقت اون رو اینطوری جواب بدم هنوز هم خجالت زده م به جون خودم شدیدا شدیدا درگیر بودم حتما جبران میکنم بیا و اینجا بنویس که ازم ناراحت نیستی بااینکه خونمون هم به هم نزدیک بود بازم منو ببخش

17-   احتمالا تا چند وقت دیگه هم تمرین کار جدیدم شروع میشه

18-   چند وقت پیشا هم به اتفاق داداشم رفتم مبل دیدم و فکر کردم اگه خونه رو بزرگ کنیم نیاز به چند دست مبل جدید خواهیم داشت قیمت ها نسبتا مناسب بود

19-   دوباره تب و تاب رفتن از موطن در سرماافتاده و البته که خیلی جدی است با این وجود نیاز به زمان داریم  و کماکان داریم بهش فکر میکنیم

20-   وای خدای من یه خبر خیلی خوب اینکه از معده درد من هیچ خبری نیست و معده من که خیلی اذیتم میکرد بیشتر وقتا و حتی خوب ک ا ر نمیکرد درست شد معجزه, یعنی امشب خوردم فردا اثر کرد کاملا غیرشمیایی یه داروی آمریکایی که یکی از دوستان همسرم سهامدار 80درصد اونه و اینقدر خوبه و اثرکرده  که نگووو      و همسری هم قبلا بیزنس دارویی کرده که قرار نمایندگی انحصاری این دارو رو در 2 کشور بگیره و طرف که خیلی سخت گیره ولی با توجه به شناختی  که از توانایی های همسری داره قبول کرده و مونده مسئله مالی ش چون ماباید حداقل 70با 80 تا بابت یه کشور بدیم و البته پروسه ثبتش در اون کشورها  و این خودش یکی از راههای خروج از مملکت عزیز امیددارم همه چیز خوب پیش بره با وجود این اوضاع الکن اقتصادی که معلوم نیست تا که مخواد ادامه پیدا کنه

21-   ریمای عزیزم در مورد اون موضوعی که بهت گفتم کماکان اعلام وجود میکنم و امیدوارم اون مسئله زودتر تموم بشه

22-   باباجونی (بابای شاهو) هم لطف کردند و کلی میوه های رنگارنگ تابستونی برامون فرستادند دستشون درد نکنه و عاشقشونم همیشه سلامت و مهربان بمونین, چون زیاد بود من کلی به این ور اون ور دادم

23-     برادرم یه کودک 6ساله از استان چهارمحال بختیاری رو تحت نظر مالی گرفت وقتی شنیدم اشکم سرازیر شد و کلی بهش تبریک گفتم و بهش حسودیم شد حس کردم باوجود اینکه از من کوچیکتره ولی یه قدم باز زد جلوی من

24-   وزن بنده اومد پایین ولی دوباره نجومی شده 68 با اینکه اصلا نشون نمیده ولی خب من حس میکنم زیاده و تازه به طرز احمقانه ای دارم بهش عادت میکنم نه هه ه هه ه ه ه ه ه , به لطف اینکه مصرف برنجم رو زیاد کردم مثلا هفته ای یک تا دوبار, رشد موهام که کند شده بود عالی شده

25-   یکی از دوستام که ق ب ر س زندگی میکنه وچند ماه رو ایران بود و یه سری اومد خونمون کلی تماس گرفتند و هردفعه هم نمیشد که ببینمش و بالاخره رفتیم خونه دوست پ س رش چه خونه ای ... چند بار رفتیم و کلی رقصیدیم و خوش گذشت حالا نمیدونم ک بوده و آیا گفتم اینجا در هر صورت خوش گذشت یه شب هم 2تا از مجری هایی که شما هم خوب میشناسیشون اونجا بودندو البته پاتیل افتاده بودند و کلی بامزه گی میکردند و یکیشون خانمش هی میگفت بیا این نوع رقص رو بهم یاد بده خلاصه هرجایی میریم باید تابلو بشیم

26-   ترمیم ناخنم رو هم ایندفعه تو خونه انجام دادم و چه حال خوبی بود بجای اینکه بلند بشی بری تو اون جو مسموم آرا ی ش گاه

27-   دوستم آقای ن هر دفعه میگه بیا برو آواز رو تکنیکی یاد بگیر تو که اینقدر خوب میخونی چرا استفاده نمیکنی منم هر دفعه تصمیمم جدی میشه ولی زمان کم میارم مثل کتاب شعرم که هنوز نتونستم به چاپ برسونم به قول عشقم میگه عزیزم همه چیز رو منوط نکن به شرایط خاصی راست میگه دیشبم کلی باهم حرف زدیم و هی منو تشویق میکنه که عزیزم برای رسیدن به علایقت من هرکاری میکنم آخه من با قلب اقیانوسیه تو چکار کنم جیگرم

28-   چند روز پیش یهو دلم رنگ خواست حس کردم خونه م رنگ نداره داشتم میمردم رفتم چند تا پارچه بزرگ رنگی رو برداشتم و زل زدم بهشون قرمز زرد تند .. تاحالا تشنگی شدید داشتین بعد یهو تمام شیشه آب رو سر بکشین منم مثل عطش زده ای بودم که تشنه رنگ بود تو خونه جدید از رنگ ها بیشتر بهره خواهم برد (یهو فکرکردم بخاطر شیکی نباید خونه م رو مثل قطب کنم) یاد ریما جونی افتادم که داره دکوریشن خونه ش رو مدرن میکنه  و تقریبا باید گفت رنگ میمره تو خونه ش یه خرده مراقب باش دختر

29-   ..... از خواب که بیدار شدم به رسم هر صبحگاه منو بغل کرد و بوسید تو چشمای خواب آلودم زل و گفت:هرکاری از دستم بربیاد برات دریغ نمیکنم عاشقتم عشقم.. منم کمی بعد نشستم کنار تخت  پرده رو زدم کنارو پنجره رو باز کردم سبزی بیدها و سپیدار ها و عمق کوه دیده میشد دستم رو گذاشتم زیر چونه م و به آسمون و چند تا لکه ابرش نگاه کردم و گفتم نمی دونم اسمت چیه خالق خدا ... ولی من بهت میگم   بابا   ازت ممنونم که اینقدر مهربونی وهوای منو داری حواست بهم باشه که حواسم پرت نشه و در راه تو قدم بردارم این آرامش حتما برای اینکه من برای شادی آدمهای غمگین قدر بردارم....

هرچی یادم اومد(تقریبا)  نوشتم برم یه سیگار بکشم و کمی برقصم با این آهنگ لوس بارو بارونه زمینا تر میشه که یه خانمه خونده خیلی هم آرومه .. 

همه تون رو دوست دارم خاموش ها و غیر خاموش ها .. آمــــــــــــــــــــین بهترین ها برای شما باشه آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 17:55  توسط غزل و شاهو  | 

سوار مترو میشم چون تفریبا اول خطه خلوته می نشینم روی صندلی تو ایستگاه بعد صندلی های خالی پر میشه یه خانم لاغر چادری به زور خودش رو می چپونه کنارم من بهش جا میدم ارث پدرم که نیست من بلیط خریدم اونم همین طور 

عاشق اینم به همه ی چهره ها نگاه کنم به حالتهاشون شادی و اندوه هاشون 

انگار بیشتر از هر حسی تو چهره مردم اندوه و افسردگی می بینم کسی بلند بلند نمی خنده از یه برنامه کاری موفق حرف نمیزنه با خودم میگم این مردم بیشتر از حالتی فقیر و افسرده هستند دلم آتیش میگیره

دستفروش ها میاند با خودم میگم خب دارند چیزی میفروشند چرا بیشترشون ژست مسکین گرفتند به خودشون یا دارند .. تو همین افکارم که یه خانم قد بلند  خوش اندام با لباس نسبتا مرتب سورمه ای رنگ و با پوستی سفید و ابروهای تاتو که اصلا هم تو ذوق نمی زنه و موهای مشکی که یه فرق کج مرتب داره و صورتی زیبا و ملیح وارد میشه لباس زیر زنونه می فروشه ش ر ت .. تو همون لحظات یه دختر حدود 5 ساله هم با فال می لوله بین جمعیت و با یه لهجه خاص و شیرین کولی وار با یه ریتم تند و مقطع میگه فال می خری و سریع چشمش به رنگارنگی شرت ها می افته کمی نگاه میکنه یه نگاه کنجکاوانه و عجیب یه دختر که ظاهرا دانشجو به نظر میرسه میگه بیا به من فال بده چقدر میشه 400 و همون خانمه که خودش رو کنار من جا داده ,داره شرت میخره و از فروشنده می خواد که بهش تخفیف بده و اونم میگه باور کنید هرکدوم 100 تا 200 بیشتر برای من سود نداره فکر میکنم اون دختر کوچولو با اون موهای فر کوتاه و نگاه جذابش دیگه یادش رفته از شرت ها خوشش اومده 

 میاد میگه اندازه منم داری فروشنده میگه فکر نمیکنم(تو دلم میگم خانم زیبا به قیافه ت نمیاد که به این بچه بخوای یه شرت که سایزش نیست بندازی) و با همون شیطنت و علاقه ش به خریداره میگه این رنگ و بخر یه صورتی جیق .. دوباره با علاقه همه رو نگاه میکنه در همین حال یه رنگ زرد برمیداره و نگاش میکنه فروشنده به دختر میگه: خوشت اومد دختر بچه با همون زبون درازی و بچگی گفت:آره فروشنده بردار

و دخترک بدون تشکر و با عجله و از خوشحالی زیاد میگیره و میره

یه لبخند که انگار صورت سفید و زیبای فروشنده رو بوسیده باشم و بغلش کرده باشم به اون تحویل میدم

دلم میخواد یه جوری ازش تشکر کنم بلند بشم  و دستش رو بگیرم بگم ببین این دختر سخاوتمنده انسانه عاشقه می فهمه اشک تو چشمامم جمع میشه دلم میخواد گریه کنم کسی ازم بپرسه چته و براش توضیح بدم اما دریغ از توجه یه نفر به این صحنه عجیب

به شیشه روبرو خیره میشم و تمرکز میکنم و یه دنیا انرژی براش می فرستم و میگم امیــــــــــــد دارم که به تمام خواسته هات میرسی و اون دختر کوچولو که دیگه هرگز حسرت هیچی رو نداشته باشه

آخ آخ آخ که چقدر هنوز دلم گرفته آخ که مردمم رو چقدر دوست دارم 

خدایا صدای من رو بشنو و میدونم که صدای من رو می شنوی و صورت خیس من رو در این نیمه نور خونه میبنی می دونی چی ازت میخوام

پس به من ارزانی کن اون قدرت رو تا به تمام این صحنه ها خدمت کنم

دوستای من بیایم  تمرکز کنیم و انرژی بفرستیم که دنیا به آرامش ابدی برسه  و من  و شما ...

آمــــــــــــــــــــــــــــــــــین

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 0:37  توسط غزل و شاهو  | 

ســــــــــــــلام به همه دوستای نازنین خودم

آمین که سلامت باشین و همه اونایی رو که هم دوست دارید در سلامت مطلق باشند کارهاتون اونطور که دلتون میخواد پیش بره و لحظه به لحظه  به خوشی ها و خوشبختی ها نزدیک و نزدیک تر بشید و تمام پلیدی ها و ناپاکی ها اعم از اونهایی که برای ما آشنا یا غریبند دور باشید

به قول خودم که  به همسر مهربون میگم: عزیزم ما داریم رو به جلو میریم برای  بهتــــــــــــــرین بودن و هرگز به عقب برنمیگردیم و ازتون میخوام این جمله رو تو ذهنتون داشته باشین و هر روز تکرار کنید و اثرش رو حس کنید

خالق  ساده و عجیب از تو سپاسگذارم بابت دیدی که به من دادی دید در سر و دید در سر

این چند وقت هم که کلی این ور اون ور بودیم و مهمونی رفتیم ومهمون اومده و سفر و کار ...

یک سری در هفته های پیش که برادر همسرعزیز تماس گرفتند که مابرای شام میایم منم تصمیم گرفتم سنگ تموم بذارم چون هم رو مودش بودم هم خواستم مثلا بگم اگه بار گذشته از بیرون غذا آوردیم ایندفعه حالش رو ببرین(اون دفعه به مزاجشون خوش نیامد) منم در یک حرکت انتحاری پلو,خورش کرفس,بادمجان شکم پر, ته چین,آش رشته , سالاد ماکارونی,سالاد فصل,.. درست کردم و همسری هم کلی کمک کرد و همش می گفت قدر ت رو میدونم, وهی خواهش میکرد یه غذا درست کنم(اصلا هم نمیخواستم روی جاری جان را کم کنم باور کنید) شب اومدند و برای اولین بار کادو اوردند یه چیز خیلی معمولی و اصلا هم مهم نبود کلی تشکر کردیم.. شام خوردیم و یهو بحث به سمت دیدگاههای دین و خدا رفت که من گفتم اگه میشه لطفا این بحث ها نباشه نمیخوام دیدگاهتون نسبت به ما بد بشه که برادرش گفت:نه هرکس دیدگاه خودش رو داره گفتم آخه اولین باری که من باشما بحث کردم به جنجال و کدورت کشید و کلی میخواست بگه  که اینطور نیست و من تغییر کردم و خوبه که اینقدر تاثیر گذار بودم که یاد بگیره به عقاید دیگران احترام بذاره و بحث وجود خداو عدمش مطرح شد.. و اگه شما حس کردین من یک دیالوگ با جاری رد وبدل کردم اشتباه کردین ابدا حرفی نداره منم چیزی ندارم بهش بگم فقط پسر چاق بامزشون رو بغل کردم البته می ترسیدم حس نکنند من له له بچه رو میزنم که اینطور نیست و اتفاقا ما تصمیم گرفتیم اصلا بچه ای نباشه بر عکس دو سال پیش..و همون موقع ها دوستم الف هی تماس گرفت که کجایین بیاین دیگه آخه یه سری دیگه دوستانمون هم بودند و قرار بود بریم اونجا همینم شد اینا رفتند و ماساعت 1 بامداد رسیدیم خونشون تا صبح بیدار و حرف و خنده... تا فردا عصر وقتی خواستیم برگردیم ش و خانمش خواستند که بریم خونشون همون چند روز تعطیلات و بعد باهاشون بریم ش م ا ل وما رفتیم خونشون 3شب اومدیم خونه و استراحت و فردا رفتیم و تعطیلات چندروزه ش م ال  بودیم خوش گذشت وروز مرد رو هم با کیک و خیلی جدی با ج و ر اب برگزار کردیم و خندیدم خیلی بامزه بود و کلی هم زیتون پرورده و ماست موسیر و تا اونجایی که دلمون خواست اونواع سیر خوردیم حال میده

هفته قبلش هم که د م ا ون د بودیم ویلای یکی از دوستان که اونم با سیرخوردن خودمون رو خفه کردیم...دیگه اینکه یه شب هم زنگ زدم الف ,و, ش, الف, ن , ل و ک  شام خونمون بودند و ک ساز سنتی س زد و کلی خوش گذشت و4تاشون موندند و فردا هم صبحانه تخم شت ر مرغ زدیم و ساعت3 رفتند

الانم که کلا درگیر تمرینات هستم  و سفارش های نوشتن

خواهر جان هم درگیر تغییر خونه ش

چندبار هم رفتیم خرید ..الانم که دوشنبه است و همسرجان امروز باوجود اینکه تعطیله ولی جلسه مهمی داره یه قرار خوب و انرژی میفرستم که همون طوری بشه که انتظار میره آمین

یه شب هم که دعوت بودیم خونه یکی از دوستان برای اولین بار در منزلشان به اتفاق همون دوستای دماوند... که ما خیلی حرفه ای پیچوندیم همش حس میکنم این جور جمع ها زود برام فرسایشی میشه چیزی برای ارائه برای ما ندارند خنده هاش فقط خوبه بعد دیگه هیچی چندتاشون هم لومپن هستندو اصلا ادبیات شون رو دوست ندارم برعکس یک سری دوستای خوبمون و اینها مقوله ای بنام د و ره دارند که من اصلا اینو نمی فههم اونم برای سن ما تازه اگه یه جلسه نری پیششون یا برگردی از خونشون و تازه اونجا هم کلی تشکر کرده باشی باز هم باید مراتب تشکر رو فردا تلفنی بجا بیاری و اینو اصلا درک نمی کنم و به شدت آزار دهنده و فرسایشیه من تعریفم از رفاقت و رابطه اینکه دو طرف لذت ببرند و اسیر نباشند اونا فکر نمی کنند مثلا شاید ما دوستای دیگه ای هم داشته باشیم و تازه بعد اتمام مهمانی همه مثل کلفت های ژان ژنه می افتند به تمیز کاری خونه میزبان یعنی جهنم بزرگ و بی احترامی به مهمان اگه هم میگی چرا کارگر نمیگیرین استدلالشون اینه که یه نفر غریبه تو خونه واا بعد هم کسی کار خودمون رومثل خودمون انجام نمیده و دائم در حال گردگیری .. من اصولا خونه م تمیز هست ولی اینطور نیست که از تمیز کاری زیاد استخون درد بگیرم و این کار رو احمقانه می دونم و اگه کسی هم اینطور نباشه چپ چپ بهش نگاه میکنند تازه همشون 3سال از من کوچک ترن حالا بگو یه کتا ب خونده باشن تخصصی داشته باشن نه همش رنگ مو فلان.. نتیجه اخلاقی من اصولم برای خودم قابل اخترامه روابطی که من رو اسیر کنه دوست ندارم و از کسایی که ازشون یاد نگیرم لذت نمیبرم و با تفکر دختری که بیست و خرده ای ولی بادیدنش یاد مادربزرگ می افتم خوشم نمیاد و من همینم و همین و با فکر به اینجا رسیدم

فکر کنم تمام چیزیهایی که باید میگفتم رو گفتم البته تقریبا

تو این چند وقت هنرمندان خوبی رو در عرصه موسیقی اصیل ایرانی از دست دادیم و خیلی متاثر شدم

امید دارم تابستون  بی نظیری رو پیــــــــــــــش رو داشته باشین پر از سفرهای آموزنده

همتون رو دوست دارم بهترین ها برای شما باشه و امیددارم در پست بعدی خبرهای خوب بذارم

شما هم همین طورررررررررر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 14:16  توسط غزل و شاهو  | 

تا حالا دیده بودین من غر بزنم نه ؟ کم؟ اصلا؟

ولی الان می خوام کمی غر بزنم حس می کنم خسته شدم حس می کنم من که اینقدر از نظر خودم همه چیز برام نسبتا ایده آل فراهمه ولی برای خودم و در مسیر اهداف خودم زندگی نمی کنم دلم میخواد برقصم من استعداد زیادی توی این رشته دارم من با سکوت می رقصم حتی روی ریتم سکوت اغراق نمی کنم پس چرا نمی تونم هیچ جا ارائه بدم خسته شدم از بس هر دفعه یه عالمه پول بابت مانتویی دادم که اتفاقا دوستش نداشتم فقط برای محض رضای پلیس نامحترم دلم میخواد از خونه که میرم بیرون یه تیشرت ساده و شلوارک تنم باشه و باد لای موهام بچرخه دلم می خواد گاهی تو خیابون بدووم دلم میخواد شبا که حوصله م سر میره بجای اینکه برم تو محوطه زیبا ولی تکراری اینجا قدم  بزنم یا زنگ بزنم به چند تا از دوستان تازه با ناز اونها و کلی هم هزینه گزاف بکنم که تنها دلم خوش باشه,  برم بشینم یه جا رقص دیگران رو ببینم تو خیابون با آرامش خاطر قدم بزنم دلم میخواد بجای اینکه هی به فکر این باشم که امسال خونه م رو بزرگتر کنم و وسایلش رو با این سبک بچینم برم دنبال رشد خودم یاد بگیرم یاد بدم لذت ببرم دلم میخواد اونقدر دور بشم که مهم نباشه خاله فلان گفت و مامان فلان میگه و ...گاهی دلم میخواد موبایلم روزها خاموش باشه بدون اینکه کسی نگران بشه بدون اینکه کسی بلند بشه بیاد دم در خونه م دلم میخواد برم جایی که آدمها فقط بخاطر خودم من رو بخوان نه بخاطر چیزهای دیگه دلم میخواد برم جایی که د ر ی ن ک یه مهمونی چند روزه تو دماوند جیره بندی نشه با اینکه همه زن و شوهریم ولی چون11شب داریم بلند بلند می خندیم پلیس نریزه و بعد به قید وثیقه آزاد بشیم دلم میخواد برم جایی که هرکس هر طوری که دلش میخواد رنگ پوستش رو بسازه و آرایش کنه و لباس بپوشه و بخوره و کار کنه و خونه داشته باشه ماشین نداشته باشه و ....(البته اتفاق ی برای من نیفتاده)

ولی دلگیرم چند روزه

کاش ... امروز دیگه تحمل م کم شد و زنگ زدم به همسری که سر کار بود زدم زیر گریه میگم دیگه خسته شدم چرا ما اینطور شدیم ما که تصمیم جدی داشتیم برای رفتن پس چرا فس شدیم من دیگه... اونم آرومم می کنه میگه باور کن حس کردم تو کمی پشیمون شدی... راستم میگه من گفتم بذار بیشتر پول دربیاریم که مثلا ما که عادت به سختی نداریم اونجا سختمون نشه ولی مگه این مملکت جای saveکردنه پوله مگه آینده نگری به معنی واقعی ش معنا داره مگه ما میخوایم چند سال دیگه زنده باشیم و هزارتا...

من هنوز همون غزل با امواج مثبت هستم همون آدم امیدوار و این حس هم ناشی از خوشبختیه من که سراغم اومده باید یه تغییر اساسی بدم و بدیم زندگیمون رو حس میکنم اینجا دارم خاموش میشم به خواسته هام نمی رسم یا کنده همین طور همسری عزیزم اون دلش میخواد بیزنس بین اللملی بکنه ولی اینجا کلی دیوار بلند داره دوباره تصمیم گرفتیم به فکر رفتن باشیم به همسری مهربون میگم تا شهریور که وقت تمدید خونه است باید یه فکرایی بکنیم انرژی بفرستین تو این چند وقته تکونای اساسی بخوریم که بتونیم قاطع تر باشیم

آخر هفته رو هم به اتفاق دوستامون رفتیم د م ا و ... ویلای یکی از دوستان خوش گذشت آب بازی برنزه کردن نصفه نیمه کلی کباب درینک و رقص و خنده و بماند چه بلایی خنده دار سر یکی از بچه ها آوردم اگه حوصله ایی بود میگم

بچه هایی که وبلاگ دارن بگن بهشون رمز میدم

دوستتون دارم

خواهش می کنم با حرفای من حس نومیدی نکنید هرکس شرایط خودش رو داره دوستتون دارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 13:52  توسط غزل و شاهو  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 23:28  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه ی نازنین های خودم

امید دارم سلامت و شاد باشین و از لحظه به لحظه بودنتون لذت ببرین و هیچ مشکلی شما روخسته نکنه

میگم دیر به دیر نوشتن هم عجب عذاب وجدانی داره تازه آدم یادش میره از کجاها بنویسه

قبل از نوشتن یه نکته رو یادآوری مجدد کنم به یک سری از دوستان گرامی که تاکید داشتند من ریز بینی میکنم و مگه اینجا دفتر خاطراته و... پ ن پ اینجا سفرنامه ابن بطوطه است خب معلومه دفتر خاطرات الکترونیکیه دیگه, تازه گاهی کلی گویی می کنم و اگه اینجا می نویسم و مثلا فقط نمیام بنویسم و درلب تاپم ذخیره نمیکنم دلیلش اینه که نظرات دیگران برام جالبه در ضمن دچار عذاب وجدان میشم و مجبور میشم بنویسم از همه مهم تر دوستای نازنینی پیدا میکنم ولو یکبار نبینمشون بگذریم..

من تو این چند وقته

یک سری به پیشنهاد من زنگ زدیم به برادر همسر مهربان وعزیز و گفتیم برای عصر میایم خونتون دیدم آخه از تولد پسرشون به این ور دیگه نرفته بودیم یعنی ازآذرماه ..ما هم بعدازظهر رفتیم طرف خونشون یه بسته شیرینی یه اسباب بازی یه دست لباس و یه عکس از پسرشون که همسری توی موبایلش گرفته بود به پیشنهاد من چاپ کردیم قاب گرفتیم و بردیم .. توراه از همسری پرسیدم به نظرت شام درست کرده بنده خدا با وجود بچه اذیت میشه کاش این کار رو نکرده باشه و میدونم اخلاقشونم نیست از بیرون بیارن.. خلاصه رفتیم و برادر همسری خواب آلود بود و در حال بچه داری و خانمش هم به طرز شگفت انگیزی بچه چند ماهه رو به امان شوهر گذاشته و رفته کلاس واااا من شوک شدم و با یه عدد بچه به شدت چاق ناز سفید برخورد کردیم که نظیر آروم بودنش رو تا حالا ندیده بودم..اولش برادرش گفت:رفته کلاس و حس کرد سوتی داده و وقتی گفتم چه کلاسی بحث رو پیچوند که دیگه من نپرسم و دائم با خانمش تماس گرفت که بیا دیگه ..بعد یک ساعت که کمی هم تاریک بود اومد .. آها اینو بگم (برادرشوهری)تادر واحدباز شد و منو دید هنوز سلام نکرده مثل این.. به من گفت لباس تاجیکی پوشیدی و من هم در آن گفتم نه اتفاقا این ایرانیه اصیله ..اصلا عادت داره به من یه تیکه بندازه دست خودش نیست یه حسادت درونی که من چرا خوش تیپتر اززنشم ای بابا.. بعد که همسرش اومد دیدم یه مانتوی خیلی خیلی کوتاه با یه جین از این پاره و کولاژ دوخت زیاد و روسری و موهایی که تازه رنگ کرده خواستم بگم اگه من همون لباسا رو می پوشیدم معلوم نبود چی میگفتی ولی عشق همسر منه که اینقدر آقا و با شخصیته و از این رفتارا بلد نیست ولی انصافا نسبت به گذشته جاری جان یه خرده بهتر بود یعنی دوبار خوش امد گفت من تعجب کردم چون هرگز شعور این حرفا رو نداشت انگار که بزرگ شده باشه..اومدنی حتی بچه رو بوس نکرد مستقیم رفت درگیر آشپزی که پلو وماهی درست کرد البته دستپختش تعریفی نداره ولی از اونجایی که من عاشق ماهی هستم به تنهایی اونو خوردم یه سفره بی رنگ که من از دید کم سلیقه گی میبینم.  کلی با پسرشون بازی کردم وکلی خندید بنده که احتمالا تصمیم گرفتیم به اصرار بیشتر همسر که هرگز بچه یی دیگه نباشه ولی آیا اگه منم در این شرایط بچه کوچولو رو ول میکردم میرفتم در حالی که اصلا هم ضروری نیست چه واکنشی میدیم.. شما شاهد باشین خلاصه بعد شام هم این برادر شو... کلی بامن بحث بیهوده مثلا کاری کرده و بعد هم از سر کنجکاوی رفتم و تو اتاق از جاری پرسیدم کلاس چی میره که کاشف به عمل اومد در راستای اخذ دیپلمه بله ه ه ه.. خلاصه آخر شب هم رفع لطف کردیم وبرگشتیم خونه وکلی در مسیر بازگشت قربون صدقه همسرجان رفتیم که اخلاق هاش همه نیکوست..(جاری هم در پس پرده کلی انتقاد از ایل همسری کردند که مورد عنایت بنده قرار نگرفت)

دیگه اینکه تمرین هام هم شروع شده وفعلا 3روز در هفته میرم این گروه فقط کارگردان رو می شناسم و یه خانم میانسالی هم هستند که اتفاقا همین خیابان پایینی ما زندگی می کنند حس میکنم بسیار خسیسه

چند وقت پیشا با همون دوست خانوادگی و الف تماس داشتم کلی از اینکه بینمون دوری افتاده ناراحت و گله مند بودند و هی اینکه چرا تماس نداشتین ماکلی نگران بودیم واا خب مگه تلفن اختراع نشده خب شما تماس می گرفتین مثل دفعه گذشته دقیق

بچه های خوبی هستند ولی ازاینا هستند که تصورشون اینه رفت وآمد یعنی هفته ای یه بار...خب منم دوستام زیاده و یا گاهی واقعا اینقدر درگیرم که وقت نمی کنم به دوست بازی هام برسم واصلا خصوصیتم اینه که گاهی یهو به هر دلیلی کم پیدا میشم با این حال قرار گذاشتیم واومدند منزل ما بعد هم تماس گرفتم با دوست من و همسری ن و خانمش اومدند صرف درینک که بعد از ماهها به من حال داد و صرف شام که عجب قورمه سبزی شده بود و سازی که ن میزد و خوندیم و بحث ,ن دلش میخواست شب هم بمونه خونه ما ولی زنش نق زد و رفتند و ما 4تا تا صبح بیدار بودیم ساعت 4 صبح رفتیم پیاده روی تو محوطه و سگ شون هم که همراهشون بود رو بردیم بیشتر از همه سگ بینوا خوشحال بود و دقیقا زمانی که خورشید خانم طلوع کرد ما خوابیدیم تا ساعت 11:30 صبحونه خوردیم یه خرده خونه رو مرتب کردیم و من دوش گرفتم و گپ زدن و به دعوت اونا که امشب مهمون داریم شما هم باشین از ساعت 3 رفتیم خونشون و اونجا بال کبابی زدیم و من بهش کمک کردم در آماده شدن سالاد و..ومهمونا هم اومدند قبلا هم اونا رو دیده بودم یک عدد زن و شوهر لومپن یه عدد زن شوهر نسبتا آروم و یک عدد زن و شوهر در شرف جشن عروسی شلوغ وای گاهی حس میکنم بعضی آدما در استایل من نیستند(اصلا پابین و بالایی قضیه نیست اخلاق و رفتار رو میگم) بد نگذشت ولی حسابی خسته بودیم و احتمال زیاد آخر هفته به اصرار اینا یه قرار د م ا و ن د هم داریم 2 روزه تا چه شود ساعت 3 شب هم برگشتیم رسما جنازه و شنبه هم با خواهری رفتیم طرفای دفتر همسری و خواهری یه زنجیر خرید جدیدا تا پولمون اضافه می کنه طلا می خریم مقتصد شدیم  و بعد با خواهرم وهمسری رفتیم پیتزا سنگی همون جا و شام خوردیم و کمی پیاده روی امروزم که تا ساعت 12 خواب بودم و با تماس لابی من بیدار شدم که یه بسته از پست داشتیم و بعد صبحانه و دوش و رفتم سر تمرین (آقای ز) بعد هم برگشتنی با همسری قرار گذاشتم و کمی خرید کردیم شکلات های خوشمزه چند تا ظرف و.. راستی همسری دفترش رو عوض کرد اومد نزدیک خونه (حالا نگین چقدر تند تند) چون این مسیر نسبتا طولانی اذیتش میکرد و الان خیلی خوب شد اتفاقا من عاشق خیابان و برجی که دفتر گرفته هستم نزدیک ریما جون اینا باید باشه و هی هر دفعه رد میشم میگم شاید اون خانمه ریما باشه..

یکی از اقوام سرشناس پدری من که از پیمانکارای بزرگ ن ف ت بود چند وقت پیشا تو کما بود تو بیمارستان و من برای اولین بار به اتفاق همسری به ملاقات می رفتم یه گل بزرگ گرفتیم و شوهری هم تیپ عروسی زده بود و اونجا هم کلی از اقوام بودندو مارو تحویل گرفتند و چون تو آی سی یو بود دونفری می فرستادند داخل و با یه احترام ویژه مارو شرمنده کردند و اولین نفر فرستادند.. چند روز پیش فوت شد و مامانم می گفت تو مراسم تشیعش شاید 500تا ماشین بوده میگفت عجیب غریب شلوغ بوده (هی به خودم میگفتم اگه طرف آدم بدبختی بود بازم ما می رفتیم عیادتش؟) نکته اینجا بود

دیگه اینکه هوا هم عالیه و با وجود اینکه فن کوییل هارو هم روشن کردند ولی چون خونه ما در معرض وزش باد و در سایه است هنوز با پنجره بسته می خوابیم و خیلی خنکه( البته من هم سرمایی هستم)

استاد هنرمند ایرج قادری هم از بین ما رفت در یک سکوت غریب دلگیره اما واقعی...

دیگه چیز خاصی که مهم هم باشه به ذهنم نمی رسه و دلم هم برای همسری میسوزه اینجا خوابش برده و تا من نرم روی تخت اونم نمیره امروزم کلی خسته شده( مخصوصا که امروز نمایشگاه هم بوده) بهتره برم که اونم بتونه راحت بخوابه

در ضمن خوشحالم که ریما جون دوباره می نویسه و لیمویی جان هم و سپیده زندگیش اروم تره و مژی بانوی شوش هم آمین که آرامشش بیشتر باشه و مژگان عزیز هم زودتر بیاد به وطنش و نشمیل جان هم تبریک بابت پسر در راهش و خوشحالی همه ....

خالق من مهم نیست بدونم تو وجود داری یا نه به اون شیوه ایی که برای همه تصور میشی مهم اینه که من از یه موجودی با تصورات خودم به بنام تو انرژی میگیرم

تو به من سلامتی مهربانی زیبایی دادی و همسری که تصور نمونه اون برام غیر قابل تصوره

خانواده ای با عشق با شعور و حامی

خانواده همسری که سرشون در لاک زندگی خودشونه

شوقی برای زیستن و بیشتر دونستن واشتیاق افزون برای داشتن دوستانی فهمیده و مهربان با ادبیاتی لطیف

من اینجا می نویسم بهترین ها از آن من است چون به خودم ولیافتی که کائنات به من دادند آگاهم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 1:24  توسط غزل و شاهو  | 

مادر عزیزم

امروز دوباره بهانه ای شد که بگم دوستت دارم و هرگز و هرگز عاشقانه های تو رو نسبت به خودم فراموش نمی کنم.

زن بودن کار مشکلیست مجبوری مانند یک خانم رفتار کنی شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و همتای یک بانوی مسن فکر کنی

مادم کوری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:3  توسط غزل و شاهو  | 

لابد خوشی زده زیر دلم که هوس کردم الان بنویسم

همه چیز خوبه مردی که با هم زندگی می کنیم حالش خوبه امروز خونه بود و از اینجا رفت جلسه صبح ها با نوازشهاش از خواب بیدار میشم منو ماساژ میده گاهی اوقات که خیلی لوسم میگم ابسم منو سوار کن ببر دستشویی اونم مثل ابسا(اسبا) میشه و من سوار میشم وکلی میخندم به مقصد که میرسم میگم برو صبحونه رو آماده کن و من تا بیام چایی رو گذاشته و منم بساط صبحونه رو می چینم یه بسته نون سنگگ از فریزر بیرون میارم و میذارم تو تستر خامه و عسل و پنیر و کره  گردو.. تلویزیون رو روشن می کنیم و حتما یه موزیک گوش میدیم و بعد صبحونه یه سیگار می کشیم و با عشق تو کاناپه ولو میشیم بعد من احتمالا یه خرده بی حوصله میشم کمی غر می زنم اونم با صبوری منو تحمل می کنه و اون آروم میشه ومن شروع می کنم به بوسیدنش که تو بهترین مرد دنیایی توی دلم غوغایی میشه در دلم فریاد می زنم دائم لپهاش رو می کشم دیگه داره آویزون میشه چندتا تلفن داره جواب میده , لاکم رو ترمیم می کنم یه چیزی میگم کمی میرنجه میرم رو تخت دراز می کشم اون تو سالنه و من تو اتاق خواب بهش اس ام اس میدم دیگه حوصله من نداری و من میدونم چرا این حرف رو زدم بلافاصله میاد کنارم همین رو میخوام میگم سفت بغلم کن اون طور که بشکنم ناخن هام رو نشونش میدم میگم خیلی س ک س ی ه نه ؟ بانگاهش میفههم که داره میگه آره با لبهام اذیتش می کنم و دیگه نمی فههم چی میشه بی هوش میشیم صدای شرشر آب میگه که داره دوش میگیره تلفنش زنگ میخوره منشی شرکت آقای ه سلام آقای مهندس قرارتون ساعت 1که تشریف میارید  تا یک ربع دیگه اونجام بهش کمک می کنم زود آماده بشه کت شلوار کراوات عطر چقدر زیبا وخوشبو میشه میگم عزیزم مراقب خودت باش کیفت جا نمون ه و د رو براش باز می کنم تا دم آساسنسور واسم بوس می فرسته و من در رو میبندم و میام کمی غذا گرم میکنم و میخورم باید یه دوش بگیرم و برم پیاده روی نمی دونم چرا کمی بی حوصله م انگار باید برم سفر خوبه که تعطیلات سفر بودم دیشب ب خونمون بود میگم سری بعدی که بری د ب ی من باهات میام اونم میگه باشه تو دلش هم نمیگه آخه چطور شوهرش میذاره اخلاق شاهو رو میدونند به همسرم میگم من هروقت خواستم میتونم باهاش برم اونم منعم نمیکنه با یه آقای دوست ولی غریبه میگم تو میای میگه اگه بخوای بیای میام اگه هم تنها خوش میگذره تنها برو برای بار هزارم که این جواب ها رو بشنوم سرم گیج میره پسر ررر ر ر ر

همین که دارم می نویسم تلفنم زنگ میخوره خودشه از اون ور خط یک سره صداش میاد

عشق عشق عشق عشق من میگم قربونت بشم م مم م جلسه تموم شد ؟ اونم میگه آره دارم میام چیزی نمیخوای ؟ نه

و من این مطلب رو میذارم برم یه سیگار بکشم

برم ببینم کجای دنیا ایستادم

انرژی های پراثر اطراف من رو گرفتند و من در عشق و امید غوطه ورم مم م مم م م

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:11  توسط غزل و شاهو  | 

یک سلام اردیبهشتی ویژه به همه ی اونایی که روشن و خاموش میایند اینجا رو می خونند

آمین که تعطیلات خوبی رو گذرونده باشین و با انرژی مضاعفی برگشته باشین و الانم با عشق و امیدواری مشغول زندگی باشید

من که دقیقا یک روز مونده به عید رفتم آرایشگاه وخودم رو مستفیذ کردم (ازاونجایی که من گریزانم در این مبحث) و ناخن هم کاشتم که  ازشر لاک زدن و سوهان کشیدن در امان باشم ..و اومدم خونه و از درد ناخن داشتم میمردم پارسالم که اینکارو کردم همین طور بود و کلی همسری مهربون برای من کمپرس یخ آماده کردند و... شب هم سفره هفت سین رو چیدم , ترجیح میدم هرسال روز تحویل رو تو خونه خودمون و کنار هم باشیم و اینو بگم من ماهی در سفره م ندارم به اون جهت که دلم نمیخواد وقتی من دارم از بهار و زیبایی هاش لذت میبرم اون ماهی نازنازی رو تو قفس کنم, سبزه هم که بلد نبودم بکارم و(ازبیرون خریدم) ..سال دیگه حتما میکارم و با یک چیدمان زیبا و رنگی و بلور زیبا شده بود

صبح از خواب بیدارم شدیم و ..کنار سفره نشستیم و با کلی عشق سال جدید رو آغازکردیم و همین که سال تحویل شد همیدگه رو بوسیدیم و شروع کردیم به رقصیدن یه اس ام اس از دوستم اومد سال نو مبارک می دونستی که هرکاری لحظه سال تحویل بکنی تا7سال مشغول همون کاری گفتم به به کارمون دراومد, و تماس گرفتیم با خانواده ها و بهشون تبریک گفتیم و شب سال تحویل بلیط داشتیم و رفتیم سفر و خیلی خوش گذشت من شاهو دائم در حال لاو ترکوندن بودیم حسابی آب و هوا عوض کردیم و چند روز آخر تعطیلات هم برگشتیم

تو همون روزای آخر عروسی دختر خاله جان(بعدکلی تغیییر تایم جشن) بود و کلی خوش گذشت ,همسرش رو هم که اولین بار بود میدیدم به طرز شگفت انگیزی شبیه دوست پسر قدیمی من بود واقعا عجیب بود کلی من و همسری خوش تیپ رقصیدیدم و حال کردیم و همه احتمالا چپ چپ به کارهای ما نگاه میکردند در عین دیسیپلین توام باعشق بودیم. به جرات میگم یکی از خوش وقد و بالاترین عروس هایی بود که تا حالا دیدم دختر خاله من بسیار خوش اندام و قد بلند و زیبا وبااینکه آرایشش ساده اروپایی بود ولی خیلی ناز شده بود وای خیلی خوش اندام بود.. شب هم عروس داماد رو راهی خونشون کردیم وباپرویی رفتیم دقایقی درخونش دید زدیم که ببینیم چی به چیه همه چی خوب بود یه خونه نمکی 2خوابه و با کلی وسایل نو عروس دومادی..

و برگشتنی همه خواستیم خونه خاله باشیم به همراه خاله ها و دایی.. مامی ناراحت بود از اینکه چرا دایی کوچیکه اینقدر رانندگی پرخطر کرده پشت ماشین عروس داماد,که دایی چیزی گفت و منم قاطی کردم و گند زدم به حالش بعدم اون خاله مجرد پاپیش کشید و اونم له کردم و خلاصه الان بنده از دولت عمه ها و خاله ها در امانم و با هیچ کدوم دیگه ارتباطی ندارم

(حالا یه سری جریانات خصوصی تر هست که 1سالی ه بین ماست والان خودش رو نشون داد)

13 بدر رو هم با تله کابین رفتیم بالا تو کوه های برفی البرز توچال کلی برف بازی کردیم و خواهرمم همرا ما اومد و اون همسری خودشون رو خفه کردند و ناهار هم تو رستوران بالا خوردیم و پایین هم بستنی سال سال خوردیم و دسرش رو ..

ناگفته نماند من در تعطیلات شاید بیشتر بخاطر تغییر آب وهوا داشتم از معده درد میمردم و همش در حال خورن بودم و دائم ضعف میکردم و باید بگم به طرز وحشتاکی اضافه وزن یهویی پیداکرد 8کیلوووووو, معمولا هرروز میرم پیاده روی وقتی هم که پام رسید خونه رفتم یه دکتر فوق تخصص نزدیک خونمون و یه سری قرص داد که درحال مصرف هستم و کلی تاکید کرد ترشی تندی دراگ درینک تعطیل بشه س ی گ.. رو خیلی کم کردم و حالم خوبه و فکر کنید اینقدر بهت زده م از وزنم که تو مهمونی ها لباس تیره یا گشاد می پوشم(درحالی که دیگران میگند نه چاق نشدی ولی همش رفته تو ران و مقادیری شکم و واقعا خجالت می کشم)

تو این چند وقته هم مهمون بازی داشتیم یکی از دوستام که از ق ب ر س برگشته بود و به همراه 2تادوست دیگه که 7سال بود ندیده بودمشون اومدند خونمون اینقدر خندیدیم و خوش گذشت که حتی نمی تونم شرح بدم خیلی خیلی خندیدیدم و همسری هم کلی حال داد و هی تا یه جایی منو تنها میدید میگفت: خوشحالم که اینقدر خوشحال و خندونی و تا صبح که هواروشن شد بیدار بودیم و من پیش دوستام خوابیدم (فکرکنید چقدر خوش بودم) صبح هم شوشو کارداشت رفت و ما هم ساعت 11 صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون و کلی و ل گ ر د ی  شیطونی و دوستم من رو رسوند خونه چون با ماشین س ی.. رفتیم بیرون اومدم یه کم استراحت کردم و شب خونه یکی از دوستامون ر ص دعوت بودیم

و من در حال چرت زدن ولی خوب بود بینوا سرطان گرفته و همش در حال رفت و آمد به ان گ ل ی س برای درمان و یه خانم هم اونجا بودند الف به همراه همسرشون انرژی خوبی داشت کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم و کلا فکم داره پاره میشه از خنده هی به من می گفت اینجا نمون برو از مملکت حیفه تو هنرمندی بااینکه خودش خانواده ش ا م ر ی ک ا هستند ولی اینجان و یکی از بزرگترین شرکت های ساختمونی رو دارند کلا دختر نازی بود...و البته دایی همسرش که از بازیگرای سرشناسن اونجا بود که از دوستای صمیمی خود منه و خواهرزداه ش یعنی شوهر الف بسیار شبیه دایی ه بود(فهمیدید چی شد؟)

احتمالا با گروهمون یه سفر کاری بریم به خ ا ر ج و باید منتظر جواب موند.

همسری عزیزم در شروع سال جدید 1391 سخت مشغول کارهستندو امسال رو میخواد بترکونه عزیزم مهربون زیبای من امیدوارم سال 91 سالی باشه که تو سلامت تر باشی و با عشق فراوان به آروزهات برسی و من تورو تاابد کنار خودم داشته باشم

امیدورام همه ی شما دوستان نازنینم در هر کجای دنیا که هستین خوش باشین و عشق و برکت به زندگی هاتون روز افزون باشه

سعی کنیم گذشت داشته باشیم  مهربون باشیم ودر انجام کارهامون از خودآگاهمون استفاده کنیم و نیک اندیش باشیم

سعی می کنم زود زود بیام

همتون رو دوست دارم  و مشتاق دیدار خیلی هاتون هستم

سعی کردم مختصرو مفید بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:43  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به همه دوستای مهربون و دوست داشتنی خودم

یه شب قبل چهارشنبه سوری دوستمون  ن تماس گرفت و گفت بچه ها برنامتون چیه میاین خونه ما یا.. ماهم گفتیم شما بیاین و من هم تند تند به کمک همسر عزیزم و خواهری که خونمون بود سالاد و بورانی اسفناج و یه خوراک و کراکت درست کردم و ..اومدند ولی ظاهرا شام رو بیرون خورده بودند وکمی با ما خوردند البته بگم ساعت 10 شب بود که اومدند و همون موقع ها بود که تماس گرفته بودند... کلی حرف زدیم و این دوستمون که قبلا هم گفته بودم از گوینده های خوب رادیو و تلو.. و هم چند تا ساز رو خوب میزنه و بحث رفت به سمت اینکه من هم به طور جدی برم و یک ساز رو یاد بگیرم و کلی منو تشویق کرد که تو ریتم رو خوب میشناسی و صدات خوبه و خوب می رقصی و باید ساز ت رو انتخاب کنی و قول داده در صورت انتخاب س ت ا ر منو معرفی کنه پیش یکی از اساتید برجسته که اوندفعه رفتیم کنسرتش.. و کلی گپ دیگه و خنده خوش گذشت و در آخر که داشتند می رفتند بخاطر اینکه از بابت دعوت ما به کنسرتش تشکر کرده باشیم و هم معرف من سر برنامه اخیرtv بود یه کادو بهش دادم البته وجه نقد بود فکر کردم این بیشتر به دردش میخوره تا یه چیزی میخریدم که نمیدونم به کارش می اومد یا نه..(ساعت 3:30 هم رفتند)

فرداش که  صبح زود همسری کار داشت و باید میرفت خیلی خسته بود ساعت 4 و خرده ای خوابیدیم و ساعت 8 هم داشت میرفت.. صدای انفجارها هم هی داشت بیشتر و بیشتر میشد..منم گرفتم خوابیدم تا لنگ ظهر بعد بیدار شدم و یه خرده خونه رو مرتب کردم و ... امروز قرار بود با همون دوستمون ن بریم جشن چهارشنبه سوری که دوستان زردتشی مارو دعوت کرده بودند ولی چون بیرون از شهر بود  ودور و با این اوضاع که دوستمون هم سر ظبط بود فکر کردیم نمی رسیم و ترجیح دادیم تو برج خودمون باشیم که خیلی هم باحاله و اونا رو دعوت کردیم خونمون... خواهرم هم خودش رو رسوند و شوهری هم همین طور فضای امنیتی عجیبی تو مجموعه برقرار بود یه ماشین هم, تو محوطه پارک نبود پلیس دائم دور  دور میکرد هوا هم نیمه ابری خیلی اون فضا رو دوست داشتم همسری هم رفت خرید شیرینی تازه ومیوه و آجیل... و من که ترجیح دادم خودم شام درست کنم یه خوراک خوشمزه مرغ  و... تو فر درست کردم و مخلفاتش و همه چیز رو آماده چیدم شاهو به شدت خوابش می اومد و ترجیح دادم یه خرده استراحت کنه که مهمانها اومدند سرحال باشه و گفتم من با خواهری دارم میرم تو محوظه و اون هم خواب آلود okداد و ما رفتیم پایین اول از ترسم تو لابی بودم و با هر صدایی وحشت میکردم از اونجایی که خواهر من خیلی نترس و کله شقه گفت: بیا بریم بین مردم خلاصه آروم آروم ترسم کمتر شد و رفتیم جلوی بلوک روبرویی وای ی ی نمیدونین چی بود ..بیشتر بالن هوا میکردند و منور و فشفشه همش آسمون روشن بود از این منورا ..دیدین که گاهی به مناسبتهای مختلف تو برج میلاد هوا می کنند با همون صدای مهیب و نورهای رنگی زیبا شاید یه کم ضعیف تر بود شاید (به نظرم ارزون هم نیستند) و کلی کلی خوش گذشت منم همش دستام تو گوشم بود اونقدری که دستام خسته شده بود کمی هم فیلم گرفتم یه پسره هم صدای ظبط ماشین رو برده بود بالا و پسر دخترا شروع کردن رقصیدن منم یواش یواش داشت خوشم می اومد که برم که پلیس اومد و ملت براشون هوووو می کشیدند البته پلیسا کاری نداشتند ولی مثلا از همه فیلم می گرفتند مسخره بود واقعا, هرچی هم تماس گرفتم با عشقم جواب نمیداد گوشیش رو سکوت بود فهمیدم خواب 7پادشاه رو داره میبینه ولی حسابی جاش خالی بود و فکر نمیکردم امشب بدون اون باشم (خیلی خیلی خوب بود) بعد که نزدیکای ساعت 10 دوستامون تماس گرفتند که نمیزاردند ماشینی غیر از اهالی مجموعه بیایند داخل و اونا هم بیرون پارک کردند و خودشون رو هم از بس میایند(چهرشون آشنا بود) اینجاها راه دادند غریبه ها رو راه نمی دادند

اومدندو صرف شام و خوشی ,که مهندس هم بعد از مهمونی اولش اومد اینجا ساعت 12 بود 2تا دختر هم که من نمیشناختم اومدند(از طرف مهندس) بعد هم رفتند و بعد دوست دختر مهند.. هم اومد و و همون پسره که12ساز میزنه.. و برادر زن ن و تا ساعت 3 صبح خوندیم و رقصیدم و خوش گذرونیم (گیتار تار)و ...حالا بماند سیگنالهای منفی دوست دختر م حالم رو بهم میزد اما کلا خوش گذشت وبعد خوابیدیم

فرداش هم که شوشو خونه بود و کارهای خونه و غروب هم کاری پیش اومد که رفت و زودم برگشت درگیر کارای خودم بودم کمی پفک خوردم حالت تهوع شدید بهم دست داد و از اونجایی که بنده معده درست درمون ندارم داشتم میمردم یعنی اگه من دیگه پفک خوردم بزنید تو پـــــــــــــــرم هر دفعه حالم رو بد میکنه

شب هم یه چیزی شاهو درست کرد و خوردیم و من در عوالم مجازی بودم که اونم خوابش می اومد کنار تختمون کارام رو انجام دادم حوصله م سر رفته بود و حس بیرون رو هم نداشتم ساعت 1 شب من غرغرم گرفت و از اونجایی که من یه مقوله دارم بنام "اشکدون" و هرازگاهی باید تخلیه بشه معده دردم رو بهونه کردم و شروع کردم اشک ریختن ..و همسری بیدار شد و با اینکه خسته بود شروع کرد به نازم رو کشیدن و قربون صدقه و سریع رفت واسم لقمه نون پنیر آماده کرد(معده دردم تموم شده بود عشق واسه من معجزه میکنه) و با هم خوردیم و خوش بودیم ورفتیم خوابیدیم(ازت سپاسگذارم که هستی مهربونترین من)

امروزم صبح منو بوسید و باید میرفت دفترخونه برای ثبت "ک ب " و ظاهرا موفقیت آمیز هم بود و کلی خوشحال شدم واز اون ورم کارگردانم به من اس ام اس داد و خبر خوب کاری رو برای سال پیشاپیش بهم داد هورااااااا و همون دوستم آقای س ر د ار تماس گرفت و سال نو رو پیشاپیش تبریک گفت و قراره بعد عید یه سری بیاد خونمون خیلی خوب میشه تا اینجا که همه چیز عالیه بعد از این هم خواهد بود سال 91 به نظرم سال بسیار عالی خواهد بود از همین الان معلومه

امیدوارم برای همه شما هم سال بی نظیری باشه

بازم قبل سال نو میام و می نویسم

بیایم از همین لحظه علاوه بر اونی که اینهمه به زحمت می افتیم و خونه تکونی می کنیم با کمترین زحمت ممکن بیایم و یه تغیییرات اساسی رو در روح و روان و منش و بینشمون نسبت به زندگیمون تغییر بدیم و اون رو به سمتی ببریم که یاد بگیریم

خوب فکر کنیم خوب سخن بگیم و خوب تر عمل کنیم

اما شاه کلید برای من اینه که به بهترین ها فکر کنم چون همون ها برای من عملی خواهند شد

دوست دارم متوجه بشین اینا خود واقعیتی هستن که من تو زندگی دارم باهاش زندگی میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 19:9  توسط غزل و شاهو  | 

من عاشق بارونم اما امسال از بس زیاد برف بارید یواش یواش از برف هم داره خوشم میاد

در حالی که یه لیوان خیلی بزرگ آب هویج و سیب و پرتقال داشتم میخوردم (چندوقته آبمیوه میکس میخورم) و فکر کردم الان دیگه داره هوا آروم آروم گرم میشه و کلی ذوق کرده بودم وهمسری هم تماس گرفت که اگه ناهار نخوردی منتظر باش منم دارم میام که یهو پرده اتاق رو زدم کنار به به

مثل ابر بهار که میگند داره برف می باره چه برف آروم و بی صدایی حتی رو زمین هم نشسته و گاهی صدای ترقه ها این سکوت رو می شکنه

چهارشنبه سوری حسابی بهتون خوش بگذره

در این لحظه که بارش برف رو دارم میبینم انرژی می فرستم هر دونه ش جواب خاست های قلبی همتون باشه

(واقعا انگار وسط زمستونه)

عشق من اومد برم ناهارررررررررر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 16:11  توسط غزل و شاهو  | 

سلام به روی ماه تک تکتون

امید دارم تو این روزهای آخر سال بیشتر از اونی که ایکاش بگید که کاش این کار رو میکردم و اون کار از خودتون راضی باشید و کسی از شما رنجیده حال نباشه و پیش خود واقعیتون وجدانتون سرافراز باشید و سعی کنیم تمام نفرت ها رو از روحمون دور کنیم و بیاموزیم که زیباترین ها میتونه برای سرشت پاک ما انسانها باشه بخشش و گذشت داشته باشیم تا برکات مادی و معنوی به زندگی هامون سرازیر بشه یادمون باشه گاهی یه مبلغ خیلی کوچیک تو زندگی ما اصلا نقشی نداره ولی با بخشش اون به درمانده ای می تونیم اون رو شادمان و راضی کنیم .

این چند وقت اصلا به هیچ وبلاگی سر نزدم حتی مال خودم یه کم حس میکردم باید به کارای دیگه برسم

از آخرین پستم به بعد بگم: یه شب من و همسری و خواهرم و دوستمون مهندس به دعوت ن رفتیم کنسرت موسیقی که ایشون هم ساز میزد و من شوشو واقعا لذت بردیم اما دوستمون از اونجایی که بیشتر از زمان خاصی نمی تونه یه جا بند شه هی میگفت : بچه ها بلند بشید بریم بسه من گشنمه (البته برنامه کمی با تاخیر شروع شده بود اما نه اونقدر)و منم از اونجایی که اصلا از این اخلاق ها ندارم و حتی اگه اجرایی رو به هردلیلی خوشم نیاد یا ضعیف باشه بازم تا آخر میمونم (بماند این اجرای یکی از اساتید سنتی ایران بود) به اجبار 1ساعت از برنامه گذشته به اتفاق بلند شدیم و من از شرمندگی داشتم میمردم اما چاره ای نبود وبعدا بابت اون شب کلی از دوستمون که دعوتمون کرده بود عذر خواهی کردم وتوضیح دادم...دربه در دنبال یه رستوران اما چون ساعت نزدیکای 11:30 یا 12 بود همه جا رو به تعطیلی بود و ما هم همه رفتیم خونه مهندس و شام رو انجا بودیم و کمی خوش گذروندیم و اومدیم خونه.

بعد از اون ماجرا هم یکی دوبار ما رفتیم خونه ن واونا هم اومدند منزل ما و بسی خوش بودیم و سازی و خوندیم و حال کردیم.

همسری مهربان و نازنین هم سخت درگیر کارهای آخر سالشه و چندین بار بهش استرس شدید کاری وارد اومد ولی ظاهرا رفع شد خیلی غمگین و البته مسرور میشم وقتی میبینم بخاطر ساختن یه زندگی ایده آل چقدر تلاش و ریسک میکنه حتی به قیمت استرس های فراوان عزیزم طبیعت به تو برکت بده.

سالهاست هی میگم خیلی دم عید خرید نکنم اما گاهی ناچارا خریدهای مختصری می کنم امسالم خواهرم آویزون من شده بود که حداقل همراهم باش و همین همراهی بس بود تا منم دم به تله بدم... اولین روز که به یه شو لباس رفتیم همین نزدیکی خونمون وای ی ی بعضی با خودشون چی فکر کردند ملت رو سرکیسه میکنند مهم نیست که اونجا هرکسی برای خرید نمیره اما این دلیل نمیشه که آدم رو بتیغند کمترین قیمتش طرح مانتوی بهاره که یه پارچه ساده و خنک وال هندی بود و بسیار دوخت ساده ای داشت 180هزار بود و دیگه همین طور می رفت بالا و مثلا یه طرح کلاژ پارچه ساده رنگی داشت 240 هزار واقعا حس کردم خ ر فرض شدم و با اینکه میخواستم 2تا که خوشم اومده بود رو بخرم خواهرم من رو منصرف کرد و گفت: این طرح ها که ساده است پارچه ش رو بگیر و بده واست بدوزند راست هم می گفت..از اونجایی که من در این مسائل رودروایسی دارم فقط یه کیف مجلس شب با طراحی دستی و یه سنجاق بامزه خریدم که شد 87هزار بد نبود بعد هم همون نزدیک یه ظرف فروشی بود که من 60هزار خرید کردم از اونا بیشتر راضی بودم.

فرداش رفتیم شو لباس یکی از دوستام که خودش طراح لباس سینماست و انصافا طراحی زیبا و قیمت مناسب از انجا 2تا بلوز بسیار شیک طرح یونانی یه پانچوی بهاره طراحی میکس مکزیکی سنتی خردیم وچقدر هم زیبا و خوشرنگ کلا باهم 200تا شد تصور کنید... بعد با خواهری رفتیم خرید در طی چند روز همون اوایل اسفند که هنوز شلوغ هم نبود 3تا لباس مهمونی بیشتر اسپرت ..کفش دوتا شلوار پاکستانی خوشکل و خوشرنگ 4تا پارچه مانتویی که بدم همون طرح ها رو دربیارند دوتا شال لباس ورزشی رنگ جیق ..چندتا تیشرت البته خیلی به نظرم خرید عید تلقی نمیشد نمی دونم چرا؟

یه شب هم با شوهری عزیزم رفتیم همین مغازه نزدیک خونمون و چند قلم وسیله آرایش خریدم دقیقا 5قلم 100هزار هرکدومشون به باره یه مبلغی رو ش رفته بود.

یه سری هم با خواهرم و داداشم رفتیم خرید که شاهو 4 پیراهن خرید 2تا رسمی و 2تا اسپرت و بهاره و کلی هم لباسهای ز ی ر

بنده خدا فعلا فقط همین ها هی میگه من دارم ..احتمالا یه کت شلوار  هم بگیره برای عروسی دختر خاله م که احتمالا بریم.

اما این دختر خاله مشنگم رو بگم یعنی نامردی نکرده و همه خریدهاش رو گرون انجام داده من که حسود نیستم ولی ازروی دلسوزی بهش گفتم دختر شوهر تو کارمند بانکه درامدتون مشخصه اینقدر ولخرجی نکن ..کلی از این حرفا بعد میگه راستش رو بخوای من از لباس عروس تو خیلی خوشم نیومد گفتم عزیزم من نمی گم خوشت بیاد ولی سعی کن با درایت انتخاب کنی(درحالی که همه از لباس من تعریف میکردند چقدر طرح زیبا ساده و ویژه ای داره) مثلا من لباسم رو دوختم ولی اون چند برابر پول دوخت لباس من رو داره واسه اجاره میده دیگه تصور کنید از سالن و آتلیه و تالار ...فقط برند براش مهمه بهش گفتم عزیزم یه کاری بکن فردا رو ت بشه تو صورت همسرت نگاه کنی بچه است و احتمالا فکر می کنه ما اراجیف میگیم.

از اواخر ماه گذشته تا همین الانم یک سره (بعدازظهرها..) صدای انفجارهایی میاد که خبر از چهارشنبه سوری ه وای به حال خود اون شب این برج هم که یکی ا زبهترین چهارشنبه سوری ها رو داره غریبه و پلیس نمیاد داخل و همه مشغول خوش گذرونی اند طبق آمار سالهای پیش

این چند وقته هم که باران و برف های فراون اومد وهمین امروز هم یه نمه برف که سریع تموم شد هوا واقعا عالیه از اینجا میشه کوه رو به وضوح دید و لذت برد و برفهایی که چند وقته طولانی رو اون نشسته..

پریروز هم با مامان بابای شوشو حرف میزدم حالشون خوبه و درگیر پروژه شون هستند کلی دلم برا باباجون تنگ شده از پشت گوشی کلی براش لاو ترکوندم و اولین اس ام اس تبریک پیاپیش عید رو هم واسم فرستاد.. بابا جون تو واقعا بی نظیر ترین انسانی هستی که من دیدم با شعور مهربان و زیبا همیشه سلامت باشی و همین طور مامان جونی.

از نو رسیده برادر شوشو هم خبر میرسه که بزرگ شده و پوستش طبق انتظار سفید برفی چون مامان باباش خیلی سفیدند پسر سفید نچسبه نه؟

اگه مرتب کردن یه خرده با دقت تر خونه اسمش خونه تکونی باشه ما هم به این امر مبادرت ورزیدم وکلی شستنی رو دادیم خشکشویی و به مرتب کردن کمدها و وسایل پرداختیم.

چند شب پیش هم خونه دوستمون مهندس دعوت بودیم که بیشتر جنبه آشنایی آقای همسری با آقایی که منزل ایشون بود و از آقایون در راس بود(برای بیزنسن) و البته چند تا خانم هم بودند و یه آقایی که 12 تا ساز رو میزد و البته آموزش, هم بود و همسری در گوشه ای مشغول صحبت با  طرف که با ریش و پشم و..آشناست واسه خیلی ها و ما این ور کم وبیش مشغول رقص و خوشی کلی از ایده های اقتصادی همسری خوشش اومده بود وکسی که بانی این جلسه بود آقایی بنام م هم دوباره خدمت همسری عرض ارادت کرد و به من گفت: به خوب داریم یه خوبتر همسر شما خوب تره قدرش رو بدون و را به را از شوشو تعریف میکردند ولطف داشتند البته انصافا انرژی کم نظیر همسری مثبته و برگشتنی هم پولی رو برای خیرات کنار گذاشتم و ..

دیروزم خاله پری تشریف ماهیانه ش رو اورد و من از شدت درد داشتم میمردم و حس میکردم امکان نداره زنده بمونم حالت تهوع ضعف سیاهی رفتن چشم کمر درد لرزش دستام همه با هم .. بعدازظهر که همسری اومد کلی ناراحت شد که چرا بهش نگفتم و در تمام مدت نازم رو هزار برابر کشید و لوسم کرد ساعت 10:30 شب هم ویار جوجه کردم و زنگ زد برام آوردند جدیدا دوباره اینطوری شدم و هی هوس بی وقت می کنم .

همسر مهربونم واقعا تو نمونه یه انسان مهربان و شریف و روشنفکری تو همیشه با من مثل یه شاهزاده برخورد می کنی و جایی خونده بودم مرداهایی که با زن هاشون مثل شاهزاده برخورد می کنند در دامن یک ملکه بزرگ شدندو به حق تو توی دامن ملکه مادر و مادربزرگ نازنینت بزرگ شدی .. که هر جا که هستیم با انرژی و نوع ادب و رفتارت همه رو به سمت خودت جذب می کنی قدر تو رو میدونم و از انرژی کائنات برای با تو بودن سپاسگذارم و بازم میگم تو بهترین مردی بودی که باید می اومد تو زندگی من چون من هرگز تصور نمی کردم که بعد از اینکه سالها پدرم با عشق و احترام با من رفتار کرده بود مثلا مردی تو زندگیم باشه که اونطور نباشه دوستت دارم و بهت افتخار می کنم.. این دومین سال نو رسمی هست که میخوایم کنار هم باشیم.

پولم رو هم از برنامه ای که برای تلویزیون نوشته بودم دریافت کردم, مطالعه هم دارم از شبکه ifilm یه سری سریال هم میبینم حس خوبی داره.. همسری هم  بازی های جدید رو کشف می کنه و من تو گوشیم بازی میکنم و البته گاهی اعتیاد آوره.

چند شب پیش دوستم ز با دوست پسرش اومدند منزل ما شام از بیرون گرفتیم دوستش به شدت نچسب و دهاتیه به من که اصلا نچسبید ولی خب بخاطر دوستم نباید عکس العمل خاصی میداشتم باهم رفتیم این مغازه نزدیک خونه و من یه رژ و یه رژگونه خریدم 40تا..خواهرم یه ادکلن برای بابا180تا به عنوان عیدی(اگه قیمت هارو میگم که یادم بمونه چون اینجا یه نوع دفترچه یادداشت هم هست واسه من)

اسکار اصغر فرهادی هم ستودنی بود و بازم دلم میخواست که با یه ادبیات دیگه جایزه ش رو دریافت کنه اما خب بنا به موقعیت بازم سکوت کرد و من دوست نداشتم این حرکت رو.

چندتا از دوستامون به ما مجدا پیشنهاد دادند که بچه دنیا بیارید من نمیدونم چرا ماها به راحتی درمورد شرایط دیگران تصمیم و قضاوت می کنیم ..وقتی میرم وبلاگم رو مرور می کنم که ما خواستیم 91 یا 92 بچه داشته باشیم خندم میگره اصلا همچین امکانی نیست مگه شوخیه تازه ما برنامه داریم یه ملیت دیگه هم داشته باشه و شوشو که رسما دوست نداره منم هیچ حسی ندارم به این قضیه , تازه کلی خوشی مونده که دوتایی هنوز انجام ندادیم.

در ضمن اتاق خودمون و اون یکی اتاق رو یه تغییر دکوراسیون دادیم و طی این مرتب کردن کمدها من یه ست لیوان کوچیک کوبایی داشتم بسیار زیبا و هیجان انگیز که اون رو پیدا کردیم در حالی که من تصور کرده بودم دیگه هیچ وقت پیدا نمیشه.

الان خیلی گشنم شد و خسته شدم فکر میکنم چیزهایی که یادم اومد رو نوشتم حتما قبل سال نو میام و می نویسم.

تو این چند وقت که من نمی اومدم برای خوندن وبلاگ دوستام چه اتفاقی افتاده لیمویی که اونطوری که هنوزم نمیدونم ماجرا چیه؟ ریما که فعلا تعطیله سارا افسرده است مژگان عزیز(المان) ناراحت از یه هموطن .. دوستان یاد بگیریم بهم احترام بذاریم.

من برم شوشو اومد با آش داغ رشته و شلقلمکار عجب بویی .. برم

بوس س س س

دوستتون دارم

سالی پر از مهربانی برکت و سلامتی داشته باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:39  توسط غزل و شاهو  | 

با سلام بی پایان به همه دوستای نازنینم

که گرچه تو این چند وقته فرصت نوشتنم نداشتم ولی کماکان بهشون سر زدم و جویای احوالاتشون بودم

اصلا یادم نمی یاد که از کجا به بعد ننوشتم ولی همینو بگم که به شدت درگیر تمرین و در نهایت اجرادر جشنواره فجر بودم

من وقتی تمریناتم شروع میشه دیگه میرم تو عوالم خودم(البته ناگفته نماند این فیس بوک عزیز هم تقصیر کاره) خلاصه تمرینات بخوبی پیش رفت و در جشنواره هم اجرا رفتیم فضای امسال خیلی عالی نبود فضایی مسموم به نظر می اومد

تو همون دوران تمرینات از نزدیک ترین همکارم شنیدم که یکی از دوستان هنری رو بردند به ج ر م س ی ا س ی و بعد چند روز که  ا ز ا د ش کردند صورتش کبود دستی شکسته از نظر روحی داغون خلاصه اصلا نمی تونم بگم چی تازه گفته بودند صداش هم درنیاد همینم شد... اوضاع خیلی مضحکیه

این چند وقته هم که کلی با بارون و برف حال کردیم و در یکی از همین برفهای اخیر کلی با خواهرجون تو محوطه خونمون برف بازی کردیم و عکس انداختیم (یادگاری برف 90)

شوهری هم که چند روزی سفر بود و من از شدت دلتنگی داشتم منفجر می شدم و کلی گریه و زاری(جدیدا بهش میگم عزیزم وقتی نیستی : خونه سوت و کوره.. کلی با این جمله حال می کنه  وبغلم میکنه و میگه :قربون این جمله ت بشم..بچم احساسیه)

چند وقت پیش خونه دوستمون آقای ن و خانمش دعوت بودیم من و شوشو و آقای ک مهمون اصفهانی که منزل مابودند رفتیم اونجا آقای ب هم بود و برادر خانم ن خیلی خیلی بهمون خوش گذشت کمی ساز زد و منم خوندم وکلی گپ زدیم بعد یکی از کارهای در حال پخش ن رو از tvدیدیم تا ساعت 3 اونجا بودیم یه کادو ویه شیرینی نسکافه ای و یه بسته کراکت هم بردیم ,خونشون فضایی هنری و بامزه داشت(با اینکه نوع پذیراییشون بسیار ساده و دانشجویی بود ولی کلی خوش گذشت) و فهمیدم خداییش من در مهمانی های حتی کوچک سنگ تمام میذارم چند بار بعد هم اونا اومدند منزل ما به صرف شام و دور همی و یک بار هم س   و   ب  و  ن و ح .. هم مهمان ما بودند خوش گذشت

تو روز اختتامیه فجر هم من و شوهری اونجا حضور داشتیم و همزمان دو جا دعوت بودیم اولی که خونه دوست وهمکارم که داره برای همیشه از ایران میره و خانم الف و شوهرش  و و دستمون م که از طریق من باهاشون آشنا شدند هم بودند من اصلا حس اینها رو دیگه ندارم از بس فقط درگیر شکمشون هستند آدم از مهمونی هیچی نمی فهمه خلاصه بعد کلی پیچوندن ساعت تقریبا 9 رسیدیم(براش آجیل و پسته گرفتیم) اونجا و شام نخورده و با بهانه زیاد 10:30 بلند شدیم و رفتیم خونه دوستمون مهندس اونجا بیشتر به من خوش میگذره..

یه درینک براش خریدیم و رفتیم خونه ش تو برج خودمونه.. دوتا دختر هم بودند که یکیشون به علت د ر ا گ فراوان هذیان می گفت, سعی کردم آرومش کنم ,آقای ن هم بود که داشت برنامه ش رو ازtv نشون میداد کمی مشغول برنامه اون و بعد رقص و شام و .. امشب سیگنالهایی که از مهندس گرفتم بسیار مشوش بود به خودش هم گفتم و در پاسخ گفت: خسته شدم,یه سری ها هم خبر اوردند کمی حواسم بیشتر جمع باشه(از آدمهای ثروتمند,خوش گذرون,اهل مهمونی,و آدمهای زیادی از اقشار مختلف باهاش در تماسند) منم کمی نگران شدم فکر کن تمام بارش رو جمع و جور کرده بود, میز بازی ش رو ورداشته بود یه اوضاعی واقعا م م ل ک ت ی داریم..اولین باری بود که تو خونشون احساس ناامنی داشتم البته اینقدر آدمای کله کنده دورش هستند ولی با این حال, شاید نگرانی م از بابت این بود که ما هم با بعضی از اون آدمها در ارتباطیم

دیروز هم که والنتاین بود و همسری نازنیم از سفر برگشت و ما شب به این مناسبت یه دور همی با دوستان داشتیم آقای دکتر ح و دوست دخترش و آقای م(موزیسین) با کسی که میگم

شاهو گفت:شام از بیرون می گیریم  خودت رو خسته نکن ولی با این حال بخاطر اینکه هم پیاده روی کرده باشیم هم با هم باشیم رفتیم این مرکز خرید نزدیک خونمون و کلی خرت و پرت خریدیم(خدا به داد اقشار بیچاره این کشور برسه) یه زمانی مثلا با 300 هزار می شد کلی زندگی کرد الان دقیقا چهارتا خرت و پرت برای استفاده یه شب میشه(شوشو میگه تو لوکس خرید می کنی) ولی باور کنید خیلی هم اینطوری نیست اصلا 100 لوکس بقیه که قارچ و پنیر و نوشیدنی و این چیزا بود واقعا اسفناکه و در تمام مدت به آدمهای صعیف فکر می کنم گرچه از طریق خیریه بهشون سعی در کمک دارم ولی آخه تا که چندتا

دوستان واقعا هوای مستمندان رو داشته باشید باور کنید حس عجیبیه

خلاصه من داشتم برای پیش غذا چاینا فود درست می کردم که مهمونا هم اومدند و بعد اون تا دیگه, در همین حین خواهرم تماس گرفت و گفت نگران نشی منو گ ر ف ت ن د .. داشتم سکته میزدم آخه چرا ظاهرا تو خیابون بوده و از پیش استاد زبانش داشته می اومده که لباس ش خ ص ی ها می ندازنش تو ون... حالا من حالم بد و مهمونا هم ریلکس که ناراحت نشو آز ا د میشه

شوشو هم به س زنگ زد اون خودش تو ماموریت این قضایا بود و اسم دقیق خواست و گفت احتمالا می برند فلان جا..بعد دقایقی یکی از دوستای خواهرم آقای ی از بچه ن ه ا د ر ی ا س... ج تماس گرفت و گفت دارم میرم پی گیری کنم کلی تشکر کردم و گفتم که من درگیر مهمانها هستم اصلا چیزی نفهمیدم از شبم همش به این فکر میکردم که اگه خواهرم به جای من بود زمین و زمان رو برای من بهم می ریخت خلاصه..همون آقای م که گفتم با یه دختر خانم بسیار جوان آمده بودند 20 ساله که کمتر هم میزد و خوش 45 سال که 30 ساله میزنه وبعد فهمیدم دخترشه وکلا شوک شدم کلا شوک پشت شوک خواهرم این پدر و دختر بامزه این شب کذایی (میگه که بهتون نمیباد تازه ازدواج کرده باشین همه طوره کاملین).. اینا 12 رفتند و من وهمسری هم سریع گازش رو گرفتیم و رفتیم تو راه بودیم که اون آقا تماس گرفت که خواهرت اومد بیرون شما نیاید ما داریم میایم ما هم خوشحال  فکر کن ساعت12:30شب این یه تیکه خونه ما بازم ترافیک و چند تا ماشین شخصی با ب ی س ی م  و ماشین پ ل  ی س هم تو محوطه خونمون بود البته ربطی به خواهرم نداشت احیانا کلا مجتمع شدید امنیتیه و یهو دلم گرفت به شوشو گفتم حس می  کنم اینجا کاملا و بیشتر از اونی که ما فکرش رو می کنیم تحت مراقبته به خاطر آدمهای خ ا ص اینجا ... وقتی رسیدیم دیدیم اینا تو لابی نشستند خواهر خسته و کلافه کلی دوستش رو تعارف کردیم و با اصرار اومد بالا و کلی ازش تشکر کردیم و شام خورد و چون بی ماشین بود به حساب خودمون براش آژانس گرفتیم و رفت و گفت : حساسیت امروز برای این بوده که در ف ر  د  و س ی یه ب م ب کار گذاشته بودند که شناسایی و خنثی شده بود.. خواهرم هم می گفت:بی دلیل مارو گرفتند و کلی هم زن سن بالا و حتی چادری هم بوده وبیشترشون بی گناه بخاطر این با یه تعهد گذاشتند بیاد بیرون واقعا شانس اورد.. و اونم تصمیش قوی تر شده برای رفتن از ایران

ما هم که تو این چند وقته یهو تصمیمون جدی شد وداشتیم برای یکی از کشورهای آسیای شرقی اقدام میکردیم برای شرایط ما عالی بود ولی شاهو میگه ترجیح میدم از طریق سرمایه گذاری بریم کانادا... واقعا برام محیط اینجا سخت و فرسایشی شده از یه طرف هم وطنمه و دوستش دارم ,, ترجیح میدیم فعلا پولای خوبی رو به دست بیاریم بعد لامصب هیچ جا هم مثل اینجا خوراک پول دراوردن نیست (البته با ریسک بالا و هوش و ذکاوت)

الانم که دارم می نویسم به شدت هوا ابری و دوست داشتنیه و امشب هم همراه همکارام شام بیرون دعوتیم خیلی حس رفتن ندارم و تازه یکی از دوستام تماس گرفته که جمعه بریم جمعه بازار خرید کنیم شنیده چیزای بامزه داره فکر کن من برم...

تو این چند وقته من به شدت کمبود خواب داشتم  روزا سر تمرین و شبها تا دم صبح مشغول نوشتن برنامه م که  از ش ب ک ه  2 پخش شد نمی تونستم بگم چون بالاخره نمی خوام شناخته بشم

دختر خاله م که نامزده باهام تماس گرفته تو اواخر ایام عید جشن عروسیشه کم سنه فکر کنم 22 یا 23 سال و خیلی خوشکل و خوش هیکله انصافا و منم کلی قرو قمیش اومدم که اگه سفر نبودم اونم بیچاره کلی التماس که نه باید باشی و حالا هی اصرار که خانواده همسریت هم باشند (برو بابا ..دلش خوشه که چی؟ اخه)

با مامان بابای همسری عزیزم هم در ازتباط تلفنی هستم خوبند وبسیار بنده رو تحویل می گیرند و منم کماکان بهشون احترام میذارم و باباجونی پروژه اقتصادی ش که درموردش گفته بودم به نتیجه رسیده و تا پاییز به بهره برداری می رسه و همش هم تاکید می کنه این واسه آینده شماست بنده خدا دروغ نمی گه والبته تمام اسناد این پروژه بنام شرکته همسریه

چندوقت پیشا هم بابای خودم برای مامانم یه ماشین هدیه گرفت و بنامشون کرد مبارکش باشه

همسری خستگی ناپذیرم هم در حال کامل کردن یه سری از پروژه های کاری آخر سالشه که هر چه زودتر بتونه به نتیجه برسه و قولش رو عملی کنه و برای من ماشین بگیره(البته چون گیر من رو ماشین خارجیه وگرنه غیر از این بود که تاحالا...) البته بارها می خواست این کارو بکنه که من شرافتمندانه ترجیح دادم بزنه به کارهاش..

دیروز هم, ک, دوست اصفهانی تماس گرفته و کلی درد دل که با خانمش حرفش شده و (عذر میخوام) کتک کاری.. خیلی ناراحت بود کلی سعی در آروم کردنش داشتیم ولی..میگه اگه بخاطر بچه هام نبود می رفتم پیش بابام امریکا خواستم بگم وقتی در طفولیت ازدواج می کنی همین میشه عزیزمن

تو این چند وقته هم بالا پایین های دلار مارو حسابی کلافه کرده بود و من در حالت افسردگی بودم کلا جو خیلی بدی بود و هنوز هم کم و بیش هست

اون س ر د ار بنده خدایی هم که چند وقت پیش کلی بهش بی احترامی کردند از دوستان خوب من هستند از دورانی که من تو اونجای د و ل  ت ی کار میکردم و وقتی موضوع رو شنیدم تماس گرفتم و بعد چند روز خودشون با من تماس گرفتند و مثل همیشه با یه خونسردی و مهربونی و زیرکی خاص خودش با من حرف زد که پیش میاد

دیگه واقعا دستم خسته شد کمی خوابم میاد و منتظر همسری عزیزم هستم که شاید ناهار رو باهم باشیم و شام هم دعوت دوستانم بیرون

داریم به آخر سال می رسیم

آمین که دلهاتون پر از عشق بخشش باشه

لبهاتون خندون

روزی تون پر برکت تر از همیشه و آرامش در زندگیتون موج بزنه

آمین که سرزمین مادری مون در صلح باشه

دوستتون دارم و برام قابل احترام هستید

و روز عشق که بهانه ای برای عشق ورزیدن مجدد رو بهتون تبریک میگم

همسری مهربون و نازنینم دوستت دارم و لحظه به لحظه با تو بودن رو غنیمت می دونم چرا که از تو مهربونی  بخشش گذشت و تلاش رو یاد می گیرم تو بهترین کسی هستی که باید تو زندگی من مرد زندگی من می بود قدر ت رو می دونم و می دونم که روزی تو از سرشناس ترین ها میشی ایمان دارم

عاشق تو دوستت و همسرت

بوس

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 15:57  توسط غزل و شاهو  | 

وقتی اون حرفها رو در مورد صلح گفتی دلم اتیش گرفت حرفای خوبی بود ولی میتونستم بفهمم که با زبون بی زبونی میگی ما صلح طلبیم تقصیر ما چیه که یه مشت دیوانه ارباب شدند و تو بوق کرنا کردند که ج ن گ و بیچارگی

بهت تبریک میگم اصغر فرهادی مهربان و به همسر عزیزت پریسای نازنین

من ایرانی ام و بهش افتخار می کنم با جایزه و بی جایزه

( داشتین چطور م د و ن ا روی سن چطور جیم مجری رو منفجر کرد در کمال آرامش و با یه پاسخ کوبنده خوشمان آمد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 1:12  توسط غزل و شاهو  | 

دوستان و یاران مهربان و نازنینم سلام و آروزی عشق برای شما

نمی دونم از کجا بگم که مثلا ترتیب خوبی داشته باشه , چون احتمالا دقیق یادم نیست که چکارا کردم

اگه فکر کردین که اعتیاد بنده نسبت به این بازی زامبی ها کم شده در اشتباهید همچنان مشغول مشغول

دیروز با یکی از دوستان دوران دانشکده حرف می زدم بعد از مدتها چون توی بهاری که گذشت قرار بود همدیگه رو ببینیم که برنامه هامون ست نمی شد آخرم بنده خدا مجبور شد تو فیس بوس به قول خودم برام کامنت بذاره که باباجون کجایی تو.. خلاصه دیروز من و ایشون که دختری با استعداد زیبا و با احساس و بسیار مبادی اداب هستند و هروقت میبینمش ناخواسته یاد شاعر نازنین فروغ فرخزاد می افتم حرف زدم.. چند سال پیش کتاب شعرش رو چاپ کرد و کلی به من اصرار کرد که تو هم کتابت رو چاپ کن ولی احتمالا بدونید انجام این دسته کارها نیازبه "آن" داره وباید در کسی اتفاق بیفته تا انجام داده بشه با اینکه همسری وخیلی ها اشعار من خوندند و اعتقاددارند منحصر به فرده ولی.... دوستم جدیدا رمانش هم چاپ شده و کلی ازاین موضوع خوشحال شدم و قراره دست نوشته های رمانش رو هم بخونم و البته ایشون در حال ترجمه یه سری آثار ادبی بزرگ دنیا هم هستند.کلی با هم حرف زدیم و قراره فردا توی کافه همدیگر رو ببینیم و گفت ترجیح میدم با همسرم به منزل شما بیاییم والبته همسرشون هم بسیار ادم محترم و از مدیرای نفتی هستند یعنی ما می شینیم شعر میگیم اونها هم بیزنس می کنند..قراره با هم صحبت کنیم که طرحی بنویسم و کارش بکنیم.

از اونجایی که بنده از رفتن به آرایشگاه بیزار هستم و این در من انگار غریزیه دیروز مراسم اپلاسیون رو در منزل برگزار کردیم با حضور استاد همسری که یک سال و اندی میشه دانشجو این رشته هستند و از درد فراوان من ایشون تمام فحش های عالم رو پذیرا شدند در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود(الهی قربون مهربونی هات بشم) بعد هم بدلیل ضعف مضاعف زنگ زدیم دوتا پیتزا آوردند به همسر جان میگم من خیلی گشنمه دوتا رو میخورم(فکر کن اونم من) میگه باشه گلم و رفته مشغول درست کردن نیمرو شده یعنی منو کشته با این فداکاری های عاشقانه ش بعد هم با هم پیتزا رو زدیم بر بدن (به قول سپی) و.. شب کمی استراحت و بفرمایید شام و من نشستم یه سری وبلاگ خوندم کاش نمی خوندم

مژی بانوی شوش

که بازم از همین طریق بهش اندوه باد میگم  و امید دارم دلش سرشار از صبوری بشه که فهمیدم طی حادثه جمعی از عزیزهاش رو از دست داده کلی گریان و ناراحت شدم و فقط میگم صبور باش و قانع به اتفاقات.

و وبلاگ سورملینای عزیزم که نقطه نظرات جذاب اقتصادی داره و ارامش خاصی توی ادبیاتشه.

هر شب زودتر از 2 نمی تونم بخوابم .

امروز صبح شاعت 9:30 همسر گرانمایه داشتند می رفتند لقمه ای حلال دربیارند که مامانش به گوشی من زنگ زد

مادرخانمی:الو سلام خوبی عزیز خواب بودی؟

من:نه بیدارم مامان جون

مادر:پس شاهو هم خوابه(واااااااا من که بیدار باشم آخه اون خوابه جز محالاته)

من:نه اون رفته شرکت(در حالی که داشت می رفت)

مادر:امروز م (جاری فراخگول) تماس گرفته میگه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار میگه چرا تلفنهای من رو جواب نمی دی( می خواد بگه من بیشتر تورو دوست دارم..واون که فکر می کنی خیلی مهمه ببین من جوابش رو کمتر میدم2:در حالی که پدرشوهری جون خودش می گفت این از بس خسیسه به ما میس میندازه که ما تماس بگیریم خواستم بگم بله ه ه ه ه)

من:مامان جون ما همچین هم نو نو نیستیم دیگه داره میشه 2 سال

مادر:عزیز(اون به من میگه عزیز)چرا با من قهری (من سکوت) من که دوستت دارم فقط مشکلم اینه که نمی تونم خوب حرفم رو به طرف تفهیم کنم اون شب که گفتم زود بیایین منظور بدی نداشتم ببخشید من اشتباه کردم بخشیدی؟

من: مامان جان مسئله من فقط اون شب نیست که چرا تو بیمارستان بی دلیل سهگرمه هاتون تو هم بود و اون شب هم که با پسوبزرگتون اومدید اینجا قاطی بودین من که بی احترامی نکردم پسرتون فکر نمی کنه شاید بی احترامی کرده باشم؟ خب خوب نیست

مادر: نه عزیزم (کلی حرفای تکراری) اشتباه کردم تازه من دوست ندارم به من بگی مادر شوهر من مامانم ملکه فرشته(وااااا یعنی خود شیفته شد یهو خندم گرفته بود و به سختی کنترل می کردم) من اهل دخالت کردن نیستم اگه بامن قهر کنی رابطه م رو قطع می کنم مثل عروس بزرگه که پسرم رو بیچاره کرده

من:بله من همیشه به شما احترام گذاشتم تشخیص خودم این بوده و هست ضمن اینکه همیشه مامان بابام هم به من تاکید می کنند(وسط حرف کلی به ستایش اخلاق خانواده م پرداخته) شما دلیلی برای دخالت ندارید چون ما مستقل هستیم و هیچ وقت هم کاری نکردیم که کسی به خودش اجازه دخالت بده در ضمن اگه فکر می کنید باید رابطه رو قطع کنید شک نکن این کار رو بکن ولی زمانی که ایمان داشته باشی به کارت  بعد هم لطفا من رو با عروسای دیگتون مقایسه نکنید من یه آدم تحصیل کرده با سطح فکری بالا و از یه خانواده متشخص و شریف(خود شیفتگی) در ضمن من که اون عروستون رو ندیدم ولی گمان میکنم مشکل اساسی از خود پسر شماست و تازه اونها که همدیگر رو دوست دارند و سیستم زندگیشون اونطوریه شاید مورد پسند شما نیست من شما رو دوست دارم و همیشه هم به شاهو میگم هواتون رو داشته باشه و تازه یه هدیه خریده بودم که بدون خداحافظی رفتید دیگه بهتون ندادم

مادر:عزیزم منو ببخش من غ ل ط کردم(دور از جون ) من تورو دوست دارم هرجا میرم ازت تعریف می کنم تو همه کس منی دختر منی پدر و مادر منی(همیشه اینو میگه و حس می کنم قلبیه)

این خلاصه دیالوگ ها بود چی بگم (این مادرخانومی از دسته بانوانی ه که از روی کینه حرف نمی زنه از روی نادانی میگه و زود هم پشیمون میشه ویکی از عوامل پشیمونی تشر زدن های بابا جونه که من عاشقشم به غایت با شعور مهربون و خداییش زیبا

دیگه اینکه این روزها چقدر خبر مرگ می شنوم امروز دوست خانوادگیمون الف تماس گرفته ویکی از دوستان, دختر جوان بعد 8 سال زندگی مشترک و در حالی که همه وسابل خونه رو هم عوض کرده بودند که آماده بچه داری بشند شوهرش با سکته مغزی مرده خدا بهشون صبر بده.

از صبح دست به سیاه سفید نزدم(فقط به رنگی هاش) حالا برم یه خرده اینجا رو مرتب بکنم این طور پیش بره آبروریزی میشه ببینم چی میتونم درست کنم

دوستتون دارم

آمــــــــــــــــــــــین که شادمان باشید و صبور

آمـــــــــــــــــــــین که شیدا باشید و پویا و نترس

آمـــــــــــــــــــــین که مثبت اندیش باشید و رستگار

آمــــــــــــــــــــین که سایه عزیزهاتون بالا سرتون تاابد 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:48  توسط غزل و شاهو  |